|
خوش آمدیداومیدوارم براتان خوش بگزرد ازمطالب وعکس وخبرهای برگزیده لذت بی برید = لعن الله قاتلیک یا فاطمه
| ||||||||||||
|
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق,اسه زنده بودنی تو امید انتظاری تو دلای ناامید مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی تو امید انتظاری تو دلای ناامید مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش سر گریه داره ناز نگاهش عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو خریداری نداره اون نگاه حاتم تو عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست اگه عاشق بشه بارونی همیشه خوابش سر گریه داره ناز نگاهش عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم عسل خاتون دلت هم گریه کم داره غریبم منم از لحظه های عاشقانه بی نصیبم عزیز آشنا پرکن منو با هق هقت باز بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو خریداری نداره اون نگاه حاتم تو عسل خاتون من صبر من وما رو بلد نیست ستاره چین من انکار فردا رو بلد نیست [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
با تو از ستاره گفتم با تو از ترانه گفتم با تو از هر چی که خواستی شعر عاشقانه گفتم با تو گفتم که قناری چه جوری عاشق باغه دستای لرزون عاشق چرا اینقدر داغ داغه با تو گفتم عشق و ایثار راه و رسم تازه ای نیست اسم موندگار عاشق اسم کم آوازه ای نیست تو تموم قصه هامو چه صبورانه شنیدی اما حرفی که نگام گفت هرگز و هرگز ندیدی پر کشیدی پر کشیدی برای همیشه رفتی حرف آخرم بجا موند وقتی پشت شیشه رفتی با تو از بازی تقدیر از زیاد و کم نگفتم با تو از یه دنیا گفتم اما از خودم نگفتم [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
می رم تنها می رم اونور دنیا می رم پیدا کنم رویای رویا می رم اونجایی که راهی نداره می رم تا بشکنم سد رو دوباره می رم من با همه غرور و مستی می رم که منتظر هنوز نشستی می رم تا پاک کنم اشکای گونه می رم تا خواب تو تا آشیونه می رم تا جمع کنم ستاره ها رو می رم تا پر کنم پیاله ها رو می رم پیدا کنم ندای مستی می رم تا پر بشم از عشق و هستی می رم من با همه غرور و مستی می رم که منتظر هنوز نشستی می رم تا پاک کنم اشکای گونه می رم تا خواب تو تا آشیونه می رم تا جمع کنم ستاره ها رو می رم تا پر کنم پیاله ها رو می رم پیدا کنم ندای مستی می رم تا پر بشم از عشق و هستی [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
دل بی طاقت من دیگه آروم نداره
عاشق رسیدنه باز منو جا می ذاره
می ره تا نگاه تو دل به دریا می زنه
می گه از فاصله ها بغض عشقو می شکنه
می گه دریا هر چی هست بی تو دلگیره برام
کاش می شد هر جا می ری پا به پای تو بیام
میگه دریا هر چی هست بی تو دلگیره برام
کاش می شد هرجا می ری پا به پای تو بیام
دل من می گه هنوز می شه باورم کنی
می تونی مثل غزل منو ازبرم کنی
می گه تنهایی من پره از صدای تو
با یه دنیا دل خوشی زنده ام برای تو
دل بی طاقت من دیگه آروم نداره
عاشق رسیدنه باز منو جا می ذاره
می ره تا نگاه تو دل به دریا می زنه
می گه از فاصله ها بغض عشقو می شکنه
می گه دریا هر چی هست بی تو دلگیره برام
کاش می شد هر جا میری پا به پای تو بیام
می گه دریا هر چی هست بی تو دلگیره برام
کاش می شد هر جا می ری پا به پای تو بیام
دل من می گه هنوز میشه باورم کنی
می تونی مثل غزل منو از برم کنی
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
ه ای ترانه ساز تنها ای ستاره پوش خسته
چرا بغض صد ترانه توی اندوهت شکسته پشت این شبای اخمی یه نفر نیست که بدونه سهم تو کنج قفس نیست قسمت تو آسمونه وقتی آواز تو خط میزنه بودن منو بذار تا برات بگم قصه ی دل سپردنو وقتی تو رگهای تو نبض ترانه میزنه دل من مال توئه نگاه تو مال منه نگو فرصتی نمونده واسه ی نفس کشیدن واسه عاشقونه بودن خواب آسمونو دیدن نگو دیره واسه رفتن تو هم از جنس عبوری مثل آینه روبرومی مثل یه خاطره دوری وقتی آواز تو خط می زنه بودن منو بذار تا برات بگم قصهی دل سپردنو [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
دل من یه دنیا درده دل تو یه دنیا امید تو بیا و مرهمم باش توی سرما مثل خورشید اگه تلخیم اگه شیرین اگه خندون اگه غمگین اگه یه ماهی تنها تو حبابیم تو بلور ها کار و غصه ها می ذاریم واسه بودن همو داریم واسه بودن همو داریم دل من یه دنیا درده دل تو یه دنیا امید تو بیا و مرهمم باش توی سرما مثل خورشید دل من دریای عشقه دل تو یه دریا دیگه دریا پشت سر می ذارم که بگی دلت چی می گه اگه تلخیم اگه شیرین اگه خندون اگه غمگین اگه یه ماهی تنها تو حبابیم تو بلورها کار و غصه ها می ذاریم واسه بودن همو داریم واسه بودن همو داریم دل من یه دنیا درده دل تو یه دنیا امید تو بیا و مرهمم باش توی سرما مثل خورشید اگه تلخیم اگه شیرین اگه شادیم اگه غمگین اگه یه ماهی تنها تو حبابیم تو بلورها [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما تمومه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه حرومه ... تو ساحل خیال من همیشه جا پای شماست چاره زخم عاشقی مرهم دستای شماست تو ساحل خیال من همیشه جا پای شماست جاره زخم عاشقی مرهم دستای شماست دوباره باز دوباره باز یه بغض بی بهونه دوباره باز دوباره باز یه حس عاشقونه دوباره باز دوباره باز پنجره بسته می شه دوباره باز دوباره باز دلی شکسته می شه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه کار من و دل دیگه تمومه زندگی واسه ما حرومه حرومه ... فاصله میون ما قد نفس کشیدنه وقتی دل غریب من شمارو فریاد می زنه شما همیشه با منی تو لحظه های بی کسی مثل یه حس گمشده برای من مقدسی تو ساحل خیال من همیشه جا پای شماست چاره زخم عاشقی مرهم دستای شماست به احترام اسمتون ترانه ها جون می گیرن وقتی شما که نباشین رنگ زمستون می گیرن دوباره باز دوباره باز یه بغض بی بهونه دوباره باز دوباره باز یه حس عاشقونه دوباره باز دوباره باز پنجره بسته می شه دوباره باز دوباره باز دلی شکسته می شه فاصله میون ما قد نفس کشیدنه وقتی دل غریب من شما رو فریاد می زنه شما همیشه با منی تو لحظه های بی کسی مثل یه حس گمشده برای من مقدسی [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
سفر دبیر کل ناتو به افغانستان دیدار از مرکز اموزش کوماندو در کابل کنفرانس مطبوعاتی مشترک در کاخ ریاست جمهوری درگیری با طالبان در ولسوال
سفر دبیر کل ناتو به افغانستان دیدار از مرکز اموزش کوماندو در کابل
کنفرانس مطبوعاتی مشترک در کاخ ریاست جمهوری
درگیری با طالبان در ولسوالی میوند
بدون شرح
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
پس از گذشت ساعاتی از درگیری ها در برخی از نقاط کابل بازرسی امنیتی وجود داشت و مردم مانند قبل صبح روز دوشنبه از خانه های خود بیرون امدند و سوی کارهایشان رفتند دکان هائی که در اطراف منطقه حمله قرار داشت آسیب بسیاری دیده و بعضی دکان دارها در روز حمله،دکان خود باز رها کرده و گریخته بودند و تا کنون بازنگشته اند
گوشه ای از تلفات
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
نهاد زنان جوان برای تغییر درواکنش به کشته شدن پنج زن در یک ماۀ اخیر ازسوی شوهران شان درکابل روزیک شنبه راهپیمایی کردند.
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
چه آغوشی چه گرمایی چه وصلی! بهــــــاری بودم اما در چه فصــلی؟ طبیعت برگ ریزان و خـــــــزان است هوای دل ببین این فصــل اصـلی! * * * نگارینــــــم دل تنــگت نبیـــــــــنم بهـــــــارم! زردی برگت نبیــــــــــنم اگر بیــــــنم دو چشــــمم کور بادا! نبیـــــــنم هیچ بی رنگت، نبـــــینم * * * زمستان و خزان و صیف، خــــوابی ســــرابی و حجـــــابی و نقـــــــابی بهـــــــــار اما خــــداوند صـــــداقت پـــــریّ ِ عاشق و عـــــریان آبـــــــی * * * ببین بــــرف زمســـــتان را نگـــــارا! که یکـــــرنگی عطا کرده هـــــــوا را سپیــــدی رنگ پاکــــیّ ِ بهار است زمستان هم تو را جـــوید، بهـــــارا! * * * زمستـان است، آری میـــــم.امّیــــد! ولـــــی دیگر نبــــــاید بود نومیــــــد که تنها «انتظار» است آیه ی عشق بهاران می رسد، بی شک و تردید ای شبنم بهاری، ای جای پای باران بنشین به روی این برگ از بین آن هـــزاران رگبرگ های این یک، تاب خزان ندارند این دل بریــــده از گل، دل بســـته بر بهــــــاران [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
محترم کرزی در ماههای اخیر چهرههای زیادی از جمله محمد محقق، جنرال دوستم، امرالله صالح، حنیف اتمر و ضیاء مسعود را از دست داده است؛ و از دست دادن حضرت صاحب مطمئنا به نفع کرزی نبوده و نیست. به همین دلیل ماجرای دست داشتن خارجی ها در این تصمیم گیری پر رنگ تر جلوه می نماید ادامه !!! [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
ه تعلیق در آمدن عملیات نظامی فرانسه در افغانستان پس از کشته شدن سربازانش
و نتایج حضور نظامیان فرانسوی در افغانستان...
خانم های وارداتی پاکستان
زنان معتاد به مواد مخدر در مرکز توانبخشی
مراسم فارغ التحصیلی سربازان ارتش ملی در مرکز ملی آموزش ارتش در کابل
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
برخی از حیوانات مانند انسان ها کشتی می گیرند. به طور قطع حیوانات قابل تربیت هستند و اهلی نیز می شوند همچنین حیواناتی مانند سگ، دلفین، خروس و ... می توانند با تقلید از انسان ها حرکاتی انسان نما انجام دهند. مثل خروس جنگی و سگ جنگی در افغانستان و مردم کشور ما از ترس خاریجیها علنی نمی تواند باهم بیجنگت سگهای بیچاره را بجان همدیگر انداختند!!! دلیلش را میتوان گفت بی فرهنگی جاهلیت [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
هواپیماهای بدون سرنشین استرالیایی به افغانستان می آیند. موسیقی یا هرزگی ؟!
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
۱) تهدید عمر به آتش زدن خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) :
عدهای از بیعت سرپیچی کرده بودند و در نزد علی در خانه فاطمه جمع شده بودند. پس ابوبکر عمر را به دنبال آنها فرستاد. و این هنگامی بود که حضرت علی و زبیر برای مشورت در امر خلافت نزد حضرت زهرا رفت و آمد می کردند عمربن خطاب با خبر شد و گفت:(( ای دختر رسول خدا! به خدا در نزد ما کسی محبوبتر از پدرت نیست و پس از او محبوبترین تویی! و به خدا قسم این امر مرا مانع نمی شود که اگر علی و زبیر نزد تو جمع شوند دستور دهم که خانه را با آنها به آتش بکشند. ))اسلم گفت: چون عمر از نزد فاطمه بیرون رفت حضرت علی و زبیر به خانه برگشتند. پس فاطمه فرمود: (( می دانید که عمر نزد من آمد و به خدا قسم یاد کرده اگر شما ( بدون اینکه با ابوبکر بیعت کنید ) به خانه برگردید خانه را با شما آتش می زند؟؟ و به خدا سوگند که او به سوگندش عمل خواهد کرد.(۱)
۲) آمدن عمر با آتش به سوی خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) :
ابوبکر به علی پیام فرستاد تا با وی بیعت کند اما علی نپذیرفت. پس عمر با مشعلی آمد. فاطمه ناگاه عمر را با مشعلی در خانه اش یافت. پس فرمود:(( یابن خطاب اتراک محرقا علی بابی؟! قال نعم. ))ترجمه: (( یابن خطاب! آیا من نظاره گر باشم و حال آنکه تو در خانه ام را بر من به آتش می کشی؟ عمر گفت: بلی . . . ))(۲)
۳) هجوم عمر و عده ای به در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) :
اسامی تعدادی از افراد که به خانه فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) هجوم آوردند.(( عمربن خطاب، خالدبن ولید، عبدالرحمن بن عوف، ثابت ابن عمیس شماس، زیدن بن لبید، سلمة بن سالمة بن وقش، زیدبن ثابت، اسیربن حضیر))علمای اهل سنت نوشته اند:(( همه افراد داخل خانه بیرون آمدند مگر علی که گفت : من قسم خوردهام که در خانه بمانم تا قرآن را جمعآوری کنم. عمر قبول نکرد ولی اعتراض فاطمه باعث شد تا عمر برگردد. او برگشت و ابوبکر را تحریک کرد تا پیگیر مسئله باشد و او قنفذ غلام خود را چندین بار دنبال علی فرستاد ولی جواب منفی شنید. بالاخره عمر با جمعی از مردم به خانه فاطمه رفتند. تا فاطمه صدای آنها را شنید، ناله کرد. ای پدر، یا رسول الله، بعد از تو عمربن خطاب و ابوبکر بن ابی قحافه چگونه با ما رفتار میکنند. ))(۳)
۴) تذکر به عمر! و بی اعتنایی او در آتش زدن خانه:
عمر به خانه علی و فاطمه رسید و آنها را صدا زد اما آنها اعتنایی نکردند و از خانه خارج نشدند. عمر هیزم خواست و گفت : سوگند به خدایی که جان عمر در دست اوست یا بیرون میآیید و یا خانه را با اهلش به آتش میکشم.به عمر گفتند: یا اباحفص! فاطمه در این خانه است، حتی اگر فاطمه داخل خانه باشد؟ عمر جواب داد. (( اگر چه فاطمه باشد ))و نیزمقاتل ابن عطیه مینویسد : (( هنگامی که ابوبکر از مردم با تهدید و شمشیر وزیر بیعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتی را به سوی خانه علی و فاطمه فرستاد و عمر بر خانه فاطمه هیزم جمع کرد و در خانه را آتش زد. ))(۴)
۵) گریه فاطمه و به زور بیرون کشیدن حضرت علی از خانه و تهدید او به قتل:
در روایات اهل سنت آمده است که:(( . . . تا آنکه ( عمر و اصحابش ) پشت درب خانه فاطمه جمع شدند و دق الباب کردند. پس چون مردم صدای فریاد و گریه فاطمه را شنیدند در حالی که گریه می کردند متفرق شدند لکن عمر و اصحابش همانجا ماندند پس علی را با زور از خانه خارج کرده و او را به طرف ابوبکر کشاندند پس به او گفتند بیعت کن! علی گفت: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: اگر بیعت نکنی به خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را خواهیم زد؟! ))(۵)
۶)لگد عمر بر حضرت زهرا (سلام الله علیها):
ابن ابی دارم که ذهبی وی را (( الامام الحافظ الفاضل . . کان موصوفا بالحفظ و المعرفه )) خوانده، نقل کرده است:(( ان عمر رفس فاطمه حتی اسقطت بمحسن ))ترجمه: (( عمر لگدی بر حضرت زهرا زد تا محسن سقط گردید. ))و او این حدیث را مورد تقریر و تایید خود قرار داده است.(۶)
۷) شهادت حضرت محسن (علیه السلام):
عبارات و احادیث مختلفی از علمای اهل سنت در این قسمت نقل شده که دو نمونه از آن ها را عینا نقل می کنیم و برای بقیه آدرس کتاب موردنظر را می نویسیم. قابل ذکر است که برخی از جاها (( علت شهادت حضرت محسن ضربه قتفذ و برخی از جاها ضربه عمر)) ذکر شده است:ابن شهرآشوب سروی نقل می کند:(( فرزندان فاطمه عبارتند از حسن و حسین و زینب و ام کلثوم و همانا محسن که از ضربه قنفذ عدوی کشته شد. ))مسعودی در اثبات الوصیه می نویسد:(( . . آنان در هجوم به خانه فاطمه سیده زنان را در پشت درب چنان فشار دادند که محسن را سقط کرد. ))و نظام معتزلی معتقد است که بدون شک عمر در روز بیعت چنان فاطمه را زد که محسن را از شکم انداخت.(۷)
علمای اهل سنت نقل کرده اند که حضرت زهرا فرمودند:(( آنان ( ابوبکر و عمر ) جرمی مرتکب شدند که خدا خود بازخواستشان می کند و آنان را به حساب می کشد. ))(۸)و از دیگر مطالبی که گواه خشم و غضب حضرت فاطمه بر ابوبکر و عمر و . . . می باشد خطبه ایشان در مسجد است که فرمودند:(( . . . ای پسر ابوقحافه ( ابوبکر ) آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم! عجب افترای بزرگی و چه بدعتی است که در دین می گذارید؟ . . . به زودی خواهید دید که هر خبری را جایگاهی و هر مظلومی را پناهی خواهد بود. ))(۹)
و نیز در کتب مختلف اهل سنت نقل شده است که:(( . . . فوجدت فاطمه علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفیت . . . ))ترجمه: (( فاطمه بر ابوبکر غضب نمود. پس با وی قهر کرد و با او سخنی نگفت تا وفات کرد. ))(۱۰)
۹)نفرین ابوبکر توسط حضرت زهر (سلام الله علیها):
ابن قتیبه در کتاب الامامه و السیاسه ص ۱۴ می نویسد حضرت زهرا خطاب به ابوبکر فرمودند:(( و الله لأدعون علیک فی کل صلاه أصلیها ))ترجمه: (( به خدا سوگند در هر نمازی که بخوانم تو را نفرین می کنم. ))و نیز علمای اهل سنت در کتب خودشان نقل کرده اند که حضرت زهرا خطاب به آن دو نفر فرمودند:(( إنی أشهد الله و ملائکته أنکما أسخطتمانی و ما أرضیتمانی لئن لقیت النبی لأشکونکما ))ترجمه: (( خداوند و ملائکه او را شاهد و گواه می گیرم که شما دو نفر ( ابوبکر و عمر ) مرا به غضب آوردید و رضایت مرا فراهم نکردید. اگر پیامبر را ملاقات کنم از شما شکایت خواهم کرد. ))(۱۱)
۱۰) غضب حضرت زهرا بر ابوبکر و عمر و اجازه ندادن به آن ها برای شرکت در تشییع جنازه و دفن شبانه او:
و باز علمای اهل سنت نقل کرده اند که:(( فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا و لم یوذن بها ابابکر و صلی علیها ))ترجمه: (( هنگامی که فاطمه وفات کرد همسرش او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را خبردار نکرد و به او اجازه خواندن نماز بر او را نداد. ))و در کتابهای دیگر که آدرس داده می شود باز یا مشابه و یا عین همین مطلب نقل شده است.(۱۲)
۱۱) اعتراف ابوبکر به این جنایت عظیم:
در این قسمت به گفته های خود ابوبکر که به انجام این جنایت اعتراف کرده می پردازیم:متقی هندی می گوید ابوبکر گفت:(( ای کاش به خانه فاطمه حمله ور نشده بودم و آنجا را به حال خود وا می گذاشتم اگر چه علیه من پیمان جنگ می بستند. ))و در آدرس هایی که در پایین می آوریم مشابه همین عبارات و یا عین عبارات ایوبکر ذکر شده است.(۱۳)
پی نوشت:
(۱)کتاب المصنف ابن ابی شیبه ج ۷ ص ۴۳۲ حدیث ۳۷۰۴۵٫/سیوطی مسند فاطمه ص ۳۶٫/ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب ج۳ ص ۹۷۵/تاریخ طبری ج ۱ ص ۱۱۱۸٫/الامامه و السیامه، ابن قتیبه، ج ۱ ص ۲۰-۱۹/ازالة الخلفا، دهلوی هندی، ج ۳۶۲/۲/عقدالفرید، ابن عبدربة المالک، ج ۲ فصل سقیفه/تاریخ ابن اثیر، ج ۲ ص ۳۳۵٫/شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۵۶ چاپ بیروت از قول جوهری عالم قرن ۴ و صاحب کتاب (( السقیفه و فدک ))
(۲)تاریخ ابی الفداء ج ۱ ص ۱۵۶٫/عقدالفرید، ابن عبدربه ج ۳ ص ۶۴ چاپ مصر./کنز العمال ج ۱۳ ص ۱۴۰ که همین موضوع را تایید می کند./انساب الاشراف ج ۱ ص ۵۸۶حدیث ۱۱۸۴٫/اسماعیل عماد الدین در کتاب (( المختصر فی اخبار البشر )) ج ۱ ص ۱۵۶ چاپ مصر.
(۳)عقدالفرید، ج ۲۸ ص ۳۲۲ و ج ۳ ص ۱۶۳/تاریخ ابن شحنه، ج۷ ص ۱۶۴٫/الامامه و السیاسة، ج ۱ ص ۱۳٫/اعلام النساء، ج ۳ ص ۱۲۰۷٫/شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱ ص ۱۳۴ و ج ۲ ص ۱۹٫/اثبات الوصیه مسعودی ص ۱۲۳/الملل و النحل ج ۱ ص ۵۷ چاپ بیروت که عقیده نظام را در این رابطه بیان کرده است.
(۴)اعلام النساء عمر رضا کحاله چاپ بیروت در قسمت حرف فاء ذیل نام فاطمه/الریاض النضره محب طبری ج ۱ ص ۱۶۷ و ۳۴۱٫/ تاریخ الخمیس دیار بکری ج ۱ ص ۱۷۸٫/الامامه و السیاسه ابن قتیبه ج ۱ ص ۱۲٫/ الامه و الخلافه مقاتل ابن عطیه ص ۱۶۰
(۵)الامامه و السیاسه، ابن قتیبه ج۱ ص ۱۳٫/اعلام النساء، عمررضا کحاله ج ۴ ص ۱۱۵٫/انساب الاشراف بلاذری ج ۱ ص ۵۸۷٫/اثبات الوصیه مسعودی ص ۱۴۲٫/شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی ج ۶ ص ۴۸٫/السیره النبویه ابن کثیر ج ۴ ص ۴۹۵٫/السقیفه و الخلافه عبدالفتاح عبدالمقصود ص ۱۵٫
(۶)سیر اعلام النبلاء ج ۱۵ ص ۵۷۸/اثبات الوصیه مسعودی ص ۱۴۲ تحت عنوان حکایه السقیفه.
(۷) کتاب المناقب ج ۳ ص ۱۳۲ به نقل از کتاب (( المعارف )) ابن قتیبه دینوری/اثبات الوصیه مسعودی ص ۱۴۲٫/(( الملل و النحل )) شهرستانی ج ۱ ص ۵۷ چاپ بیروت./ذهبی در کتاب المیزان الاعتدال ج ۱ ص ۱۳۹ رقم ۵۵۲٫/صفدی در الوافی بالوفیات ج ۶ ص ۱۷٫/الاسفرائینی التمیمی در الفرق بین الفرق ص ۱۰۷٫/الحمویی الجوینی الشافعی در فرائد السمطین ج ۲ ص ۳۵٫/ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه ج ۱۴ ص ۱۹۲ چاپ بیروت.
(۸)تاریخ خلفا ابن قطیبه ج ۱ ص ۱۹٫
(۹)بلاغات النساء ابوالفضل احمد ابن ابی طاهر متولد ۲۰۴ ص ۲۳ و ۲۴ چاپ بیروت./ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۴ ص ۷۸٫/المناقب احمد ابن موسی که سند آن منتهی به عایشه است./السقیفه ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری که به سندهای مختلف این خطبه را نقل کرده است.
(۱۰)بخاری ج ۵ ص ۱۷۷ چاپ احیاء التراث وج ۳ ص ۳۸ کتاب المغازی و نیز در ج ۲ ص ۵۰۴ کتاب الخمس مشابه همین عبارت آمده است./سنن الکبری بیهقی ج ۶ ص ۳۰۰ چاپ بیروت./و نیز در کتاب مسلم ج ۴ ص ۳۰ کتاب الجهاد و السیر مشابه همین آمده است. و ج ۱ ص ۷۲ و ج ۵ ص ۱۵۳/کفایه الطالب گنجی شافعی ص ۲۲۵٫/تیسیر الوصول الی جامع الاصول شیبانی ج ۱ ص ۲۰۹٫/الکامل فی التاریخ ابن اثیر ج ۲ ص ۱۲۶٫/تاریخ الرسل و الملوک ج ۲ ص ۴۴۸٫/شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۱ ص ۱۲۲٫/مروج الذهب مسعودی ج ۲ ص ۱۴۴٫/تنبیه و الاشراف ص ۲۵۰٫/الصواعق المحرقه ابن حجر الهیثمی ج ۱ ص ۱۲٫/ الاستیعاب ابن عبد البر ج ۲ ص ۱۴۴٫/تاریخ الخمیس الدیار البکری ج ۱ ص ۱۹۳٫/الامامه و السیاسه ابن قتیبه ج ۱ ص ۱۴٫/البداء و التاریخ المقدسی ج ۵ ص ۶۶
(۱۱)الامامه و السیاسه ابن قتیبه ص ۱۴٫/کفایه الطالب گنجی شافعی باب ۹۹٫
(۱۲)کتاب بخاری ج ۳ ص ۳۶ و ج ۵ ص ۹ و ج ۷ ص ۸۷٫٫/کتاب مسلم ج ۳ ص ۱۳۸۰ چاپ مصر./المصنف حافظ عبدالدین محمد بن ابی شیبه ج ۴ ص ۱۴۱٫/شذرات الذهب ابی فلاح الحنبلی ج ۱ ص ۱۵ چاپ قاهره./الثغور الباسمه سیوطی ص ۱۵ چاپ بمبئی./تاریخ ابی ذرعه عبدالرحمان بن عمرو الدمشقی ج ۱ ص ۲۹۰ چاپ دمشق./شرح نهج البلاغه این ابی الحدید ج ۶ ص ۵۰٫/تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۱۵٫/اکمال الرجال خطیب تبریزی ص ۷۳۵ چاپ دمشق./انسان العیون الشهیره بالسیره الجلیه شیخ علی ابن برهان الدین شافعی ج ۳ ص ۳۶۱ چاپ قاهره./سنن الکبری بیهقی ج ۴ ص ۲۹ چاپ حیدر آباد./مقتل الحسین ابوالموید موفق ابن احمد ص ۸۳٫/مجمع الزوائد الهیثمی ص ۲۱۱٫/طبقات الکبری ابن سعد ذهبی ج ۲ ص ۱۲۸ چاپ بیروت./تهذیب الاسماء حافظ النوری ج ۲ ص ۳۵۳٫/حلیه الاولیاء ابی نعیم اصفهانی ج ۲ ص ۴۲ چاپ مصر.
(۱۳)کنز العمال ج ۵ ص ۶۳۱٫/تاریخ الامم و الملوک ابن جریر طبری ج ۲ ص ۶۱۹٫/ مروج الذهب مسعودی ج ۲ ص ۱۹۴٫/المعجم الکبیر طبرانی ج ۱ ص ۶۲٫/شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۴۷٫/ازاله الخلفاء دهلوی هندی ج ۲ ص ۲۹٫/میزان الاعتدال ذهبی ج ۲ ص ۲۱۵٫/لسان المیزان ابن حجر عسقلانی ج ۴ ص ۲۱۹٫/الامامه و السیاسه ابن قتیبه دینوری ج ۱ ص ۱۸٫/۱۰-الاموال حافظ ابوعبید ص ۱۹۴٫ منبع :سایت سنت
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
عصمت، سلاح ویژه ی امامان و راهنمایان دین است. سلاحی که با آن از هر گونه پلیدی و نازیبایی مصون می مانند. این سلاح، نه تنها موهبتی برای پیشوایان، بلکه موهبتی برای پیروان آنان است؛ چرا که وقتی راهبر، راه بلد باشد، پیروان با دل سپردن به او هرگز گمراه نمی شوند. مثال معروفی که در این زمینه می زنند، مثال انسان عاقلی است که هرگز حاضر نمی شود به سیم بدون روکش برق دست بزند. از آیاتی در قرآن کریم می توان دریافت که معصومان (علیهم السلام) دارای اختیار هستند. مثلاً در این آیه: «یا ایُّها الرسول بلِّغ ما اُنزلَ الیکَ….» (۱) (ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده است، ابلاغ کن و اگر نکنی پیامش را نرسانده ای.) الف: دلیل عقلی (۲) فکرش را که می کنیم، برای راهنمایی انسانها، حتماً نیاز به راهنما هست و این راهنما حتماً باید پاک و معصوم باشد والّا هدف امامت محقق نمی شود. بنابراین تا انسانی در زمین هست، نیازمند سلسله ای از راهنمایان پاک هستیم و اگر این زنجیره قطع شود، هدایت نیز قطع خواهد شد. بنابراین نیازمند امامیم و امامان نیازمند عصمت اند. برهان نقض غرض نیز، همین را بیان می کند؛ که: غرض و هدف هدایت انسانها با وجود امامان خطاکار و معصیت کار، نقض می شود. حالا، اگر قرار باشد واسطه های رساندن دین به مردم، فراموشکار، حواس پرت، خطاکار یا دورغگو باشند، آیا دین حقیقی به مردم منتقل می شود؟ به لحاظ عقلی پاسخ این سوال خیر است. برای واسطه گری دین، به کسانی احتیاج داریم که «واو» دین را هم جا نیندازند. از این طریق، هم دین به دست آنها حفظ می شود و هم دیگران نمی توانند در آن کم و زیادی ایجاد کنند. ب: دلیل نقلی - «ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را اطاعت نمایید. پس هرگاه در امری اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، آن را به کتاب خدا و سنت پیامبر او عرضه بدارید، این بهتر و نیک فرجام تر است.» (۴) امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در توضیح این آیه فرمودند: «خداوند فقط به این جهت اطاعت از رسول خدا، امر کرده که او معصوم و مطهر است و به نافرمانی او فرمان نمی دهد و فقط به این جهت به اطاعت از اولوالامر فرمان داد که ایشان معصوم و به نافرمانی خدا فرمان نمی دهند.» (۵) - «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می کردند و به ایشان انجام دادنهای نیک و برپا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستنده ی ما بودند.» (۶) - امام حسن مجتبی (ع) فرمودند: «ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را به وسیله ی اسلام گرامی داشت و ما را انتخاب کرد و برای خودش برگزید و ناپاکی را از ما دور کرد؛ پاک کردن ویژه ای! و ناپاکی، همان شک و تردید است. پس ما در حقّانیت و دین او هیچ گاه تردید نمی کنیم و ما را از کم خردی و موارد ناپاک تطهیر نمود.» (۱۰) - امام علی بن حسین (ع) فرمودند: «امام از ما، حتماً معصوم است و عصمت، از ظاهر خلقتش فهمیده نمی شود، به همین دلیل امام باید منصوب [از جانب خداوند] باشد.» (۱۱) پی نوشت:
[ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
علامه مجلسی رحمة الله علیه در کتاب شریف بحارالانوار می گویند: از طریف موثق نقل شده است که طلحه در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله عاشق زنی یهودی شد و از او خواستگاری نمود آن زن از ازدواج با وی خودداری ورزید و گفت به شرطی که طلحه یهودی شود وی نیز این کار را کرد. همچنین نقل شده است در نزاعی که بین عثمان و طلحه رخ داد عثمان به طلحه چنین گفت: تو از اصحاب پیامبر اول کسی هستی که با یک زن یهودی ازدواج کرد! سند: [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
سرازیر شدن نعمتهای بی حساب در زمان عمر و عثمان بسوی جهان اسلام و تقسیم غیرعادلانه ثروت و تبعیضهای ناروا، جامعه اسلامی را دچار بیماری مزمن «دنیازدگی» و «رفاه طلبی» کرد. افرادی که تا چند سال پیش فاقد هرگونه ثروت و سرمایه ای بودند دارای ثروت بی حساب شدند. این جا بود که دنیا کار خود را کرد و اخلاق امت اسلام به انحطاط گرائید. طلحه و زبیر هم از این قاعده مستثنی نبودند.
مسعودی، صاحب “مروج الذهب” می نویسد: زبیر بن العوام خانه ای در بصره بنا کرد که اکنون در سال ۳۳۲ (زمان خود مسعودی است) هنوز باقی است و معروف است خانه هایی در مصر، کوفه و اسکندریه بنا کرد. ثروت زبیر بعد از وفات پنجاه هزار دینار پول نقد و هزار اسب و هزارها چیز دیگر بود.
خانه ای که طلحه بن عبدالله در کوفه با گچ و آجر و ساج ساخت هنوز (در زمان مسعودی) باقی است و به دار الطلحتین معروف است. عایدات روزانه طلحه از املاکش در عراق هزار دینار بود. در سر طویله او هزار اسب بسته بود. پس از مردنش یک سی و دوم ثروتش هشتاد و چهار هزار دینار برآورد شد.
ابن سعد در الطبقات الکبری می نویسد: در آمد غله طلحه “هزار” کامل بود. همچنین می گوید: درآمد روزانه طلحة از غلات زمینهاى عراق او هزار درهم و دو دانگ درم بوده است. (۱)
همچنین ابن ابی الحدید می گوید: مولا علی علیه السلام بیت المال را در میان مسلمانان تقسیم کرد، و برای هر یک از آنان سه دینار بخشید، و بر خلاف دوران خلافت عمر، و عثمان، علی علیه السلام همه مسلمانان را از عرب و عجم برابر و یکسان قرار داد. طلحه و زبیر، به عنوان اعتراض به روش مساوات علی علیه السلام، از این تقسیم عادلانه تخلف ورزیدند، و سهم خود را تحویل نگرفتند. مولا علی علیه السلام آنان را به نزد خود خواندند و علت اعتراض و مخالفت ایشان را جویا شدند.
طلحه و زبیر گفتند: تنها چیزیکه ما را از تو رنجیده خاطر، و به حکومت تو بدبین ساخته است، مخالفت تو با روش خلیفه دوم، عمر بن خطاب، می باشد. که او در تقسیم بیت المال سابقه افراد و فضیلت آنان را در نظر می گرفت. و به هر کس به مناسبت موقعیت و مقامش سهمی می داد. اما تو همه مسلمانان را مساوی قرار داده، و امتیاز ما را نادیده گرفتی، در صورتی که این اموال و ثروت ها، با شمشیر های ما، و در اثر فعالیت ها و جانبازی های ما به دست آمده است. چگونه سزا است، آنان که اسلام را به طور اجبار و از ترس شمشیرهای ما پذیرفته اند، با ما یکسان و برابر باشند؟
مولا علی علیه السلام فرمودند: اما مسئله تقسیم بیت المال و مساواتی که در میان مسلمانان قرار داد: این روش اختصاصی من نبود. و من اولین کس نیستم که این رفتار را پیش گرفته باشم. من و شما در رسول خدا صلی الله علیه و اله بودیم. و روش او را دیدیم که همیشه بیت المال را به طور مساوی تقسیم می نمود. و کوچکترین امتیازی در این باب بر کسی قائل نمی گردید. علاوه بر این، حکم این مسئله، در کتاب خدا نیز آمده است که ما را به مساوات و برابری دعوت، و امتیازات بی جا را لغو می نماید. این قرآن است که در پیش روی شما است. و دستوراتش همیشگی است و کوچکترین سخن باطل و ناروا بر آن راه نخواهد داشت.
و اما آنچه شما می گویید که این بیت المال به وسیله شمشیرهای شما به دست آمده و باید بدین لحاظ امتیازی برای شما قائل گردید. در گذشته نیز کسانی بودند که با جان و مال به اسلام یاری نمودند و غنائمی به دست آوردند. با این حال رسول خدا صلی الله علیه و اله در تقسیم بیت المال برای آنان نیز امتیازی قائل نگردید. و سبقت در اسلام و فعالیت آنان باعث این نبود که سهم بیشتری به دست آرند.(۲)
طبری نیز در این باره می گوید: طلحه چون از هر نوع امتیاز مأیوس گردید، این مثل معروف را بر زبان راند که: بهره ما از این کار به اندازه بهره ای است که سگ از لیسیدن دماغش می برد.(۳) آری ما از خلافت علی علیه السلام؛ شکمی سیر نکردیم و به مقامی نرسیدیم.
اسناد: (۱) الطبقات الکبری ج۳ص۱۶۵ (۲) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۷ص۳۹ (۳) طبری ج۵ص۵۳ [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
چند سالی است که بعضی ها در روز نهم ربیع الاول به عنوان روز تاج گذاری (آغاز امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف) جشن می گیرند. و متاسفانه با برپایی چنین جشنی، سخنی از به درک واصل شدن قاتل حضرت زهرا سلام الله علیها در چنین روزی به میان نمی آورند و آن را نادیده می گیرند. در این مقاله بر آن شدیم تا با بررسی جشن تاج گذاری و عیدالزهراء حقیقت را روشن و واضح بگردانیم. زمان شهادت امام حسن عسکری علیه السلام برای شهادت امام حسن عسکری علیه السلام اقوال مختلفی وجود دارد، بعضی شهادت ایشان را اول ربیع دانسته اند (۱) و برخی چهارم ربیع الاول را ذکر کرده اند. (۲) ولی از میان تمامی اقوال (که ظاهرا حدود ده قول وجود دارد) سخن حق و صحیح آن است که شهادت ایشان در هشتم ربیع الاول بوده است. و اما کیفیت و همچنین زمان دقیق شهادت ایشان طبق روایت معتبر محمد بن حسین و همچنین ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی به این شرح است: در هنگام نماز صبح روز هشتم ربیع الاول، امام حسن عسکری علیه السلام فرزند خودشان یعنی حجة بن الحسن عج را به حضور طلبیدند. همینکه امام حسن علیه السلام نگاهش به فرزندش افتاد گریه کرد و فرمود: ای سید اهل بیت خود، به من آبی بده. که همانا من به سوی پروردگارم می روم. سپس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با جوشانده ای که برای حضرت آماده کرده بودند ایشان را سیراب نمودند. در این هنگام امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند که مرا برای نماز مهیا کنید. و امام زمان عج نیز پدرشان را وضو دادند. و در همان وقت نماز صبح، یازدهمین خورشید امامت و ولایت به شهادت رسیدند.(۳) هشتم ربیع الاول روز آغاز امامت امام زمان (عج) با توجه به مطلبی که گذشت زمان دقیق شهادت امام حسن عسکری علیه السلام هنگام نماز صبح روز هشتم ربیع الاول بوده است. معلوم و واضح است که زمان نماز صبح قبل از طلوع آفتاب و آغاز روز می باشد. و به همین جهت روشن می شود که با طلوع آفتاب و شروع روز هشتم ربیع الاول امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آغاز شده است. و نهم ربیع الاول روز دوم امامت ایشان بوده است. مولا امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: خداوند تبارک و تعالی مخلوقات زمین را مورد توجه و دقت قرار داد، سپس ما (اهل بیت) را اختیار فرمود و برای ما شیعیان را اختیار فرمود. شیعیانمان ما را یاری می کنند و در فرح و شادی ما اظهار خوشحالی می کنند و برای حزن ما اظهار حزن و اندوه می کنند. و آنها اموال و نفس های خودشان را برای ما بذل و بخشش می نمایند. آنها از ما و به سوی ما هستند. ما شیعیان موظفیم تا در فرح و شادی اهل بیت علیهم السلام اظهار سرور و خوشحالی کنیم، همانطوریکه خودشان به ما امر فرموده اند. و به همین جهت است که شیعیان در اعیاد و موالید اهل بیت علیهم السلام جشن برپا می کنند و شادی و فرحشان را اظهار می نمایند. در رابطه با روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام نیز باید ببینیم که آیا روز شادی ایشان بوده است، که ما نیز به پیروی از آنها در آن ایام خوشحال باشیم، یا نه؟ با کمی تتبع در روایات در می یابیم که نه تنها ایشان ما را امر به شادی و فرح در چنین روزهایی نکرده اند، بلکه با دقت در سیره خودشان نیز متوجه می شویم که اصلا چنین ایامی را جشن نمی گرفتند. و حتی در سیره هیچکدام از اصحاب و علما و فقهای شیعه نیز اقامه جشن در روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام نمی یابیم. به عنوان مثال در کجا داریم که امام حسین علیه السلام بعد از شهادت امام حسن علیه السلام، به عنوان روز آغاز امامت خودشان جشن گرفته باشند؟ و یا در کجا می یابیم در روز یازدهم محرم که روز آغاز امامت امام سجاد علیه السلام می باشد ائمه علیهم السلام اظهار شادی کرده باشند؟ فلذا به یقین می توان گفت که ما هیچ دلیلی نداریم که روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام روز شادی ایشان می باشد. حتی اگر فرض کنیم که روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام روز جشن و شادی می باشد، باز هم نمی توانیم روز نهم ربیع الاول را به عنوان اولین روز امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف جشن بگیریم، زیرا همانطورکه اثبات شد روز نهم ربیع الاول دومین روز امامت ایشان می باشد و همان روز هشتم ربیع الاول روز آغاز امامت حجة بن الحسن العسکری می باشد. و همچنین اگر قبول کنیم که اولین روز امامت ائمه علیهم السلام روز شادی می باشد، چگونه است که این امر را به امام زمان عج اختصاص داده اند و اولین روز امامت بقیه امامان را جشن نمی گیرند؟ به کدام دلیل فقط اولین روز امامت امام زمان عج روز شادی است و نه بقیه امامان علیهم السلام؟ و اگر واقعا چنین ایامی ایام شادی و فرح است چرا اولین روز امامت امام رضا علیه السلام را به عنوان مثال جشن نمی گیرند؟ همچنین اگر گفته شود دلیل اختصاص جشن و سرور در آغاز امامت امام زمان عج زنده بودن و یا طولانی شدن و استمرار امامت ایشان می باشد. باز هم می گوییم به کدامین دلیل زنده بودن و یا طولانی شدن و استمرار امامت امامی، موجب می شود که روز آغاز امامت آن امام تبدیل به جشن و سرور گردد؟ نهم ربیع الاول، جشن عیدالزهراء شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام روز نهم ربیع را جشن می گیرند، ولی نه به عنوان “جشن تاج گذاری” بلکه شادی ما در این روز به دلیل به درک واصل شدن قاتل حضرت زهرا سلام الله علیها و غاصب فدک و خلافت امیرالمومنین علیه السلام و منشأ بدعتها و ضلالتها یعنی عمر بن خطاب لعنة الله علیه، می باشد. در این رابطه علامه مجلسی رحمه الله در کتاب شریف بحارالانوار نقل فرموده اند: روایت شده که محمد بن ابی العلاء همدانی و یحیی بن محمد جریح بغدادی گفته اند که روزی ما در باب قتل عمر بن خطاب منازعه کردیم و رفتیم در شهر قم به نزد احمد بن اسحاق قمی که از خواص اصحاب امام علی النقی و امام حسن عسکری علیهما السلام بود و به خدمت امام مهدی عج نیز رسیده بود. وقتی درب خانه وی را کوبیدیم دختری عراقیه ای بیرون آمد سراغ احمد را از او گرفتیم. گفت: او امروز مشغول اعمال عید است و آن روز نهم ربیع الاول بود. گفتم: سبحان الله عیدهای مومنان چهارتاست: عید فطر -اضحی-غدیر و جمعه. دختر گفت: احمد بن اسحاق از امام علی النقی روایت میکند امروز روز عید است و بهترین عیدها نزد اهل بیت علیهم السلام و شیعیان ایشان به حساب می آید. ماگفتیم اجازه بگیر تا به نزد او بیاییم چون که دختر او را خبر کرد بیرون آمد درحالی که لنگی بسته و عبائی بر خود پیچیده بود و بوی مشک از او ساطع بود. گفتیم این چه حالت است که در تو مشاهده می کنیم ؟ گفت: الان از غسل عید فارغ شدم. گفتیم: مگر امروز عید است؟ گفت: بلی و ما را به داخل خانه خود آورد و بر روی کرسی نشانید و چنین گفت: روزی با جمعی از برادران خود به حضور مولای خود امام حسن عسکری علیه السلام مشرف شدیم در سامرا در مثل این روز (نهم ربیع) که شما به نزد من آمده اید. چون اجازه گرفتیم و به خدمت آن حضرت رسیدیم. دیدیم آن حضرت مجلس خود را آراسته و مجمره در پیش خود گذاشته است. و به دست مبارک خود عود در آن مجمره می اندازد و مجلس خود را مزین گردانیده است و بر غلامان و خدمتگزاران خود جامه های فاخر پوشانیده. عرض کردیم: یابن رسول الله پدران و مادران ما فدای تو باد. آیا برای اهل بیت علیهم السلام امروز شادمانی تازه رخ داده است ؟ حضرت فرمود: کدام روز حرمتش از این روز نزد اهل بیت عظیم تر است؟ به درستی که خبر داد مرا پدرم که حذیفه بن یمان در روز نهم ربیع الاول خدمت جدم حضرت رسول خدا رسید. حذیفه گفت: حضرت علی و حسنین علیهم السلام را دیدم که با حضرت رسول غذا میل می فرمودند و آن حضرت به روی ایشان تبسم می نمود و به حسنین علیهم السلام میفرمود: بخورید! گوارا باد از برای شما برکت و سعادت این روز به درستی که این روز روزی است که حق تعالی در این روز دشمن خود و دشمن د شما را هلاک میفرماید ودر این روز دعای مادر شما (۵) را مستجاب میگرداند. بخورید! که این روز روزی ایست که حق تعالی در این روز اعمال محبان و شیعیان شما را قبول میفرماید. بخورید! که این روز ظاهر میشود صدق گفته خدا که میفرماید: فتلک بیوتهم خاویه بما ظلموا. این است خانه های ایشان که خالی گردیده به سبب ستمهای ایشان. بخورید! که این روزی است که که در این روز شوکت دشمنان جد شما و یاری کننده دشمن شما شکسته میشود. بخورید! که این روزی است که در این روز فرعون اهل بیت علیهم السلام من و ستم کننده بر ایشان و غصب کننده حق ایشان هلاک میشود. بخورید! که این روزی است که حق تعالی عملهای دشمنان شما را باطل و بیهوده میگرداند. حذیفه گفت که من عرض کردم: یا رسول الله آیا در میان امت تو کسی خواهد بود که این حرمتها و قداستها را بشکند. حضرت فرمود: ای حذیفه بتی از منافقان بر ایشان سر کرده خواهد شد و در میان ایشان ادعای ریاست خواهد کرد و مردم را به سوی خود دعوت خواهد کرد و تازیانه ظلم و ستم را بر دوش خود کشیده و مردم را از راه خدا منع خواهد کرد. کتاب خدا را تحریف خواهد نمود. سنت مرا تغییر خواهد داد و میراث فرزند مرا متصرف خواهد شد خود را پیشوای مردم خواهد خواند. بر وصی من علی بن ابیطالب علیه السلام امتیاز طلبی خواهد کرد و اموال خدا را به ناحق بر خود حلال و در غیر طاعت خدا صرف خواهد کرد و من و برادر من و وزیر من علی علیه السلام را به دروغ گویی متهم و دختر مرا از حق خود محروم خواهد کرد. پس دخترم او را نفرین خواهد کرد و حق تعالی نفرین او را در این روز مستجاب خواهد نمود. حذیفه عرض کرد: یا رسول الله چرا دعا نمیکنید حق تعالی او را در حیات شما هلاک گرداند؟ حضرت فرمود: ای حذیفه دوست ندارم جرات کنم بر قضای خدا و از اوتغییر امری را طلب نمایم که در علم او گذشته است. ولیکن از حق تعالی استدعا نمودم فضیلت دهد از سائر روزها آن روزی را که در آن روز او به جهنم می رود تا آن که احترام آن روز در میان دوستان و شیعیان اهل بیت من سنت گردد پس حق تعالی وحی کرد به سوی من که: ای محمد در علم سابق من گذشته است که دچار آید تو و اهل بیت تو را محنت های دنیا و بلاها و ستمهای منافقان و غضب کنندگان از بندگان من. آن منافقانی که تو برای آنها خیرخواهی کردی ولی به تو خیانت کردند. تو به ایشان راستی کردی و آنها با تو مکر کردند. تو باآنها صاف بودی و آنها دشمنی تو را به دل گرفتند و تو خشنودشان ساختی ولی تو را تکذیب کردند و تو آنها را برگزیدی ولی تو را در گرفتاری ها تنها گذاشتند و سوگند یاد میکنم به حول و قوه و پادشاهی خود که البته به روی کسی که غصب کند حق علی ع را که وصی توست بعد از تو هزار درب از پست ترین طبقه های جهنم را بگشایم که آن را فیلوق می گویند و او و اصحاب او را در قعر جهنم جای دهم که شیطان بر او برتری و اشراف پیدا کند و او را لعنت کند و آن منافقان را در قیامت برای فرعونها عبرت گردانم که در زمان پیغمبران دیگر بودند و نیز برای سایر دشمنان دین عبرت شوند و منافقان و دوستان آنها را به سوی جهنم برم با دیده های کبود و روهای ترش و بانهایت مذلت و خواری و پشیمانی و ایشان را تا ابد در عذاب خود نگه دارم. ای محمد! علی به منزلت تو نمی رسد مگر به آنچه که از بلاها توسط فرعون آن عصر و غضب کننده حق او بر او وارد میشود. کسی که جرات پیدا میکند تا گفته های مرا تغییر دهد و به من شرک آورد و مردم را از راه رضای من منع میکند. و گوساله ای از برای امت تو برپامی کند که آن ابوبکر است و به من کفر می ورزد در عرش و عظمت و جلال من به درستی امر کرده ام ملائکه هفت آسمان خود را که برای شیعیان و محبان دین شما عید بگرداند روزی که آن ملعون کشته میشود و امر کرده ام ایشان را که کرسی کرامت مرا در برابر بیت المعمور نصب کنند و ثنا گویند بر من و طلب آمرزش نمایند برای شیعیان و محبان شما از فرزندان آدم و امر کرده ام ملائکه نویسندگان اعمال را تا سه روز قلم از جرائم مردم بردارند و ننویسند گناهان ایشان را برای احترام کرامت تو و وصی تو. ای محمد! این روز را عید گردانیدم برای تو و اهل بیت تو و برای هر که تابع ایشان است از مومنان و شیعیان و سوگند یاد میکنم به عزت جلال علو منزلت و مکان خود کسی که این روز را عید کند از برای من. ثواب آنها که دور عرش احاطه کرده اند به او عطا کنم. وقبول نمایم شفاعت او را نسبت به خویشان او و زیاده کنم مال او را اگر گشادگی دهد بر خود و عیال خود در این روز و هر سال در این روز صد هزار هزار میلیون نفر از موالیان و شیعیان شما را از آتش جهنم آزاد گردانم و اعمال ایشان را قبول و گناهان شان را بیامرزم. حذیفه گفت: پس رسول خدا برخواست و به خانه ام سلمه رفت و من برگشتم در حالیکه به کفر عمر لعنه الله یقین کرده بودم. تا آنکه بعداز رسول خدا دیدم که چه فتنه ها برانگیخت….پس حق تعالی دعای برگزیده خود ودختر پیغمبر خود را در حق آن منافق مستجاب گردانید و قتل او را بر دست کشنده او (حضرت ابولولو رحمه الله) جاری ساخت. من به خدمت حضرت امیرالمومنین رسیدم تا آن حضرت را تهنیت و مبارک باد گویم که آن منافق کشته شد و به عذاب حق تعالی واصل گردید. چون حضرت مرا دید فرمود: ای حدیفه: آیا به یاد داری آن روزی را که آمدی به نزد سید من رسول خدا من و دو سبط او حسنین علیهم السلام نزد او بودیم و با او غذا میخوردیم ایشان تو را بر فضیلت این روز آگاه ساخت. عرض کردم: بلی ای برادر رسول خدا. حضرت فرمود: به خدا سوگند این روز روزی است که حقتعالی در آن دیده آل رسول را روشن گردانید و من برای این روز هفتاد و دونام میدانم. حذیفه عرض کرد: یا امیرالمومنین! میخواهم این نام ها را از شما بشنوم. حضرت فرمود: این روز روز استراحت مؤمنان است زیرا از شر آن منافق استراحت یافتند، روز زایل شدن کرب و غم است، روز غدیر دوم است، روز تخفیف گناهان شیعیان است، روز برهم شکستن بنای کفر و عدوان است، روز عافیت است، روز برکت است، روز طلب خونهای مؤمنان است، روز عید بزرگ خدا است، روز مستجاب شدن دعا است، روز موقف اعظم است، روز وفای به عهد و شرط است، روز کندن جامة سیاه است روز ندامت ظالم است، روز شکسته شدن شوکت مخالفان است، روز نفی هموم است، روز فتح است، روز عرضة اعمال کافران است، روز ظهور قدرت خدا است، روز عفو از گناه شیعیان است، روز فرج ایشان است، روز توبه است، روز انابه بسوی خدا است، روز زکات بزرگ است، روز فطر دوم است، روز اندوه یاغیان است، روز گره خوردن آب دهان در گلوی مخالفان است، روز خشنودی مؤمنان است، روز عید اهل بیت است، روز ظفریافتن بنی اسرائیل بر فرعون است، روز مقبول شدن اعمال شیعیان است، روز پیش فرستادن صدقات است، روز زیارتی مثوبات است، روز قتل منافق است، روز وقت معلوم است، روز سرور اهل بیت است، روز مشهود است، روز قهر بر دشمن است، روز خراب شدن بنیان ضلالت است، روزی که ظالم انگشت ندامت به دندان می گیرد است، روز تنبیه است، روز شرف است، روز خنک شدن دلهای مؤمنان است، روز شهادت است، روز درگذشتن از گناهان مؤمنان است، روز تازگی بوستان اهل ایمان است، روز شیرینی کام ایشان است، روز خوشی دلهای مؤمنان است، روز برطرف شدن پادشاهی منافقان است، روز توفیق اهل ایمان است، روز رهایی مؤمنان از شر کافران است، روز مانور اهل ایمان است، روز به خود بالیدن است ، روز قبول اعمال است، روز تبجیل و تعظیم است، روز نحله و عطاء است، روز شکر حق تعالی است، روز یاری مظلومان است، روز زیارت کردن مؤمنان است، روز محبّت کردن به ایشان است، روز رسیدن به رحمتهای الهی است، روز پاک گردانیدن اعمال است، روز فاش کردن رازها است، روز برطرف شدن بدعتها است، روز ترک گناهان کبیره است، روز ندا کردن به حق است، روز عبادت است، روز موعظه و نصیحت است و روز انقیاد پیشوایان دین است. حذیفه گوید: سپس از خدمت امیرالمومنین برخواستم و گفتم اگر در نیابم از افعال خیر و آنچه امید ثواب از آن دارم مگر محبت این روز ودانستن فضیلت این روز هر آینه منت های آرزوی من خواهد بود. پس محمد و یحیی راویان این حدیث گفتند: چون این حدیث را از احمد بن اسحاق شنیدیم هر یک برخواستیم و سر او را بوسیدیم و گفتیم: حمد و شکر میکنیم خداوندی را که برانگیخت تو را از برای ما تا فضیلت این روز را به ما برسانی پس به خانه های خود برگشتیم و این روز را عید گرفتیم.(۶) اقوال علما درباره جشن عیدالزهراء سلام الله علیها مرحوم سید بن طاووس بعد از نقل روایت فوق می فرمایند :من این حدیث را از خط محمد بن علی بن محمد بن طیّ نقل می نمایم و بر اساس تفحّصی که من در کتابها داشته ام ، دسته ای از روایات را موافق با این روایت یافتم و لذا بر آن اعتماد نمودم و به سزاست که این روز که در حدیث امده است را بزرگ شمرد و در آن اظهار سرور و شادمانی نمود .(۷) به همین جهت است که متقدمین و متأخرین از علما و فقهای شیعه این روز را روز به درک واصل شدن عمر لعنة الله علیه می دانستند و در این روز اظهار سرور و خوشحالی میکردند. و حتی بعضی از آنها کتاب های جداگانه ای در اثبات این حقیقت نوشته اند. از جمله آنها می توان به کتاب علامه مجلسی رحمة الله علیه، کتاب صاحب مستدرک (محدث میرزا شیخ حسین نوری) و همچنین کتاب “فصل الخطاب فی تاریخ قتل ابن الخطاب” که در عصر ما نوشته شده است، اشاره کرد. علامه مجلسی رحمة الله علیه در این رابطه می فرمایند: و المشهور بین الشیعة فی الأمصار و الأقطار فی زماننا هذا هو أنه الیوم التاسع من ربیع الأول، و هو أحد الاعیاد. یعنی بین شیعیان در تمامی نقاط و نواحی در زمان ما مشهور است که به درک واصل شدن او در روز نهم ربیع الاول می باشد. و آن روز یکی از اعیاد است. در ادامه ایشان در رابطه با شبهه ای که توسط برخی گفته می شود که روز مرگ عمر ۲۸ ذی الحجة بوده است میفرمایند: اعتبار تلک الروایات مع الشهرة بین أکثر الشیعة سلفا وخلفا لا یقصر عما ذکره المؤرخون من المخالفین، ویحتمل أن یکونوا غیروا هذا الیوم لیشتبه الامر على الشیعة فلا یتخذوه یوم عید وسرور. یعنی اعتبار آن روایات (در اثبات مرگ عمر در روز نهم ربیع) بعلاوۀ شهرتی که بین اکثر شیعیان سلف و خلف دارند، کمتر از آنچه مورخین مخالف نقل کرده اند (که روز مرگ وی ۲۸ ذی الحجة است) نیست. (به عبارت دیگر اعتبار روایت نهم ربیع با گفته های مخالفین رد نمی شود) و احتمال دارد که مخالفین این روز را تغییر داده اند تا امر برای شیعیان مشتبه شود، و آن روز را روز عید و سرور نگیرند. (۸) مرحوم صاحب جواهر در مورد فضیلت نهم ربیع الاول می نویسد :و اما غسل برای روز نهم از ماه ربیع الاول، پس به تحقیق حکایت شده که احمد بن اسحاق قمی در این روز به عنوان عید غسل کرده است. به خاطر روایتی که از اتفاق واقعه عظیمی در این روز خبر می دهد، که سرور مومنین و غضب منافقین را به دنبال دارد…و به تحقیق به روایت مفصلی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله در فضل و برکت این روز و اینکه روز شادی و سرور برای ایشان می باشد برخورد کردم که ذهن انسان در فهم آن محیر و سرگردان می شود. و در آن روایت به وقوع آن امر (کشته شدن عمر بن خطاب) در این روز تصریح شده است. پس چه بسا که ما به علت مستحب بودن غسل در مثل چنین ایامی قائل به استحباب غسل در این روز شویم. و مخصوصا که این روز برای ما و پیشوایان ما علیهم السلام روز عید و سرور می باشد.(۹) شیخ مفید رضوان الله علیه می گوید: و روز نهم از ماه ربیع الاول روز عید بزرگ است وبرای آن شرح مفصلی است که در جای خود ذکر شده است و این روز را پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله عید گرفتند و مردم را نیز امر فرمودند که در این روز عید بگیرند. (یعنی اظهار شادی و سرور نمایند.) (۱۰) شیخ کفعمی رضوان الله علیه نیز می گوید: همانا روز نهم ربیع الاول روزی شریف و بسیار عظیم المنزله است. و اظهار جشن و سرور و عید گرفتن، انفاق کردن بر مومنین، توسعه بر عیال، استعمال بوی خوش، لباس نو بر تن کردن، شکرگذاری و عبادت خداوند در این روز استحباب دارد.(۱۱) و همچنین سید طباطبائی یزدی در کتاب عروة الوثقی جلد۲صفحه۱۵۲ روز نهم ربیع الاول را از جمله اعیاد و مناسبات شریفه ای قرار داده که غسل در آن مستحب می باشد. و اکثر فقهاء از ایشان تبیعیت نموده اند. حرف آخر با توجه به دلایل و براهین واضح و روشنی که ارائه شد روز نهم ربیع الاول روز اظهار جشن و سرور و تبری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام می باشد. البته این نکته را نیز متذکر می شویم که یاد و ذکر نام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در هر زمانی نیکوست، و شرعاً حرام نیست که افرادی بخواهند در این روز به بهانه ایام آغاز امامت حضرت مهدی عج از ایشان یاد کنند. ولی همواره باید به خاطر داشت که این روز، روز اظهار تبری و برائت از دشمنان اهل بیت علیهم السلام می باشد، و این همان سیره و سنت ائمه اطهار علیهم السلام بوده است. فلذا تضعیف و بلکه دوری از سیره ایشان به نحوی که هیچ سخنی از تبری در این روز به میان آورده نشود، و بزرگ کردن و گرامیداشتن جشنی که هیچ توصیه ای به آن نشده است، یقینا مورد رضایت ائمه اطهار علیهم السلام نمی باشد. متاسفانه همین مساله را در سالهای اخیر شاهد بوده ایم که پرچمداران “جشن تاج گذاری” با بزرگ نمودن این جشن هیچ سخنی از تبری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام به میان نمی آورند. به همین جهت، شیعیان باید هوشیار باشند و نگذارند افرادی نام امام زمان عج را وسیله و ابزاری قرار دهند تا تبرّی را در میان ایشان کمرنگ و بلکه حذف نمایند. و مطمئن باشیم که اگر چشمانمان را ببندیم و از کنار اینگونه فتنه ها بگذریم، روزی چشم باز خواهیم کرد و می بینیم که هیچ اثری از برائت و تبری در میان شیعیان باقی نمانده است. شیعه به تولّی اَر مُسلَّم گردد………با رکن تبرّی است که محکم گردد یافاطمه! لعن قاتلت روزی ماست………یا رب نکند که رزق ما کم گردد اسناد: (۱) مصباح کفعمی ج۲ ص۵۳۳ – بحارالانوار ج۵۰ص۳۳۵ (۲) مسارالشیعه ص۲۸-۲۹ (۳) روایت معتبر محمد بن حسین: کمال الدین شیخ صدوق ج۲ص۴۷۳ و بحارالانوار ج۵۰ص۳۳۱ و روایت ابو سهل: الغیبة شیخ طوسی ص۲۷۳ و بحارالانوار ج۵۲ص۱۶ (۴) بحارالانوار ج۴۴ص۲۸۷ (۵) اشاره به آن جائی که حضرت زهرا سلام الله علیها موقعی که عمر نامه فدک را پاره کرد. فرمودند خدا شکمت را پاره کند. (۶) زادالمعاد علامه مجلسی باب ۸ص۳۲۵ و زوائد الفوائد از علی بن علی بن طاووس. باب ربیع الاول و بحارالانوار جلد ۳۱ ص۱۲۰. (۷) بحارالانوار ج۳۱ص۱۲۹ به نقل از زوائد الفوائد. (۸) بحارالانوار ج۳۱ص۱۳۲ (۹) جواهر الکلام ج ۵ ص ۴۳- ۴۴ (۱۰) مستدرک الوسائل ج۲ ص۵۲۲ از مسار الشیعة شیخ مفید (۱۱) کتاب مصباح شیخ کفعمی ص ۲۷۰ [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
نکاتی درباره تاریخ، فرهنگ و معماری حرم امام رضا علیه السلام نکته۱ نکته۲ در سال ۴۰۰ هجرى قمرى به دستور سلطان محمود غزنوى بناى بقعه و حرم تجدید بنا و منارهاى بر آن افزوده شد و پس از آن در زمانهاى مختلف اقداماتى به مرور صورت گرفته است . نکته۳ سنگ مرقد نخستین که برای مشخص نمودن مدفن امام بر زمین نصب شده، سنگ بنای ساخت ضریح هم بوده است. آنچه مسلم است تا قرن هشتم هجری قمری ضریحی بر مضجع شریف نصب نبوده است. نکته۴ در ابتدا حرم مطهر به صورت بنایی ساده، با مصالح ویژه آن دوران بنا شده بود، چنانکه بقعه مطهر تنها یک در ورودی ساده در پیش روی مبارک داشت و دارای تزئیناتی مختصر به سبک آن زمان بود. نکته ۵ مشهور است که از زمان صفویان گذاشتن ضریح بر مرقد امام مرسوم شده است و برخی احتمال دادند که ساخت ضریح از عصر تیموریان متداول گشته است. نکته۶ ۲۸ هزار لامپ در حرم امام رضا علیه السلام روشن میباشد، که اکنون علاوه بر ۲۸ هزار شعله برق، شش هزار لوستر نیز در ابعاد مختلف و با قدمتهای طولانی مورد استفاده قرار گرفته است. نکته۷ ضریح اول، ضریحی چوبی بوده، با تسمههای فلزی و پوششی از صفحات طلا و نقره. این ضریح در زمان شاه طهماسب صفوی یعنی سال ۹۵۷ هجری قمری ساخته و بر روی صندوق چوبی مضجع منور نصب میشود. در سال ۱۳۱۱ همزمان با تعویض صندوق به دلیل فرسودگی پایهها ضریح برچیده شده، پوشش طلا و نقره و جواهرات آن از چوبها جدا و به خزانه آستان قدس منتقل میشود. نکته۸ ضریح دوم، ضریحی بوده فولادی مرصع، معروف به ضریح نگین نشان. این ضریح در سال ۱۱۶۰ به دستور شاهرخ فرزند رضا قلی میرزا نوه نادرشاه ساخته و به وقف بر فراز مرقد شریف نصب میشود. ضریح فولادی یا ضریح نگین نشان سقف نداشته، پنجرهها و شبکههای چهار طرف آن دارای گوی و ماسورههایی بوده است که با نگینهای کوچک یاقوت و زمرّد تزیین یافته و تعداد آنها به ۲۰۰۰ بالغ میشده است. به دلیل وضعیت ویژه این ضریح ذیلاً به عین کتیبه آن اشاره میشود. «نیاز رحمت ایزد مستعان، و تراب اقدام زوّار این آستان ملک پاسبان، سبط سلطان نادر شاه الحسینی الموسوی الصفوی، بهادرخان به وقف و نصب این ضریح و قبههای مرصع چهار گوشه ضریح مقدس مبارک موفق گردید. ( سنه ۱۱۶۰قمری) » نکته۹ در زمان تولیت میرزا سعیدخان برای مصون ماندن نذورات داخل ضریح دوم ، شبکه و پوشش طلایی روی ضریح منور قرار میگیرد، و بدین ترتیب سقف آن پوشش مییابد. این ضریح به دلیل وقف دائمی بودن تا قبل از شروع عملیات جایگزینی و نصب اخیر ضریح مطهر جدید یعنی پنجمین ضریح بر مضجع شریف و زیر ضریح پیشین قرار داشت. ضمن عملیات اخیر محل نصب این ضریح تغییر یافت و به قسمت تحتانی حرم مطهر منتقل گردید. نکته۱۰ در عصر پادشاهی فتحعلی شاه قاجار ضریحی فولادی و ساده به ابعاد (۳×۴) و ارتفاع ۲ متر ساخته و روی ضریح نگین نشان (ضریح دوم) نصب میشود که در اصل ضریح سوم محسوب میشود. نکته۱۱ سقف ضریح سوم با چوبهای طلاکوب پوشش داشته و در سمت پایین ضریح در کوچک مرصعی قرار داشته است. به دلیل کوچکی و غیر مناسب بودن این ضریح پس از مدتی برداشته شده و به جای آن ضریح چهارم نصب میگردد. در حال حاضر این ضریح در موزه مرکزی آستان قدس رضوی در معرض تماشای بینندگان قرار دارد. نکته۱۲ ضریح چهارم ضریح ملمع یا ضریح طلا و نقره، معروف به شیر و شکر است، این ضریح در سال ۱۳۳۸ بر روی ضریح نگین نشان یا ضریح دوم نصب میگردد. نکته۱۳ طراحی ضریح چهارم توسط مرحوم استاد حافظیان انجام یافته و تحت نظارت ایشان کار اجرا و قلمزنی توسط مرحوم استاد هنرمند حاج محمد تقی ذو فن اصفهانی انجام گرفت. نکته۱۴ ضریح چهارم دارای ۰۵/۴ متر طول و ۰۶/۳ متر عرض و ۹۰/۳ ارتفاع و ۱۴دهانه به نشان چهارده معصوم بوده است. اضافه بر بهرهبرداری از طلا و نقره و جواهرات . نکته ۱۵ پایهها، ستونها، کتیبههای سیمین با نقشهای مختلفی در نهایت مهارت قلمزنی شده بود. بین هر دو زاویه از پنجرههای ضریح مقدس یک صفحه بیضی شکل از طلا، که مجموعاً به هیجده عدد میرسید و هر یک به وزن تقریبی پنجاه مثقال بود احادیثی درباره فضیلت زیارت حضرت رضا علیه السلام به خط حاج شیخ احمد زنجانی معصومی کتیبه نوشته شده است . نکته ۱۶ بر روی هر یک از دهانههای ضریح مقدس، از سمت پیش روی مبارک اسمی از اسمای چهارده معصوم علیهم السلام بر صفحهای فیروزه نشان از طلا و به خط ثلث و به قلم مرحوم حاج شیخ احمد زنجانی معصومی مکتوب بود. در بالای صفحات بیضی شکل، کتیبهای از نقره به طور برجسته، سوره مبارکه هل اتی را به قلم همان کاتب در برداشت. نکته ۱۷ در چهار گوشه ضریح چهار خوشه انگور به عنوان نمادی از نحوه شهادت حضرت قرار داشت. بالای کتیبه سوره مبارکه «یس» و بر لب ضریح چهل و چهار برگ از نقره ملمع بین چهل و چهار گلدان ملمع نصب شده بود که بر روی صفحه مدور و محدب هر یک از آنها اسمی از اسمای حسنی الهی به طور برجسته و به خط ثلث و به رنگ سفید در زمینه لاجوردی مکتوب بود. نکته ۱۸ پس از گذشت بیش از چهل سال از نصب ضریح پیشین موجباتی همچون فرسودگی، و سست شدن پایهها و ساختار ضریح و ساییدگی پوشش و روکشهای نقرهای و طلایی آن، ساخت و نصب پنجمین ضریح را ضروری مینمود. نکته ۱۹ به دستور مقام معظم تولیت آستان قدس رضوی حضرت آیة الله واعظ طبسی، از سال ۱۳۷۲ مطالعات و بررسیهای مقدماتی ساخت ضریح آغاز گردید، و به دنبال آن طرحهای متعددی از طرف هنرمندان نامی کشور ارایه شد و نهایتاً توفیق طراحی ضریح نصیب استاد برجسته نگارگری کشور جناب آقای فرشچیان گردید. نکته۲۰ به منظور ساختن آخرین ضریح نخست بر اساس طرح موجود پایهها و ساختار ضریح که ترکیبی از کار آهنگری و نجاری است توسط واحدهای مربوطه در آستان قدس رضوی در نهایت استحکام انجام گرفت و ساختاری مرکب از آهن و فولاد و چوب گردو برای نصب روکشها و پوشش طلا و نقره ساخته شد. نکته۲۱ با آماده شدن طرح استاد فرشچیان کار قلمزنی و زرگری و به عبارت دیگر اجرای طرح که اساس کار ساخت ضریح و صورت پذیری آنست از تاریخ ۱۲/۱۱/۷۵ تحت نظارت عالیه هنری استاد فرشچیان شروع شد و از میان چند نفر از هنرمندان قلمزن همچنان توفیق کار قلمرنی ضریح مطهر، نصیب استاد خدادادزاده اصفهانی گردید. نکته ۲۲ پس از چهار سال با کار بی وقفه روزانه و بعضاً شبانه و همچنین با کار متوسط روزانه شش نفر در کمال ظرافت و امتیاز هنری و در نهایت صلابت و استحکام کار قلمزنی پایان یافت و ضریح برای حمل و نصب آماده گردید. از ویژگیهای ضریح مطهر جدید، ضخامت پوشش نقرهای آن است که حتی بعضاً به بیش از سه میلیمتر میرسد. نکته ۲۳ عملیات اجرایی برچیده شدن ضریح پیشین و نصب پنجمین ضریح از شامگاه روز شنبه ۲۱/۱۰/۷۹، پس از مراسم غبارروبی آغاز گردید، و با هماهنگی کامل نیروهای فنی – تخصصی مورد نیاز به طور متوسط روزانه هفتاد نفر در سازمانی منظم و منسجم با تقسیم کار و تعیین مسئولیت هر یک از بخشهای عملیاتی و مدیران مربوطه طبق جدول زمانبندی شده، تحت مدیریت جناب آقای مهندس مهدی عزیزیان، مدیر عامل سازمان عمران و توسعه حریم حرم امام رضا علیه السلام به مدت پنجاه روز جریان خود را طی نمود. کار بنای عشق و کعبه مقصود، و فراز آمدن معبد خورشید در فضایی معنوی و شورانگیز آغاز شد. نکته ۲۴ محدوریت وقف به نصب بودن ضریح و عدم جواز شرعی انتقال آن از یک سو و از طرف دیگر، وجود موانع و مشکلات جدی فنی و معماری بر سر راه استحکام سازی پایههای نصب ضریح جدید موجب گردید تا پس از بررسی و مطالعات زیاد چاره کار به انتقال ضریح به قسمت زیرین حرم مطهر و نصب محاذی اطراف مضجع شریف دیده شود. نکته ۲۵ از جمله اقدامات اساسی دیگری که همزمان با نصب ضریح مطهر صورت پذیرفت، بتون ریزی و کف سازی و مفروش نمودن کف حرم مطهر با سنگهای مرمر بسیار نفیس همراه با کانال کشی و برقراری سیستم تهویه و هوا دهی زمینی و دیواری است، و نیز مرمت آیینه کاریها و کاشیکاریها و کتیبههای روضه منوره از جمله دیگر اقداماتی بود که در جریان عملیات نصب ضریح به آن مبادرت شد. نکته ۲۶ سنگ پلاک پیشین مضجع، که مرکب از ۱۲ قطعه سنگ بود برداشته شده، به موزه مرکزی آستان قدس رضوی انتقال یافت، و به جای آن سنگ نفیس مرمر یکپارچه به طول ۲۰/۲ و عرض ۱۰/۱ و ارتفاع ۹۰ سانت که در نهایت جلا و صفا و زیبایی حجاری شده بود نصب گردید. نکته ۲۷ در اطراف ضریح مطهر به نشانه چهارده معصوم چهارده دهانه به شکل محراب طراحی و اجرا شده است. سیر نقشها و جهت قوسهای آن یکدیگر را همراهی و تکمیل کرده، و مدار یگانه آنها که نهایتاً به مرکز و نقطه واحدی میرسد، تداعی کننده اصل اصیل عرفانی مشاهده وحدت در کثرت و کثرت در وحدت میباشد، و نیز وحدانیت ذات باریتعالی و قائمیت و بازگشت پذیری کائنات و ممکنات را به او متجلی میسازد. نکته ۲۸ در هشت لچکی چهار گوش ضریح مطهر، به سبک هنر اصیل ایرانی، از گل آفتابگردان که نمادی از شمس الشموس که یکی از القاب امام رضا علیه السلام است نقشهایی تعبیه شده است. در اطراف ضریح مقدس گلهایی پنج و هشت برگی به نشانه خمسه طیبه و هشتمین امام طراحی و اجرا شده است. نکته ۲۹ دو سوره مبارکه «یس» و «هل اتی»، در بالای ضریح مطهر به صورت کتیبه دور تا دور ضریح نوشته شده است. طول کتیبه بالایی یعنی سوره مبارکه «یس» دارای ۶۶/۱۷ و عرض ۱۸ سانتیمتر و طول کتیبه «هل اتی» ۷۶/۱۶ و عرض آن ۱۴ سانت میباشد، هر دو کتیبه و دیگر خطوط بیرونی و داخلی ضریح مطهر که مشتمل بر آیاتی از کلام الله مجید و اسمای حسنی الهی و نامهای حجج خداوندی است، در کمال قوت و استحکام توسط خوشنویس نامی جناب آقای موحد نوشته شده است. نکته۳۰ برای اولین بار پوشش داخلی ضریح مطهر، سقف و دیوارهای آن با نقش و نگارها و کتابت اسماء الهی، با خاتمکاری یه طرز بسیار بدیع و زیبا تزیین یافته است. طراحی نقوش داخل ضریح مطهر، توسط استاد فرشچیان انجام یافته، و اجرا و یا خاتمکاری توسط استاد هنرمند کشتی آرای شیرازی و همکارانشان صورت پذیرفته است. نکته۳۱ ضریح مطهر جدید حدود ۱۲ تن وزن داشته، ضخامت پوشش نقرهای و طلایی آن و اتصال روکشهای بدون پیچ یکی از ویژگیهای این ضریح است. طول ضریح ۷۸/۴ و عرض آن ۳۷/۳ و ارتفاع آن با محاسبه سنگ پایه ۹۶/۳ متر میباشد. نکته۳۲ حرم مطهر مجموعهای است تقریباً مدور، که مرکز آن مضجع منور امام ابوالحسن الرضا علیه السلام قرار دارد. همچنین حرم مطهر که گنبد درخشان و طلایی برفراز آن قرار دارد، تقریباً در مرکز بناهای آستان مقدس واقع شده، و از نقطه نظر معماری و هنری بسیار بدیع و استوار، و زیبا و دل انگیز است. نکته۳۳ سالانه در این حرم مطهر بیش از ۷۰۰ هزار مُهر نماز مورد استفاده و جایگزین مُهرهای شکسته و کثیف میشود. نکته۳۴ نامهای حرم مقدس امام رضا علیه السلام به ترتیب ذیل میباشد: آستان ملائک پاسبان – ارض اقدس – بقعة مبارکه – حرم مطهر – روضة رضویه – روضة مقدسه – روضة منوره – عتبة عالیه – قبلة هفتم – کعبة آمال – مرقد ملکوتی – مرقد منور – مضجع شریف – معین الضعفاء. نکته ۳۵ سقف حرم دارای دو پوشش است، پوشش اول: که از زیر مشهود است، به صورت مقعر و مقرنس بوده، ارتفاع آن از سطح حرم تا نقطه پایانی سقف ۸۰/۱۸ متر میباشد، و پوشش دوم: همان لایه خارجی گنبد مطلی است. نکته ۳۶ حرم مطهر تقریباً به شکل مربع بوده، و مساحت آن پس از توسعهیی که پس از انقلاب اسلامی انجام شد، به ۱۳۹ متر مربع بالغ شده است، سطح حرم با سنگ مرمر مفروش گردیده، و تمام ازاره دور حرم با کاشیهای ممتاز و ظریف چینی مانند، با رنگهای بسیار دلپذیر، مشهور به کاشیهای سنجری مزین شده است، بر روی این کاشیها آیات قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام با خط رقاع و ثلث، همراه با نقشهای اسلیمی نوشته و تزئین یافته است. نکته ۳۷ از طریق چهار صفه یا ممر حرم مطهر، با رواقهای اطراف اتصال یافته، و زائرین از طریق آنها حضور حضرت تشرف حاصل مینمایند. پیش از این، در ضلع جنوبی حرم مطهر (پیش روی مبارک)، دو محراب بسیار نفیس و ممتاز از جنس کاشی چینی نصب بوده، که پس از توسعه به لحاظ قدمت و نفاست، به موزه آستان قدس منتقل شده است. نکته ۳۸ حرم مطهر در اوایل قرن ششم یعنی دوران سلطان سنجر سلجوقی، با کاشیهای بسیار نفیس تزیین یافته، و وجود تاریخ ۶۱۲ هجری قمری، که بیانگر دوران سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه میباشد، گویای اقدامات و فعالیتهایی است، که در این زمان، در زمینه توسعه و مرمت ابنیه حرم مطهر انجام یافته است. نکته ۳۹ حرم پاک امام، اضافه بر جلال معنوی و جذبه روحانی، و زیبایی و شکوه معماری، مزین به برخی از نفایس و مآثر ارزشمند است، تعدادی از هدایای بزرگان و حکمرانان گذشته، در قابهایی تعبیه شده، در مکانهایی از حرم مطهر، در برابر دید زائران قرار دارد. این جواهرات و نفایس که در هشت قاب چیده شده، شامل ۱۰۴ قلم اشیای مختلف است. قدیمیترین آنها سلیمانیههایی است، با دور نقره، مربوط به ۵۵۰ سال قبل، و دیگر شمشیری جواهر نشان و خنجر الماس نشان، و مروارید و تسبیح و انگشترهایی از الماس و برلیان درشت. نکته۴۰ گنبد حرم از آجر ساخته شده، و سپس روی آن را با الواح مسی، که روکشی از طلا دارد پوشاندهاند، تذهیب این گنبد برای آخرین بار در سال ۱۰۱۰ تا ۱۰۱۶، در زمان شاه عباس صورت گرفته، و به طوری که از گفتههای محققان بر میآید، رویه و سطح این گنبد پیش از آن کاشیکاری بوده است. [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
آشنایى با امام رضا علیه السلام امام رضا (ع)، هشتمین امام از این پیشوایان پاک و گرامى است. امام رضا (ع) تنها امام از این عزیزان است که قبر مطهرش در ایران قرار دارد که شیعیان براى زیارت آن همواره به آن جا مى روند. آیا مى دانى زیارتگاه امام در کدام شهر است؟ پیرامون آن شهر درجایى دیگر از این سایت با تو سخن گفته ایم، در اینجا لازم است مطالبى را درباره امام رضا (ع) بدانى . نام هاى امام امام رضا(ع) در سال ۱۴۸ هجرى قمرى یعنى حدود (۱۲۵۰) سال پیش در شهر مدینه به دنیا آمد. پدر ایشان امام موسى بن جعفر(ع)، یعنى امام هفتم شیعیان و مادرشان بانویى بزرگوار و خردمند به نام (تکتم) یا (نجمه) بود. امام رضا(ع) در همان سالى زاده شد که پدربزرگ ایشان، یعنى حضرت امام جعفر صادق(ع)، به شهادت رسید. شخصیت اخلاقى امام از خوش اخلاقى امام سخن بسیار گفته اند. در این جا به چند نمونه آن توجّه کن و ببین که امام در برخورد با مردم به چه نکات ریزى دقّت مى کرده است. همه اینها براى ما درس (چگونه زیستن) است: ـ هیچ گاه با سخن خود، دیگران را آزار نداد. اینها گوشه اى از اخلاق امام بود. آیا با داشتن این اخلاق و رفتار نباید خدا از او راضى و خرسند باشد؟ و آیا سزاوار نیست که او را (رضا) بنامند؟ امام در نگاه شاعران از همان دوران امام رضا(ع)، شاعران و نویسندگان در وصف بزرگوارى آن حضرت بسیار سروده اند و نوشته اند و هریک به گونه اى آن امام را به نیکى وصف کرده اند. شنیدنى است که شاعرى بود به نام (ابونواس) که در سرودن بسیار توانایى داشت. به او گفتند: تو درباره همه چیز شعر گفته اى ، کوه و دشت و شراب و موسیقى را در اشعار خود ستوده اى ، اما شگفتا که در باره موضوع مهمى مانند شخصیت والاى امام رضا سکوت کرده اى ! در حالى که تو ایشان را خوب مى شناسى و با اخلاق و رفتار و بزرگوارى حضرت آشنایى کامل دارى . ابونواس ابتدا در پاسخ گفت: به خدا سوگند، تنها بزرگى او مانع از انجام این کار شده است، چگونه کسى چون من، درباره شخصیت برجسته اى همچون امام رضا(ع) شعر بسراید؟ آن گاه شعرى گفت که چکیده معنى آن چنین است: شخصیت معنوى امام گفتیم که امام رضا(ع) از نظر توجه به مسائل معنوى و پرداختن به امور عبادى نیز برجسته بود. روایتها و داستانهاى بسیارى از این جنبه زندگى امام در کتابهاى تاریخى نقل شده که شنیدن آن براى همه ما جالب است. ما وقتى مى بینیم که امام ما و پیشوایى که او را به رهبرى خود پذیرفته و زندگى او را الگوى خود قرار داده ایم، این چنین عبادت مى کند و این گونه به مسائل عبادى توجه دارد، خود نیز ناگزیریم که همان شیوه را پیروى کنیم و از همان روش درس بیاموزیم. ـ شبها کم مى خوابید و بیشتر شب را به عبادت مى پرداخت. دوست عزیز من! شخصیت علمى امام امام رضا(ع) جایگاه علمى ویژه اى داشت. او از دانشى سرشار بهره مند بود و این برجستگى علمى او در رویارویى با دانشمندان ادیان و مذاهب دیگر، بهتر آشکار مى شد. جلسات و محافلى که علما و دانشمندان مختلف گرد هم مى آمدند و به بیان دیدگاهها و نظرات خویش مى پرداختند، در آن زمان رونق خاصى داشت. حاکمان آن عصر، گاه براى جلوه دادن شکوه دربار خویش، گاه به منظور گرایش دانشمندان به دربار، و زمانى براى این که بر عقیده کسى چیره شوند، در کنار مجالس دیگر، به برگزار کردن نشستهاى علمى نیز مى پرداختند. این محافل که به جلسات (مناظره) معروف بود، بهترین مکان براى ابراز شایستگى هاى علمى افراد به شمار مى رفت. ده سال از دوران امامت حضرت رضا(ع)، با حکومت هارون همزمان بود. در این ده سال، موقعیت مناسبى براى مبارزه علنى و رسمى براى امام رضا(ع) پدید نیامد و بیشتر تلاش سیاسى امام به صورت پنهانى رهبرى مى شد، اما در گوشه گوشه سرزمینهاى مسلمانان جنبشها و قیامهاى پیاپى شیعیان، حکومت عباسى را به تنگ آورده و هارون در برخورد با آنها دچار سردرگمى شده بود. به این گفت و گو که میان هارون و یکى از درباریان قدرتمند وى رد و بدل شده است توجّه کن: _ اى هارون! این على بن موسى است، که بر جاى پدر خویش تکیه زده و امامت و رهبرى شیعیان را از آن خود مى داند. چه باید کرد؟ اما… در میان همه حاکمان عباسى ، مأمون چهره اى دیگر داشت. او که برادر خود، امین را کشت تا خود به حکومت برسد، در برخورد با شیعیان و به ویژه شخص امام رضا(ع) از راهى دیگر وارد شد و شیوه اى دیگر را در پیش گرفت. هجرت امام به خراسان حدیث سلسلة الذهب امام رضا(ع) در این سفر تاریخى ، هر جا که توانست کوشید تا مردم را با اسلام، قرآن، تشیع، اخلاق اسلامى ، آرمانهاى دینى و احکام مذهبى آشنا سازد. از جمله مهمترین فرازهاى این سفر، توقف امام در نیشابور و سخن تاریخى ایشان در جمع گروه بسیارى از مردم و حدیث شناسان این شهر است. امام رضا علیه السلام در خراسان به هرترتیب، امام رضا(ع) وارد شهر مرو، مقر حکومت مأمون شد. مأمون مجلسى آراست و در آن امام را در مراسمى رسمى ، به ولى عهدى خود منصوب کرد. حضرت در آن مجلس، حکم مأمون را گرفته، بر آن یادداشتى نوشت و با تیزبینى و درایتى که برخاسته از مقام امامت ایشان بود، به ارزشهاى والاى اسلامى اشاره نمود و در برابر دسیسه اى که مأمون چیده بود با یاد و نام اهل بیت علیهم السلام، حقانیت ایشان و تصریح به عمر کوتاه خود، فهماند که این منصب را با انگیزه شخصى نپذیرفته و تنها عامل قبول این سمت، پافشارى مأمون بوده است. شهادت امام رضا علیه السلام آرى … دوست عزیزم! برگرفته شده از سایت امام رضا [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
حضرت على بن موسى الرضا علیهالسلام – در روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجرى دیده به جهان گشود(۱). مادر او بانویى با فضیلت بنام «تُکْتَمْ» بود که پس از تولد حضرت، از طرف امام کاظم علیهالسلام -«طاهره» نام گرفت(۲) کنیه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال ۱۸۳ هجرى) در سن ۳۵ سالگى عهدهدار مقام امامت و رهبرى امّت گردید خلفاى معاصر حضرت مدت امامت آن حضرت بیست سال بود که ده سال آن معاصر با خلافت «هارون الرشید»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امین»، و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود. امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدینه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسیدن به حکومت، حضرت را به خراسان دعوت کرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال ۲۰۳ هجرى قمرى (در سن ۵۵ سالگى) به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاک سپرده شد(۳) امام در عصر هارون از سال ۱۸۳ هجرى که پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام – در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنیا رفت، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حکومت وى سپرى گردید. این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودکامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیهالسلام – به شمار مىرود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمىشد و حضرت آزادانه فعالیت مىنمود، ازینرو شاگردانى که امام تربیت کرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن که حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت. شاید علت مهم این کاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیهالسلام – بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون کوشش مىکرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، که جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است»!(۴) مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» در مورد على بن موسى علیهالسلام – است، یحیى (که قبلاً نیز درباره امام کاظم علیهالسلام – بدگویى و سعایت کرده بود) به هارون گفت: پس از موسى بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى کند (گویا نظر وى این بود که بگوید بهتر است از هم اکنون على بن موسى علیهالسلام – تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!) هارون (که هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مىخواهى یکباره شمشیر بر دارم و همه علویّین را بکشم؟!(۵) خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر کسى جرأت نکرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد. على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مىکرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت، تا آنجا که بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مىداشتند و امام علیهالسلام – به آنان اطمینان مىداد که از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید! صفوان بن یحیى مىگوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیهالسلام – در گذشت و على بن موسى الرضا علیهالسلام – امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مىدارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مىترسیم. فرمود: او هرچه مىخواهد کوشش کند، او را بر من راهى نیست(۶) نیز از محمد بن سنان نقل شده(۷)که: به ابى الحسن على بن موسى الرضا – علیهالسلام – در ایام خلافت هارون عرض کردم: شما امر خلافت و امامت خود را آشکار ساخته به جاى پدر نشستهاید، در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مىچکد!! فرمود: مرا گفتار پیامبر اکرم ۶ نیرو و جرأت مىبخشد که فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من کم کند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مىگویم: اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام نیستم!!(۸) امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادها هارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (که مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (که از مادرى ایرانى تولد یافته بود) ولیعهد دوم قرار داد در سال ۱۹۳ هجرى به هارون گزارش رسید که انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بىرحمى و درندگى که نشان مىدهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز ماندهاند. هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش، صلاح دید که شخصاً به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام کند و به اصطلاح – فتنهها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مرکز خلافت – برگردد. او در سوم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(۹) شکست امین شبى که هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع کند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار کند. او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این کار را مصلحت ندیدند، مگر یک نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» که اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام کرد. مأمون نیز در واکنش نسبت به این عمل، امین را از خلافت خلع کرد و پس از یک سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال ۱۹۸ هجرى کشته شد(۱۰) بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات کامل کشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت. آزادى نسبى امام در زمان امین در دوران حکومت امین، و سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمىخورد و پیداست که دستگاه خلافت بنى عباس در این سالهاى کوتاه که گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیهالسلام – خصوصاً نیافت و ما مىتوانیم این سالها (۱۹۳-۱۹۸) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم(۱۱) مأمون کیست؟ مادر مأمون کنیزى خراسانى بنام «مراجل» بود که در روزهاى پس از تولد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بىمادر پرورش یافت. مورخان نوشتهاند که: مادر وى زشتترین و کثیفترین کنیز در آشپزخانه هارون بود، و این خود مؤیّد داستانى است که علت حامله شدن وى را بازگو مىکند(۱۲) ولادت مأمون در سال ۱۷۰ هجرى، یعنى در همان شبى که پدرش به خلافت رسید، رخ داد و در گذشتش در سال ۲۱۸ هجرى رخ داد. مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند. مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذو الریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده کل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود. خصوصیات مأمون زندگى مأمون سراسر کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آنچنانى بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هرکس زبیده را بشناسد درمىیابد که تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوشگذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمىکرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود، بلکه برعکس، این نکته را مسلم مىپنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد، ازینرو خود را فاقد هرگونه پایگاهى که بدان تکیه کند مىدید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده به برنامهریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظهاى تعیین کرد که به موقعیت خود پى برد و دانست که برادرش امین از مزایایى برخودار است که دست وى از آنها کوتاه است. او از اشتباههاى امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مىگفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده. مأمون نیز همین گونه مىکرد، هربار که امین کارى را با سستى آغاز مىکرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مىگرفت. در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت. برخى مىگفتند: در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون نبود. «ابن ندیم» دربارهاش چنین گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود». از حضرت على علیلهالسلام – نیز نقل شده که روزى درباره بنى عباس سخن مىگفت، تا بدینجا رسید که فرمود: «هفتمین آنها، از همهشان دانشمندتر خواهد بود» سیوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاکر کتبى نیز مأمون را چنین ستودهاند: به لحاظ دوراندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت، سیادت و فتوت، «بهترین مرد بنى عباس بود، هرچند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکهدار کرده بود» پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«…تصمیم گرفتهام ولایتعهد را تصحیح کنم و به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مىپسندم، خط مشیش را مىستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف وسستیش آسوده خاطرم، و او کسى جز «عبداللّه» نمىباشد. اما بنىعباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مىطلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و کنیزکان در رأى او شریک و مؤثر واقع مىشوند، درحالى که عبداللّه شیوهاى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ شخصى قابل اطمینان است…»(۱۳) امام هشتم در عصر مأمون با استقرار مأمون بر سریر خلافت، کتاب زندگانى امام علیهالسلام – ورق خورد و صفحه تازهاى در آن گشوده شد؛ صفحهاى که در آن امام على بن موسى الرضا – علیهالسلام – سالهایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد. غاصبین خلافت – چه آنها که از بنى امیه بودند و چه بنى عباس – بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیهالسلام – داشتند؛ کسانى که مردم – و لا اقل توده انبوهى از آنها – خلافت را حق مسلّم آنان مىدانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مىیافتند. این بود که فرزندان بزرگوار على علیهالسلام – همواره مورد شکنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مىرسیدند. اما مأمون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى کرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند که نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفکند و مورد شکنجه و آزار قرار دهد ، ازینرو روش تازه اى اندیشید که گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و کم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت . مأمون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو ، مقر حکومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. چرا مأمون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟ دعوت مأمون از امام علیه السلام به خراسان مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت کرد که همراه با بزرگان آل على به مرکز خلافت بیاید.(۱۴) امام – علیهالسلام – از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزید، ولى از سوى مأمون اصرار و تأکیدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامههاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام – علیهالسلام – همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حرکت فرمود.(۱۵) مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاک» که مأمور آوردن امام و همراهى کاروان حضرت شده بود، دستور داده بود که به هیچ وجه از اداى احترام به کاروانیان و بخصوص امام – علیهالسلام – خوددارى نکند، اما امام – علیهالسلام – براى آگاهى مردم آشکارا از این سفر اظهار ناخشنودى مىنمود. روزى که مىخواست از مدینه حرکت کند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گریه کنند و فرمود: من دیگر به میان خانوادهام بر نخواهم گشت.(۱۶) آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پیامبر وداع کند. حضرت چندین بار وداع کرد و باز به سوى قبر پیامبر بازگشت و با صداى بلند گریست. «مخول سیستانى» مىگوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام کردم و سفر بخیر گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از کنار جدم دور مىشوم و در غربت جان مىسپارم و در کنار هارون دفن مىشوم!(۱۷) طریق حرکت کاروان امام – علیهالسلام – از مدینه به مرو – طبق دستور مأمون – از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت که از جبل (قسمتهاى کوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و کوفه و کرمانشاه و قم(۱۸)، که مرکز اجتماع شیعیان بود، عبور نکنند.(۱۹) ورود به پایتخت موکب امام – علیهالسلام – روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه کثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شایانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت پس از چند روز که به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاکراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد کرد که خلافت را یکسره به آن حضرت واگذار نماید. امام – علیهالسلام – از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع کرد. فضل به سهل با شگفتى مىگفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بىارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى – علیهالسلام – واگذار مىنمود و او از قبول آن خوددارى مىکرد.(۲۰) مأمون که شاید خوددارى امام را از پیش حدس مىزد گفت: حالا که این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر! امام فرمود: از این هم مرا معذور بدار. مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جملهاى را با خشونت و تندى گفت که خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مىرفت شورا را در میان ۶ نفر قرار داد که یکى از آنها امیرالمؤمنین على – علیهالسلام – بود و چنین توصیه کرد که هر کس مخالفت کند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى، زیرا من چارهاى جز این نمىبینم»!(۲۱) او از این هم صریحتر امام – علیهالسلام – را تهدید و اکراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مىآیى و خود را از قدرت من در امان مىبینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خوددارى کنى تو را به جبر وادار به این کار مىکنم، و چنانچه باز هم تمکین نکردى به قتل مىرسانم!!(۲۲) امام – علیهالسلام – ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود: «من به این شرط ولایتعهد تو را مىپذیرم که هرگز در امور ملک و مملکت مصدر امرى نباشم و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حکام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(۲۳) مقام ولایتعهد که هرگز به انجام نرسید مردم خود را براى روزه دارى ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱هجرى آماده کرده بودند که خبر ولایتعهد امام ـ علیه السلام ـ منتشر شد و همه این بشارت را با سرورى آمیخته به شگفت تلقى کردند. روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولایتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ نیز با ذکر مقدمه اى پر از اشاره و ایماء قبولى خود را اعلام فرمود، ولى یاد آورى کرد که این امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در کنار همان مکتوب ، بزرگان و فرماندهان کشورى و لشگرى همچون : یحیى بن اکثم ، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل ، این عهدنامه را گواهى نمودند.(۲۴) آنگاه تشریفات بیعت طى مراسمى شکوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولایتعهد جلوس فرمود. اولین کسى که به دستور خلیفه دست بیعت به امام ـ علیه السلام ـ داد، فرزند مأمون بود و پس از او وزیر اعظم ، مفتى دربار، فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس که حاضر بودند، با آن حضرت بیعت کردند.(۲۵) موضوع ولایتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شیعیان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از این امر اندوهگین و متاءثر بود و وقتى که مردى را دید که زیاد اظهار خوشحالى مى کند، او را نزد خود فراخواند و فرمود. ( دل به این کار مبند و به آن خشنود مباش که دوامى ندارد>!(26) مشکلات سیاسى مأمون بررسى اوضاع و شرائط سیاسى زمان مأمون نشان مى دهد که وى با یک سلسله دشواریها و مشکلات سیاسى روبرو شده بود و براى رهایى از این بن بستها تلاش مى کرد. او سرانجام به منظور حل این مشکلات ، یک سیاست در پیش گرفت که همان طرح ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ بود. ذیلاً مشکلات سیاسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهیم ۱- ناخشنودى عباسیان از مأمون با آنکه به گواهى مورخان ، مأمون در افکار عمومى بمراتب از امین شایسته تر و سزاوارتر به خلافت بود، اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانکه نقل کردیم هارون به تفاوت آشکار بین شخصیت این دو برادر کاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شکوه مى کرد. شاید راز رو گردانى عباسیان از مأمون آن بود که مى دیدند برادرش امین عباسى اصیل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبیده بود. زبیده خود یک هاشمى و هم نوه ی منصور دوانیقى بود، او بزرگترین زن عباسى به شمار مى رفت . امین در دامان فضل بن یحیى برمکى ، برادر رضاعى رشید و متنفذترین مرد دربار وى ، پرورش یافته ، و فضل بن ربیع نیز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى که جدش آزاد شده ی عثمان بود و در مهر ورزیش نسبت به عباسیان ، کسى تردید نداشت . اما مأمون : وى ، اولاً، در دامان جعفر بن یحیى پرورش یافت که نفوذش بمراتب کمتر از برادرش فضل بود. ثانیاً مربّى و کسى که امورش را تصدى مى کرد، مردى بود که عباسیان به هیچ وجه دل خوشى از او نداشتند، چه ، متهم بود به اینکه مایل به علویان است ، ضمناً میان وى و مربى امین ، فضل بن ربیع ، هم کینه ی بسیار سختى وجود داشت . این شخص همان کسى بود که بعداً وزیر و همه کاره ی مأمون گردید، یعنى فضل بن سهل ایرانى . عباسیان از ایرانیان مى ترسیدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، ازینرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به ترکان و دیگران واگذار کردند. ۲- موقعیت برتر امین امین داراى دار و دسته اى بسیار نیرومند و یاران بسیار قابل اعتمادى بود که در راه تثبیت قدرتش کار مى کردند. اینها عبارت بودند از: داییهایش ، فضل بن یحیى برمکى ، بیشتر برمکیان (اگر نگویم همه شان ) مادرش زبیده ، و بلکه عربها با توجه به این نکته که اینان همان شخصیتهاى با نفوذى بودند که رشید را تحت تاءثیر خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعیین سیاست دولت داشتند، دیگر طبیعى مى نماید که رشید در برابر نیروى آنان اظهار ضعف کند و در نتیجه ء اطاعت از آنان مجبور شد که مقام ولایتعهد را به فرزند کوچکتر خود، یعنى امین ، بسپارد و فرزند بزرگتر خود، مأمون را به مقام جانشینى بعد از امین گمارد. شاید حس گروه گرایى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنین بزرگى مقام عیسى بن جعفر (دایى امین ) بود که در پیش انداختن ولایتعهد امین نقش مهمى بازى کرد. در این ماجرا نقش اصلى در دست زبیده بود که این موضوع را به سود فرزند خود تمام کرد. گذشته از این ، با توجه به نقشى که مسئله ی نسب در اندیشه ی عربها دارد، رشید به احتمال قوى در ترجیح امین بر مأمون این جهت را نیز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان این مطلب را به این عبارت بیان کرده اند: در سال ۱۷۶رشید پیمان ولایتعهد را براى مأمون پس از برادرش امین بست . مأمون از لحاظ سنى ی ماه بزرگتر از امین بود، اما امین ، زاده ی زبیده دختر جعفر از زنان هاشمى بود، در حالى که مأمون از کنیزى بنام زاده شده و او نیز در ایان نقاهت پس از زایمان در گذشته بود. تکیه گاه مأمون چه بود؟ گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امین براى وى تضمین کرده بود، ولى این امر البته براى خود مأمون هیچ گونه اطمینانى نسبت به آینده اش در مسئله ی حکومت ایجاد نمى کرد، چه ، او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد که روزى پیمان شکنى نکنند، بنابراین آیا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعیتش ، بر دیگران تکیه کند؟ مأمون چگونه مى توانست به حکومت و قدرت دست یابد؟ و در صورت دستیابى چگونه مى بایستى پایه هاى آن را مستحکم سازد؟! اینها سوءالهایى بود که پیوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت ، و او مى بایست با نهایت دقت و هشیارى و توجه ، پاسخ آنها را بجوید و آنگاه حرکت خود را هماهنگ با این پاسخها شروع کند. اکنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانیم ، تا ببینیم او در میان کدامی از آنها ممکن بود تکیه گاهى براى خویشتن پیدا کند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبیهایى که انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حکومتش ـ به مقابله برخیزد. ۱-موضع علویان در برابر مأمون علویان طبیعى بود که نه تنها به خلافت مأمون که به خلافت هیچ ی از عباسیان تن در نمى دادند، زیرا خود کسانى را داشتند که بمراتب سزاوارتر از عباسیان براى تصدى حکومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت که قلوب خاندان على از دست رجال آن چرکین بود، چه ، از دست آنان بیش از آنچه از بنى امیه دیده بودند، زجر و آزار کشیده بودند. همه مى دانیم که بنى عباس چگونه خونهاى علویان را ریخته ، اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهایشان آواره کرده و خلاصه انواع آزارها و شکنجه ها را در حقشان پیوسته روا داشته بودند. براى مأمون همین لکه ی ننگ کافى بود که فرزند رشید بود; کسى که درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ریشه برافکند. ۲- موضع اعراب در برابر مأمون و سیستم حکومتش اعراب نیز به خلافت و حکمرانى مأمون تن در نمى دادند و این به این علت بود که چنانکه گفتیم مادرش ، مربیّش و متصدى امورش همه غیر عرب بودند، و این امر با تعصّب خش عربى ، که همه ی اقوام و ملل را (بر خلاف تعالیم قرآن و پیامبر (ص > زیر دست و اسیر نژادى خاص مى خواست ، سازگار نبود; خاصّه آنکه ایرانیان ، با نشان دادن استعداد شگرف خویش در تصدّى مقامات علمى و سیاسى ، میدان را شدیداً بر عناصر مغرور و بیمایه ی عرب تنگ کرده بودند و با این حساب طبیعى بود که اعراب نسبت به ایرانیان و هر کس که به نحوى با آنان در ارتباط باشد، کینه بورزند، ازینرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود. ۳-کشتن امین و شکست آرزو کشتن امین بظاهر ی پیروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت ، ولى خالى از عکس العملها و نتایج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود، بویژه شیوه هایى که مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ کرده بود، به این عکس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امین را به صادر کرد، و به کسى که سر امین را به حضورش آورد ـ پس از سجده ی شکر ـ ی میلیون درهم بخشید، سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب کنند تا هر کس که براى گرفتن مواجب مى آید، نخست بر آن سر نفرین بفرستد و سپس پولش را بگیرد. مأمون حتى به این امور بسنده نکرد، بلکه دستور داد سر امین را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهیم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش کرد که چرا بر قتل امین سوگوارى مى کند. پس از این نمایشها دیگر از عباسیان و عربها و حتى سایر مردم چه انتظارى مى رفت ، و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ کنند! کمترین چیزى که مى توان گفت این است که مأمون با کشتن برادرش و ارتکاب چنان کردارهاى زننده اى ، اثر بدى بر روى شهرت خویش نهاد، اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل کرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه دیگران ـ را برانگیخت . موقعیت دشوار علاوه بر این ، خراسانیان نیز که خود، مأمون را به عرش قدرت و حکومت رسانده بودند، اکنون از او بر گشته ، خطرى براى او به شمار مى رفتند. در این میان ، علویان نیز از فرصت برخورد میان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى کرده ، به صف آرایى و افزودن فعالیتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانید وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم کنید، بویژه آنکه فهرستى از شورشهاى علویان را نیز که در گوشه و کنار کشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهید: شورشهاى علویان ابوالسرایا که روزى در میان حزب مأمون جاى داشت ، در کوفه سر به شورش برداشت . لشگریانش با هر سپاهى که روبرو مى شدند آن را تار و مار مى کردند و به هر شهرى که مى رسیدند، آنجا را تسخیر مى کردند. مى گویند: در نبرد ابوالسرایا دویست هزار تن از یاران خلیفه کشته شدند، در حالى که از روز قیام تا روز گردن زدن وى بیش از ده ماه طول نکشید. حتى در بصره ، که تجمعگاه عثمانیان بود، علویان مورد حمایت قرار گرفتند، به طورى که زید النار قیام کرد. در مکه و نواحى حجاز محمد بن جعفر، ملقب به ، قیام کرد که خوانده مى شد. در یمن ، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید. در مدینه ، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن قیام کرد. در واسط که بخش عمده ی مردم آن مایل به عثمانیان بودند، قیام جعفر بن زید بن على ، و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على ، رخ داد. در مدائن ، محمد بن اسماعیل بن محمد قیام کرد. خلاصه سرزمینى نبود که در آن یکى از علویان ، به ابتکار خود یا به تقاضاى مردم ، اقدایم به شورش بر ضد عباسیان نکرده باشد; حتى کار به جایى کشیده شده بود که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم با امویان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدم ابوالسرایا، گرویده ضمن نامه اى به وى نوشتند که در انتظار پیکش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ کند (۲۷) راه حل چند بُعدى مأمون در یافته بود که براى رهایى از این ورطه ، باید چند کار را انجام دهد: ۱ـ فرو نشاندن شورشهاى علویان . ۲ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است . ۳ـ از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند. ۴ـ کسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خویش . ۵ـ دوام تایید و مشروع شمرده شدن حکومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ایرانیان . ۶ـ راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانشان . ۷ـ تقویت حس اطمینان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه ، او بر اثر کشتن برادر، شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست کرده بود. ۸ـ و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر خطرى که او را از سوى شخصیتى گرانقدر تهدید مى کرد; آرى مأمون از شخصیت با نفوذ امام رضا ـ علیه السّلام ـ بسیار بیم داشت و مى خواست خود را از این خطر در امان نگاه دارد. بدین ترتیب با ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ و شرکت او در حکومت ، این هدفها تاءمین مى شد، زیرا با شرکت آن حضرت ـ که در رأس علویان قرار داشت ـ در حکومت ، علویان خلع سلاح مى شدند و شعارهایشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبیتى که در اثر قیام در بین مردم داشتند، از بین مى رفت . از سوى دیگر، مأمون از طرف خراسانیان و عموم ایرانیان که طرفدار اهل بیت بودند، مورد تاءیید واقع مى شد و نیز چنین وانمود مى کرد که اگر برادر خویش را کشته ، هدفش تفویض حکومت به اهل آن بوده است . از همه ی اینها گذشته ، با آوردن امام رضا ـ علیه السّلام ـ به مرو و کنترل فعالیتهاى او، از خطر او ایمن مى شد. تنها اعراب و عباسیان مى ماندند که مأمون مى توانست که آن هم به کم ایرانیان و علویان در برابر آنان مقاومت کند. نقد و بررسى قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است که صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولایتعهدی امام رضا ـ علیه السّلام ـ کاملا مشکوک مى سازد، راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقیده و ایمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ علیه السّلام ـ منتقل کند: ۱ـ چرا همان طور که امام ـ علیه السّلام ـ در مدینه بود، این کار را نکرد و آن حضرت را با اکراه تحت نظر مأمورین به مرو آورد، درحالى که مى توانست در مرو به نام امام ـ علیه السلام ـ خطبه بخواند و خطّه ی ایران را به نمایندگى از طرف حضرت نگهدارى کند و امام ـ علیه السلام ـ هم در مدینه ، در پایگاه ، خلافت پیامبر را به عهده بگیرد؟ ۲ـ چرا دستور داد امام ـ علیه السلام ـ را از طریق بصره و اهواز و فارس که اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت کننده دارد، و احتمالاً از میان کویر لوت به خراسان و مرو مى رسد، عبور دهند و از کوفه و قم عبور نکنند؟ در حالى که در کوفه و قم از امام ـ علیه السلام ـ استقبال بیشترى مى شد و موقعیت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟ ۳ـ چرا در نخستین دور مذاکرات که پیشنهاد خلافت را به امام مى داد، خود را ولیعهد قرار داد، در صورتى که مى بایست ولایتعهد بعد از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را به امام جواد ـ علیه السلام ـ واگذارد و یا لااقل به اختیار امام بگذارد؟ ۴ـ ولیعهد بودن امام ـ علیه السلام ـ آنهم با آن شرط که امام در هیچ کار حکومتى دخالت نکند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقیقت نزدی مى کرد؟ با توجه به این که عمر امام ـ علیه السلام ـ در حدود ۲۰سال بیشتر از مأمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پیش بینى مى شد که امام ـ علیه السلام ـ زودتر از مأمون از دنیا رحلت کند و در نتیجه هرگز خلافت به آل على نمى رسید. ۵ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ایمان اقدام مى کرد، چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ علیه السلام ـ شد، دست به تهدید زد و حضرت را با جبر و اکراه به قبول ولایتعهد وادار کرد؟ ۶ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسید، مأمون که همان ارادت را به امام جواد ـ علیه السلام ـ اظهار مى کرد، مقام ولایتعهد را به آن حضرت تفویض نکرد؟ ۷ـ چرا مأمون در جریان مشهور نماز عید حضرت را از راه باز گردانید و نخواست توجه توده ی مردم به آن حضرت جلب شود؟ ۸ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حرکت کرد نگذارد که حضرت در مرو بماند؟ اگر حقیقتاً حضرت ولیعهد بود چه مانعى داشت که در مرو باشد و این قسمت از کشور را تحت نظر داشته باشد؟ اینها سوءالاتى است که شاید ابتداءاً سهل و ساده به نظر برسد، ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد که مأمون در این اقدام مخلص و راستگو نبود، بلکه موجبات دیگرى در میان بود که او را بدین کار وامى داشت (۲۸) دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهدی هنگامى امام رضا ـ علیه السلام ـ ولیعهدى مأمون را پذیرفت که دید اگر امتناع ورزد، نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهد، بلکه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند. بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند. آرى ، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند، چه ، در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى ، ارمغان کفر و الحاد مى آورد؟ ازینرو بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم که امام نیز ـ با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این کار زار شد. حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى ، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى سپرد، این فداکارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان گرهى از کار بسته ی امت مى گشود. علاوه بر این ، نیل به مقام ولیعهدى ی اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى دارند. دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم خاندان پیامبر را در صحنه ی سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند، و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى که به سوءال داد، نظر به همین مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسید: ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى ؟ امام پاسخ داد: به همان انگیزه اى که جدم على ـ علیه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (۲۹). گذشته از همه ی اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره ی واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد، هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم زدود. آیا امام خود رغبتى به این کار داشت ؟ اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میلى باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد، بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد، او مى دانست که هرگز از دسیسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام ، جانش نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى کرد که مأمون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى وى ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد. تازه اگر هم فرض مى شد که مأمون هیچ نیت شومى در دل ندارد، چنانکه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همه ی اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را نیز مى داشت ، ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که از شیوه ی حکمرانى وى خشنود نبودند، حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همه ی نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که برنامه اش اجراى احکام خدا به شیوه ی جدش پیامبر (ص ) و على ـ علیه السلام ـ بود، امام را با مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت . فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى یابیم که براى امام ـ علیه السلام ـ طبیعى بود که اندیشه ی رسیدن به حکومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر به درکند، چه ، نه تنها هیچ ی از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند، بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید. بنابراین ، اقدام مثبت در این جهت ی عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد. مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون حال با توجه به اینکه امام رضا ـ علیه السلام ـ در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى نداشت و نمى توانست این مقام را وسیله ی رسیدن به اهداف مقدّس خویش قرار دهد، و از سویى هم امام نمى توانست ساکت بنشیند و در برابر اقدامات دولتمردان چهره ی موافق نشان بدهد، پس بایستى برنامه اى بریزد که در جهت خنثى کردن توطئه هاى مأمون پیش برود (۳۰). امام رضا ـ علیه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى کردن توطئه هاى مأمون موضع گرفت که مأمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود. این این موضعگیریها: نخستین موضعگیرى امام تا وقتى که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خود دارى کرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد که مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود. اتخاذ چنین موضع سرسختانه اى براى آن بود که دیگران بدانند که امام دستخوش نیرنگ مأمون قرار نمى گیرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانیش آگاهى دارد. با این شیوه امام توانسته بود ش مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد. موضعگیرى دوم بر رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده اش هرکه را که مى خواهد همراه خویش به مرو بیاورد، ولى امام با خود هیچ کس حتى فرزندش جواد ـ علیه السلام ـ را هم نیاورد، در حالى که آن ی سفر کوتاه نبود، بلکه سفر و مأمونریتى بس بزرگ و طولانى بود که مى بایست امام طبق گفته ی مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد. موضعگیرى سوم در ایستگاه نیشابور، امام با نمایاندن چهره ی محبوبش براى دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده ، روایت زیر را خواند: خداوند متعال مى فرماید: کلمه ی توحید (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست ، و هر کس به دِژِ من داخل شود از کیفرم مصون مى ماند. در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنکه مى بینیم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکرد، از نماز و روزه و این قبیل مطالب چیزى را گفتنى ندید و نیز مردم را به زهد در دنیا و امثال آن تشویق نکرد. و با آنکه داشت به ی سفر سیاسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد. به جاى همه ی اینها، امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف کرد که مهمترین مسائل در زندگى حال و آینده شان به شمار مى رفت . آرى ، امام در آن شرائط حساس فقط بحث را پیش کشید، چه ، توحید پایه ی هر زندگى با فضیلتى است که ملتها به کم آن از هر نگونبختى و رنجى ، رهایى مى یابند و اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم کند همه چیز را از کف باخته است . ضمناً، با توجه به کلامى که چند لحظه بعد فرمود، مى خواست بفهماند که جامعه ی وسیع و پرتکاپوى اسلامى آن روز، از حقیقت توحید عارى و خالى است . رابطه ی مسئله ی ولایت با توحید پس از فرو خواندن حدیث توحید، ناقه ی امام به راه افتاد، ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوى او بود. همچنانکه مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى اندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سراز عمارى بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : . در اینجا امام ی مسئله ی بنیادى دیگرى را عنوان کرد: مسئله ی را که چون تنه اى برآمده از ریشه ی درخت توحید است . آرى ، اگر ملت خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آنکه مسئله ی رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حل شود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند جهان صحنه ی تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهایى خواهد بود که براى خویشتن حق قانونگذارى که مختص خداست ، قائل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا جهان را به وادى بدبختى ، نکبت ، شقاوت ، سرگردانى و بطالت خواهند کشانید… اگر براستى رابطه ی ولایت با توحید را در کنیم ، خواهیم دریافت که گفته ی امام : با ی مسئله ی شخصى به نفع خود او سر و کار نداشت ، بلکه با این بیان مى خواست ی موضوع اساسى و کلى را خاطر نشان کند. لذا پیش از خواندن حدیث مزبور، سلسله ی سند آن را هم ذکر کرد و به ما فهماند که این حدیث ، کلام خداست که از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است . چنین شیوه اى در نقل حدیث از امامان ما بسیار کم سابقه دارد، مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مى خواست مسئله ی را به مبداء على و خدا پیوسته سازد و ضمناً شجره نامه ی تاریخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى کند. امام در شهر نیشابور براى بیان این حقیقت از فرصت حساسى که به دست آمده بود حکیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا، پاسدار دژ توحید معرفى کرد. بنابراین ، بزگترین هدف مأمون را با این آگاهى بخشیدن به توده ها درهم کوبید، چه ، او مى خواست که با کشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد که بلى حکومت او و بنى عباس ی حکومت مشروع و اسلامى است . موضعگیرى چهارم:امام ـ علیه السلام ـ چون به مرو رسید ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى گفت . نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدى ـ هیچ کدام ـ را نمى پذیرفت تا آنکه مأمون با تهدیدهاى مکرر به قصد جانش برخاست . امام با این گونه موضعگیرى زمینه را طورى چید که مأمون را رویاروى حقیقت قرار داد. امام گفت : مى خواهم کارى کنم که مردم نگویند على بن موسى به دنیا چسبیده ، بلکه این دنیاست که از پى او روان شده است . با این رویّه به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیت آمیز نیست و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزى بر دارد. در نتیجه از مأمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملى که مى خواست انجام دهد به تزلزل در انداخت . علاوه بر این ، در دل مردم نیز بر ضد مأمون و کارهایش ش و تردید افکند. موضعگیرى پنجم امام رضا ـ علیه السلام ، به اینها نیز بسنده نکرد، بلکه در هر فرصتى تاءکید مى کرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل ، به ولیعهدى رسانده است . افزون بر این ، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاه مى ساخت که مأمون بزودى دست به نیرنگ زده ، پیمان خود را خواهد شکست . امام بصراحت مى گفت که به دست کسى جز مأمون کشته نخواهد شد و کسى جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتى در پیش روى مأمون هم گفته بود. امام تنها به گفتار بسنده نمى کرد، بلکه رفتارش نیز در طول مدت ولیعهدى همه از عدم رضایت وى و مجبور بودنش حکایت مى کرد. بدیهى است که اینها همه عکس نتیجه اى را که مأمون از ولیعهدى وى انتظار مى داشت ، به بار مى آورد. موضعگیرى ششم امام ـ علیه السلام ـ از کوچکترین فرصتى که به دست مى آورد سود جسته ، این معنا را به دیگران یاد آورى مى کرد که مأمون در اعطاى سمت ولیعهدى به وى کار مهمى نکرده جز آنکه در راه بر گرداندن حق مسلم خود او که قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام بر داشته است ، بنابراین امام پیوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم خاطر نشان مى ساخت . موضعگیرى هفتم امام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قائل شد که طى آنها از مأمون چنین خواسته بود: امام هرگز نه کسى را بر مقامى گمارد، نه کسى را عزل کند، نه رسم و سنتى را براندازد و نه چیزى از وضع موجود را دگرگون سازد، بلکه از دور مشاور در امر حکومت باشد. مأمون نیز تمام این شروط را پذیرفت . بنابراین مى بینیم که امام بر پاره اى از هدفهاى مأمون خط بطلان کشید، زیرا اتخاذ چنین موضعى دلیل گویایى بود بر امور زیر: الف ـ اعتراف نکردن به مشروع بودن سیستم حکومتى وى . ب ـ سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان ی نظام حکومتى تاءمین نمى کرد. ج ـ مأمون بر خلاف نقشه هایى که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمى توانست کارهایى را بنام امام و به دست او انجام دهد. د ـ امام هرگز حاضر نبود تصمیمهاى قدرت حاکم را اجرا سازد (۳۱). شرائط خاص فرهنگى جامعه ی اسلامى در عصر عباسیان با اینکه اسلام در عصر پیامبر (ص ) از محیط حجاز بیرون نرفت ، ولى چون زیر بنایى محکم و استوار داشت بعد از رحلت آن حضرت بسرعت رو به گسترش نهاد، آنچنانکه در مدت کوتاهى سراسر دنیاى متمدن آن عصر را فرا گرفت و باقیمانده ی تمدنهاى پنجگانه ی عظیم روم ، ایران ، مصر، یمن ، کلده و آشور را که در شمال ، شرق ، غرب و جنوب حجاز بودند، در کوره ی داغ خود فرو برد تا آنچه خرافه و ظلم و انحراف و فساد و استبداد بود، بسوزد و آنچه مثبت و مفید بود زیر چتر تمدن شکوهمند اسلامى با صبغه ی الهى و توحیدى باقى بماند، بلکه رشد و نمو یابد. طبیعت علم دوستى اسلام سبب شد که به موازات پیشرفتهاى سیاسى و عقیدتى در کشورهاى مختلف جهان ، علوم و دانشهاى آن کشورها به محیط جامعه ی اسلامى راه یابد و کتب علمى دیگران از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم به زبان تازى ، که زبان قرآن بود، ترجمه شود. علماى اسلام که فروغ اندیشه ی خود را از مشعل قرآن گرفته بودند، دانشهاى دیگران را مورد نقد و بررسى قرار دادند و ابتکارات و ابداعات جدید و فراوانى بر آن افزودند و بر فرهنگ و تمدن گذشته ، نو و صبغه ی اسلامى زدند. ترجمه ی آثار علمى دیگران از زمان حکومت امویان (که خود با علم و اسلام بیگانه بودند) شروع شد و در عصر عباسیان ، مخصوصاً زمان هارون و مأمون ، به اوج خود رسید (همان گونه که در این زمان وسعت کشور اسلامى به بالاترین حد خود در طول تاریخ رسید). البته این حرکت علمى چیزى نبود که به وسیله ی عباسیان یا امویان پایه گذارى شده باشد، این ، نتیجه ی مستقیم تعلیمات اسلام در زمینه ی علم بود که براى علم و دانش وطنى قائل نبود و به حکم : ، مسلمانان را به دنبال آن مى فرستاد، هر چند در دور افتاده ترین نقاط جهان یعنى چین ، و با پرداختن هرگونه بها در این راه حتى خون قلب بود. در تواریخ آمده است که مأمون شبى ارسطاطالیس ، فیلسوف مشهور یونانى را در خواب دید، از او مسائلى پرسید و چون از خواب برخاست به فکر ترجمه ی کتابهاى آن فیلسوف افتاد، نامه اى به پادشاه روم نوشت و از وى خواست مجموعه اى از علوم قدیم که در بلاد روم بود، براى او بفرستد. پادشاه روم پس از گفتگوى بسیار، این درخواست را پذیرفت . مأمون جمعى از دانشمندان را مانند و و ، سرپرست (کتابخانه ء بسیار بزرگ و مشهور بغداد) را مأمونر انجام این مهم نمود. آنان آنچه را از بلاد روم یافتند و پسندیدند جمع آورى کرده نزد مأمون فرستادند و مأمون دستور ترجمه ی آنها را داد(۳۲). بدون شک خوابهاى سیاست بازان کهنه کارى همچون مأمون ، ساده نیست و قاعدتاً جنبه سیاسى دارد! آنها در این خوابها امورى را مى بینند که پایه هاى کاخ بیدادگریشان را محکم مى سازد و به هر حال این عمل مأمون از نظر تحلیل سیاسى احتمالاتى دارد: ۱ـ مأمون براى اینکه خود را مسلمانى طرفدار علم و دانش قلمداد کند، دست به این کار زد تا از این طریق امتیاز و وجهه اى کسب کند. ۲ـ او مى خواست به این وسیله ی نوع سرگرمى براى مردم در برابر مشکلات اجتماعى و خفقان سیاسى درست کند. ۳ـ هدف او جلب افکار اندیشمندان و متفکران جامعه ی اسلامى به سوى خود و در نتیجه تقویت پایه هاى حکومت بود. ۴ـ او مى خواست از این طریق دکانى در برابر مکتب علمى اهل بیت پیامبر (ص ) که در میدان علم و دانش در اوج شهرت بودند، باز کند و بدین وسیله مشتریان آن مکتب را کم کند و از فروغ آن بکاهد. ۵ـ او مى خواست ثابت کند که دستگاه خلافت بنى عباس شایستگى حکومت بر کشورهایى همچون ایران ، روم و مصر را دارد. البته منافاتى در میان این احتمالات پنجگانه نیست و ممکن است همه ی آنها مورد توجه مأمون بوده ، ولى علت هرچه باشد در این مسئله ش نیست که او در ترجمه ی کتابهاى یونانى کوشش بسیار نمود، و پول زیادى در این راه صرف کرد، به طورى که مى گویند گاه در مقابل وزن کتابها طلا مى داد، و به قدرى به ترجمه ی کتابها توجه داشت که روى هر کتابى که به نام او ترجمه مى شد علامتى مى گذارد، و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق مى کرد، با حکما خلوت مى نمود و از معاشرت آنها اظهار خشنودى مى کرد(۳۳) و به این ترتیب نشر علوم و دانشهاى دیگران ، در کنار دانشهاى اسلامى ، مسئله ی مطلوب روز شد، حتى اشراف و اعیان دولت که معمولاً شامه ء تیز و حساسى در این گونه امور دارند خط مأمون را تعقیب کردند، ارباب علم و فلسفه ، منطق را گرامى داشتند و در نتیجه ، مترجمین بسیارى از عراق ، شام ، ایران به بغداد آمدند (۳۴). مورخ مشهور مسیحى در این زمینه مى نویسد: هارون الرشید (حک ۱۷۰ـ ۱۹۳ موقعى به خلافت رسید که به واسطه ی آمد و شد دانشمندان و پزشکان هندى و ایرانى و سریانى به بغداد افکار مردم تا حدى پخته شده بود و توجه اذهان عمومى به علوم و کتب پیشینیان توسعه یافته بود. دانشمندان غیر مسلمان که زبان عربى آموخته بودند و با مسلمانان معاشرت داشتند آنان را به فراگرفتن علوم گذشته تشویق مى کردند، ولى باز هم مسلمانان از توجه به علوم بیگانه جز علم پزشکى بیم داشتند، چه ، فکر مى کردند که جز طبّ علوم بیگانه ی دیگر مخالف اسلام است . با اینهمه ، چون پزشکان نزد خلفا مقرب شدند و غالب آنان دوستدار منطق و فلسفه بودند و از آن علم بهره اى داشتند، خواه ناخواه خلفا را به شنیدن مطالب منطقى و فلسفى مشغول مى داشتند. رفته رفته خلفا با فلسفه و منطق آشنا شدند و با آن خو گرفتند، تا آنجا که اگر کشورى یا شهرى را فتح مى کردند کتابهاى آنجا را آتش نمى زدند و نابود نمى ساختند بلکه دستور مى دادند کتابها را به بغداد بیاورند و به زبان عربى ترجمه کنند، چنانکه هارون پس از فتح و و سایر شهرهاى روم کتابهاى بسیارى در آن بلاد به دست آورده ، آن ها را به بغداد حمل کرد و طبیب خود، را دستور داد آن کتابها را به عربى ترجمه کند. اما کتابها مزبور، راجع به طب یونانى بود و چیزى از فلسفه در آن یافت نمى شد. در زمان هارون کتاب براى مرتبه ی اول توسط به عربى ترجمه شد و این ترجمه را مى گویند و بار دیگر در زمان مأمون آن کتاب به عربى ترجمه شد و این دومى را مى خوانند. در زمان هارون کتاب را به عربى ترجمه کرد و عده اى آن کتاب را تفسیر کردند و چون بخوبى از عهده برنیامدند هارون و ، مدیر بیت الحکمة، را به آن کار گماشت و آنان مجسطى را با دقت تصحیح و تفسیر نمودند. مأمون و فلسفه و منطق کتابهاى فلسفى در زمان مأمون ترجمه شد و آن هم به خاطر علاقه مندى خود مأمون به آن کار بود. از آغاز اسلام مسلمانان به آزادى گفتار و فکر و مساوات معتاد بودند و اگر هر ی از آنان درباره ی امور سیاسى و غیره فکرى به خاطرش مى رسید بى پروا آن را به خلیفه و یا امیر ابراز مى کرد و ابهت مقام فرمانروایى او را از این کار باز نمى داشت ، همین قسم در امور دینى نیز آزادى عقیده داشتند و اگر کسى چیزى از معناى آیه و یا حدیث در مى کرد و آن را مخالف نظر دیگران مى دید نظر خود را آشکارا مى گفت و با مخالفان مناظره و مجادله مى کرد و همین آزادى فکر و عقیده ، سبب پیدایش مذاهب مختلف گشت ، به قسمى که پس از انقضاى دروه ی صحابه و آغاز قرن دوم هجرى فرقه هاى متعددى در جهان اسلام پدید آمد که از جمله ی آنها فرقه ء بود. معتزله گروه بسیارى بودند که اساس مذهب آنان تطبیق دین و عقل مى باشد و اگر با دقت در افکار و عقاید آنان مطالعه شود معلوم مى گردد که بعضى از افکار و آراى آنان با جدیدترین آراى انتقادى مذهبى امروز موافق در مى آید. مأمون و اعتزال مذهب اعتزال در اواخر قرن اول هجرى پدید آمد و چون اصول این مذهب پیروى از احکام عدل و منطق بود، لذا در مدت کوتاهى پیروان زیادى پیدا کرد. و در زمینه فقه ، منصور عباسى با پیراوان طریقه ی راءى و قیاس موافق بود و از همینرو ابوحنیفه را پیش انداخته و با نظر او همراه شد. این فکر و نظر منصور پس از وى نیز در میان عباسیان باقى ماند. اتفاقاً مذهب معتزله با این طریقه (پیروى از راءى و قیاس ) بسیار نزدی است ، چون طایفه ی مزبور کوشش داشتند عقاید خود را با ادله عقلى ثابت کنند و بدین جهت هر کس را که مطلع از منطق و گفته هاى ارسطو مى دیدند دنبال او را مى گرفتند و از او براى تاءیید نظر خود و جدال با مخالفان استمداد مى کردند. در زمان خلافت مهدى به علّت کثرت زنادقه ، این فکر (پیروى از منطق ) بیشتر شایع شد. طایفه ی برامکه نیز از پیروان راءى و قیاس بودند و طبعاً به علم توجه و اشتیاق داشتند، و بدان جهت پیش از مأمون به ترجمه ی کتابهاى علمى مشغول شدند و در خانه هاى خویش انجمن مباحثه و مناظره تشکیل دادند. ظاهراً هارون با این کار آنان موافق نبود و برامکه از بیم وى تظاهر به آن عمل نمى کردند. همین که مأمون خلیفه شد (حک ۱۹۸ـ ۲۱۸) اوضاع تغییر یافت ، چه ، مأمون مرد باهوش و مطلعى بود و به طریقه ء قیاس میل وافر داشت و بسیارى از کتب قدیم را که قبل از وى ترجمه شده بود، مطالعه و بررسى کرده بود و در نتیجه بیش از پیش به طریقه ی قیاس متمایل گشت و سرانجام مذهب معتزله را پذیرفته و بزرگان آن طایفه (ابى الهذیل علاف ، ابراهیم بن سیار و غیره ) را به خود نزدی ساخت و مجالس مناظره با علماى علم کلام تشکیل داد و در مذهب اعتزال پا برجا ماند و پیروان آن طریقه را همراهى کرد. در اثر این توجه مأمون حرفهایى که اظهار آن (به علّت بیم از فقهاى عامّه ) ممکن نبود، بى پرده در میان مردم شایع شد و از آن جمله صحبت از مخلوق بودن قرآن بود که یکى از دعاوى معتزله مى باشد. اتفاقاً مأمون پیش از رسیدن به مقام خلافت ، به آن موضوع (خلق قرآن ) معتقد بود و مسلمانان مى ترسیدند که مبادا مأمون خلیفه شود و آن عقیده را ترویج کند، تا حدى که علناً مى گفت : من از خدا براى هارون طول عمر مى خواهم تا از شر خلافت مأمون در امان باشم . اما بالاخره مأمون خلیفه شد و به پیروى از معتزله تظاهر کرد. فقهاى عامه که این را دیدند، جار و جنجال بر پا کردند و چون اکثریت مسلمانان نیز بر خلاف معتزله بودند، این هیاهو براى مأمون تولید زحمت کرد. مأمون که نمى توانست از نظر خود بر گردد، از راه مناظره و مباحثه ی علمى وارد شد و مجالس بحث و گفتگو تشکیل داد تا گفته هاى طرفین با عقل و منطق سنجیده شود و براى تاءیید مباحث منطقى دستور ترجمه ی کتب فلسفى و منطقى را صادر کرد تا هرچه زودتر از یونانى به عربى ترجمه شود و خود نیز آن ترجمه ها را مطالعه مى کرد و عقیده اش درباره ی معتزله در اثر مطالعه ی کتب مزبور محکمتر مى گشت ، ولى این تمهیدات در جلب عامه ی مردم به عقاید مأمون تاءثیر جندانى نداشت و زمانى که مأمون این را دانست و از مماشات نومید شد به قواى قهریه دست زد و در اواخر خلافت خویش یا مخالفان اعتزال بخشونت رفتار کرد و هنگامى که خارج از بغداد بود به ، والى بغداد، دستور داد قضات و شهود و اهل علم را امتحان کند و هر کدام آنان که به مخلوق بودن قرآن اقرار دارد آزاد گردد و کسانى که آن عقیده را ندارند به آنان تعلیم داده شود (۳۵). با توجه بدانچه گفتیم ، چنان به نظر مى رسد که مأمون به علّت کثرت اطلاعات و آزادى عقیده و تمایل به قیاس عقلى ، از ترجمه ی علوم یونانى به عربى با نداشت و ابتداءاً براى تاءیید مذهب معتزله به ترجمه ی کتب منطق و فلسفه دست زد، سپس به ترجمه ی کلیه ی تاءلیفات ارسطو از فلسفه و غیره ـ پرداخت و بدین گونه در اوائل قرن سوم هجرى ترجمه ی آن کتابها آغاز گشت . معتزله مانند تشنه اى که به آب برسد، مطالب فلسفى ارسطو را دریافتند و آن را کاملاً بررسى و مطالعه کردند و در نتیجه براى مبارزه با مخالفان ، حربه ی تازه اى به دست آوردند (۳۶) ترجمه ی کتب علمى خارجى دکتر نیز در این باره چنین مى نویسد: ترجمه ی کتابهاى بیگانه به زبان عربى در دوران امویان رواجى نداشت نخستین کسى بود که طب و شیمى را به زبان عربى درآورد، وى گروهى از یونانیان مقیم مصررا فرا خواند و خواست تا بسیارى از کتابهاى یونانى و مصرى را که از شیمى عملى سخن داشت براى او به عربى برگردانند. وى کوشش مى کرد تا از راه شیمى طلاى مصنوعى به دست آورد. در دوران دفترهاى دولت را که تا آن روز به فارسى و یونانى بود، به زبان عربى برگرداندند و دیوان مصر را نیز که به زبان مصرى و یونانى بود، به عربى ترجمه کردند. زمانى که دولت عباسى روى کار آمد، از آنجا که این دولت رو به پارسیان داشت ، عربان و پارسیان در پایتخت ایشان با هم اختلاط و آمیزش یافتند و خلفا به دانستن علوم یونان و ایران رغبت نشان دادند. فرمان داده بود تا چیزى از کتابهاى بیگانه را ترجمه کنند. بعضى از کتابهاى و را براى وى به عربى برگرداند. ابن مُقَفَّع ، را به عربى در آورد و نیز کتاب را ترجمه کرد و جز بسیارى دیگر از دانشمندان نیز در کار ترجمه ی متون به زبان فارسى شهرتى یافتند، مانند خاندان نوبختیان و حسن بن سهل (وزیر مأمون ) و احمد بن یحیى بلاذرى (موءلف فتوح البلدان ) و عمرو بن فرخان . در دوران هارون ترجمه رواجى دیگر یافت : از بعضى از شهرهاى بزرگ روم کتابهایى به تصرف وى افتاد و او گفت : از کتابهاى یونان هرچه به دست آمد ترجمه کنند. تشویقى نیز که برمکیان از مترجمان مى کردند و ایشان را عطاهاى خوب مى دادند، در رواج ترجمه موءثر بود. خود مأمون هم ترجمه مى کرد او مخصوصاً به ترجمه ء کتابهاى یونانى و ایرانى علاقه داشت و کسانى را به قُسطنطنیه فرستاد تا کتابهاى کمیاب فلسفه و هندسه و موسیقى و طب را بیاورند. مىگوید: میان مأمون و پادشاه روم نامه هایى رد و بدل شد و از او خواست تا از علوم قدیم که در خزانه ی روم بود، کتابهایى بفرستد و او از پس امتناع پذیرفت و مأمون گروهى را که و و ، سرپرست ، از آن جمله بودند، فرستاد تا از آن کتابها هرچه خواستند بر گرفتند و چون نزد مأمون بردند دستور داد تا آنها را به عربى برگردانند. و آنان نیز این کار را کردند. در کار ترجمه از یونانى و سریانى و کلدانى نظارت داشت و یحیى بن هارون مراقب ترجمه هاى فارسى بود. تشویق و تاءیید مترجمان ، خاص مأمون نبود که مردم به دین ملو مى رفتند و بسیارى از کتابها به همت توانگران به عربى ترجمه گردید. از آن جمله محمد و احمد و حسن پیروان منجم بودند که مال بسیارى براى فراهم کردن کتابهاى ریاضیات دادند و در هندسه و موسیقى و نجوم آثار گرانبها داشتند، هم آنها را به دیار روم فرستادند تا کتابهاى کمیاب بیاورد. در دوران مأمون ریاضیدانهاى بزرگ پدید آمدند که محمد بن موسى خوارزمى از آن جمله بود. وى نخستین کسى بود که درباره ی جبر مطالعات منظم کرد و آن را از علم حساب جدا کرد. رواج ترجمه ی نتیجه ی طبیعى داشت که بسیارى از مسلمانان درباره ی ترجمه ها بحث و تحقیق کردند و بر آن حاشیه زدند و خطاها را به اصلاح آوردند که از آن جمله را باید نام برد. وى در طب و فلسفه و حساب و منطق و هندسه و نجوم تبحر داشت و در تاءلیفات خود از روش ارسطو پیروى مى کرد و بسیارى از کتابهاى فلسفه را ترجمه کرد و مشکلات آن را توضیح داد. بجز او سه تن دیگر در این مرحله شهرت داشتند: حنین بن اسحاق و ثابت بن قره ی حرانى و عمرو بن فرخان طبرى . عباسیان همه ی علوم یونانى و پارسى را از فلسفه و طب و نجوم و ریاضیات و موسیقى و منطق و هیئت و جغرافیا و تاریخ و حِکَم و سِیَر ترجمه کردند. مى گوید: فرزندان شاکر منجم هر ماهه به گروه مترجمان که حنین بن اسحاق و جیش بن حسن و ثابت بن قره از آن جمله بودند، قریب پانصد دینار مقررى مى دادند. در دوران اموى کتابخانه اهمیتى نداشت و چون به دوران عباسى کار ترجمه بالا گرفت و کاغذ سازى پیش رفت ، ورّاقان پدید شدند که کارشان نویسانیدن و خرید و فروش کتاب بود و مکانهاى وسیع داشتند که دانشوران و ادیبان در آنجا فراهم مى شدند. به دنبال این نهضت ، کتابخانه هاى بزرگ پدید آمد که کتابهاى دینى و علمى در آن نگهدارى مى شد و بعدها همین کتابخانه ها معروفترین مراکز فرهنگى دنیاى اسلام شد. که به احتمال قوى هارون بنیانگذار آن بود و مأمون پس از پدر، آن را تاءیید کرد و کتابهاى بسیار بدان داد، بزرگترین کتابخانه هاى دوران عباسى بود و همچنان باقى بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. این کتابخانه از همه ی علوم متداول کتابها داشت و عالمان و ادیبان که به قصد مطالعه به آنجا مى رفتند در نهضت علمى دوران خویش نفوذ بسیار داشتند و فرهنگ اسلام و فرهنگ قدیم را میان مسلمانان و همه ی مردم دیگر رواج مى دادند. ترویج علم ، خاص خلفا نبود، بلکه وزیران و بزرگان دولت نیز تقلید از ایشان مى کردند. مى گوید: یحیى بن خالد برمکى به بحث و مناظره راغب بود و مجلسى داشت که متکلمان اسلام و ملل دیگر در آن فراهم مى شدند (۳۷). نقش امام رضا(ع) دربرابر امواج فکرى بیگانه اما با وجود این همه تلاشهاى علمى ، آنچه مایه ی نگرانى بود، این بود که در بین این گروه مترجمان ، افرادى از پیروان متعصب و سرسخت مذاهب دیگر مانند زردشتیان ، صابئیان ، نسطوریان ، رومیان و برهمنهاى هند بودند که آثار علمى بیگانه را از زبانهاى یونانى ، فارسى ، سریانى ، هندى ، لاتین و غیره به عربى ترجمه مى کردند. یقیناً همه ی آنها در کار خود حسن نیّت نداشتند و گرهى از آنان سعى مى کردند که آب را گل آلود کرده و ماهى بگیرند و از این بازار داغ انتقال علوم بیگانه به محیط اسلام ، فرصتى براى نشر عقاید فاسد و مسموم خود، به دست آورند و درست به همین علت عقاید خرافى و افکار انحرافى و غیر اسلامى در لابلاى این کتب بظاهر علمى ، به محیط اسلام راه یافت ، و بسرعت در افکار گروهى از جوانان و افراد ساده دل و بى آلایش نفوذ کرد (۳۸). مسلماً در آن زمان ی هیاءت نیرومند علمى که از تقوا و دلسوزى برخوردار باشد در در بار عباسیان وجود نداشت که آثار علمى بیگانگان را مورد نقد و بررسى دقیق قرار دهد، و آن را از صافى جهان بینى اصیل اسلامى بگذراند، دردها و ناخالصیها را بگیرد و تنها آنچه را که صافى و بى غل و غش است در اختیار جامعه ی اسلامى بگذارد. مهم این جاست که این شرائط خاص فکرى و فرهنگى وظیفه ی سنگینى بر دوش امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ گذارد و آن امام بزرگوار که در آن عصر مى زیست و بخوبى از این وضع خطرنا آگاه بود، دامن همت بر کمر زد و انقلاب فکرى عمیقى ایجاد فرمود، و در برابر این امواج سهمگین و تند باد خطرنا، اصالت عقیده و فرهنگ جامعه ی اسلامى را حفظ کرد و سرانجام این کشتى را با رهبرى حکیمانه ی خویش از سقوط در گرداب خطرنا انحراف و التقاط رهایى بخشید. اهمیت این مسئله آنگاه روشنتر مى شود که بدانیم وسعت کشور اسلامى در عصر هارون و مأمون به آخرین حد خود رسیده بود، به طورى که بعضى از مورخان معروف تصریح کرده اند در هیچ عصر و زمان چنان حکومت گسترده اى در جهان وجود نداشت (تنها وسعت کشور اسکندر کبیر را با آن قابل مقایسه مى دانند). در آن زمان کشورهاى زیر همه در قلمرو اسلام قرار داشت : ایران ، افغانستان ، سند، ترکستان ، فقفاز، ترکیه ، عراق ، سوریه ، فلسطین ، عربستان ، سودان ، الجزایر، تونس ، مراکش ، اسپانیا (اندلس ) و به این ترتیب مساحت کشورهاى اسلامى در عصر عباسیان بدون محاسبه ی اسپانیا برابر با مساحت تمام قاره ی اروپا بود یا بیشتر! (۳۹) طبیعى است که فرهنگ پیشین این کشورها به مرکز اسلام نفوذ مى کرد و این نفوذ، مایه ی اختلاط و آمیختگى آنها با اندیشه و فرهنگ اصیل اسلامى بود، در حالى که غثّ و سمین و سره و ناسره در آن فرهنگها با هم مخلوط بود. انگیزه ی اصلى مأمون براى تشکیل جلسات مناظره مأمون پس از تحمیل مقام ولایتعهد بر امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ در خراسان جلسات گسترده ی بحث و مناظره تشکیل داد، و از اکابر علماى زمان ، اعم از مسلمان و غیر مسلمان ، به این جلسات دعوت کرد. بى شک پوشش ظاهرى این دعوت اثبات و تبیین مقام والاى امام ـ علیه السلام ـ در رشته هاى مختلف علوم و مکتب اسلام بود، اما در این زیر این پوشش ظاهرى چه صورتى پنهان بود، در میان محققان گفتگو است. ۱ـ گروهى که با بدبینى این مسائل را مى نگرند ـ و حق دارند که بدبین باشند، چرا که اصل در تفسیر نگرشهاى سیاسى جباران بر بدبینى است ـ مى گویند: مأمون هدفى جز این نداشت که به پندار خویش مقام امام ـ علیه السلام ـ را در انظار مردم ، مخصوصاً ایرانیان که سخت به اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ علاقه داشتند و عشق مى ورزیدند، پایین بیاورد، به گمان این که امام ـ علیه السلام ـ تنها به مسائل ساده اى از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بى بهره است گروهى فوق ، براى اثبات این مدعا به گفتار خود مأمون که در متون اسلامى آمده است ، استدلال مى کنند. چنانکه در روایتى از نوفلى ، یار نزدیک امام ـ علیه السلام ، مى خوانیم . سلیمان مروزى ، عالم مشهور علم کلام ، در خطه ی خراسان نزد مأمون آمد. مأمون او را گرامى داشت و انعام فراوان داد. سپس به او گفت: پسر عمویم على بن موسى ـ علیه السلام ـ از حجاز نزد من آمده و او علم کلام (عقاید) و دانشمندان این علیرا دوست دارد، اگر مایلى روز ترویه (روز هشتم ماه ذى الحجه)، (انتخاب این روز شاید براى اجتماع گروه بیشترى از علما بوده است ) نزد ما بیا و با او به بحث و مناظره بنشین. سلیمان که به علم و دانش خود مغرور بود، گفت : اى امیرموءمنان ! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتى از بنى هاشم سوءال کنم ، مبادا از عهده برنیاید و مقامش پایین آید، من نمى توانم سخن را با امثال او زیاد تعقیب کنم مأمون گفت : هدف من نیز چیزى جز این نیست که راه را بر او ببندى ، چرا که من مى دانم تو در علم و مناظره توانا هستى. سلیمان گفت : اکنون که چنین است مانعى ندارد، در مجلسى از من و او دعوت کن و در این صورت مذمتى بر من نخواهد بود.(۴۰) (این مناظره با قرار قبلى ترتیب یافت و امام ـ علیه السلام ـ در آن مجلس سلیمان را سخت در تنگنا قرار داد و تمام راههاى جواب را بر او بست و ضعف و ناتوانى او را آشکار ساخت. شاهد دیگر حدیثى است که از خود امام على بن موسى الرضا نقل شده است . هنگامى که مأمون مجالس بحث و مناظره تشکیل مى داد، و شخصاً در مقابل مخالفان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به بحث مى نشست و امامت امیر موءمنان على ـ علیه السلام ـ و برترى او را بر تمام صحابه روشن مى ساخت تا به امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ تقرب جوید، امام ـ علیه السلام ـ به افرادى از یارانش که مورد وثوق بودند، چنین فرمود: !(41) البته مأمون حق داشت که این گونه با کمال صراحت از مکتب امیرموءمنان على دفاع کند، زیرا از یک سو شعار نخستین حکومت عباسیان شعار بود و به برکت آن توانسته بودند روى کار آیند، و از سوى دیگر ستون فقرات لشکر و رجال حکومتش را ایرانیان تشکیل مى دادند که عاشق مکتب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بودند و براى حفظ آنها راهى جز این نداشت. به هر حال تعبیرات امام ـ علیه السلام ـ در حدیث فوق بخوبى نشان مى دهد که مأمون در برنامه هایش در مورد جلسات مناظره صداقتى نداشت ، چنانکه ابوالصلت ، پیشکار امام ، در این باره مى گوید: (42) جالب توجه آن که دربار مأمون پیوسته محل برگزارى این گونه مباحثات بود، ولى پس از شهادت امام ـ علیه السلام ـ دیگر اثرى از آن مجالس علمى و بحثهاى کلامى دیده نشد و این مسئله قابل دقت است. خود امام ـ علیه السلام ـ هم که از قصد مأمون آگاهى داشت ، مى فرمود: هنگامى که من با اهل تورات به تواتشان ، با اهل انجیل به انجیلشان ، با اهل زبور به زبورشان ، با ستاره پرستان به شیوه ی عبرانیشان ، با موءبدان به شیوه ی پارسیشان ، با رومیان به سبک خودشان ، و با اهل بحث و گفتگو به زبانهاى خودشان استدلال کرده ، همه را به تصدیق خود وادار کنم ، مأمون خود خواهد فهمید که راه خطا را برگزیده ، و یقیناً پشیمان خواهد شد…(۴۳) و به این ترتیب نظر بدبینان در این زمینه کاملاً تقویت مى شود. ۲ـ اگر از این انگیزه صرفنظر کنیم انگیزه ی دیگرى که در اینجا جلب توجه مى کند این است که مأمون مى خواست مقام والاى امام هشتم ـ علیه السلام ـ را تنها در بعد علمى منحصر کند، و تدریجاً او را از مسائل سیاسى کنار بزند، و چنین نشان دهد که امام مرد عالمى است و پناهگاه امت اسلامى در مسائل علمى است ، و او کارى با مسائل سیاسى ندارد و به این ترتیب شعار تفکیک دین از سیاست را عملى کند. ۳ـ انگیزه ی دیگرى که در اینجا به نظر مى رسد این است که همیشه سیاستمداران شیاد و کهنه کار اصرار دارند در مقطعهاى مختلف ، سرگرمیهایى براى توده ی مردم درست کنند تا افکار عمومى را به این وسیله از مسائل اصلى جامعه و ضعفهاى حکومت خود منحرف سازند. او مایل بود که مسئله ی مناظره ی امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ با علماى بزرگ عصر و زمان خود نقل محافل و مجالس باشد، و همه ی علاقه مندان و عاشقان مکتب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ در جلسات خود به این مسائل بپردازند و از پیروزیهاى امام در این مباحث سخن بگویند، و مأمون کارهاى سیاسى خود را با خیال راحت دنبال کند، و پوششى بر نقاط ضعف حکومتش باشد. ۴ـ چهارمین انگیزه اى که در اینجا به نظر مى رسد، این است که مأمون خود، آدم بى فضلى نبود، تمایل داشت به عنوان یک زمامدار عالم در جامعه ی اسلامى معرفى گردد، و عشق او را به علم و دانش آن هم در محیط ایران خصوصاً، و در محیط اسلام آن روز عموماً همگان باور کنند، و این یک امتیاز براى حکومت او باشد و از این طریق گروهى را به خود متوجه سازد. از آنجا که این جلسات بحث و مناظره به هر حال قطعاً جنبه ی سیاسى داشت و مسائل سیاسى معمولاً تک علتى نیستند، هیچ مانعى ندارد که بگوییم احتمالاً همه ی این انگیزه هاى چهار گانه براى مأمون مطرح بوده است. در هر صورت با این انگیزه ها جلسات بحث و مناظره ی گسترده اى از سوى مأمون تشکیل شد، ولى چنانکه خواهیم دید مأمون از این جلسات ناکام بیرون آمد، و نه تنها به هدفش نرسید، بلکه نتیجه ی معکوس گرفت. اکنون با در نظر گرفتن این مقدمات به سراغ قسمتى از این جلسات بحث و مناظره مى رویم ، هر چند با کمال تاءسف در متون تاریخ و حدیث گاهى جزئیات بحثهایى که رد و بدل شده اصلاً ذکر نگردیده ، بلکه بسیار خلاصه شده است ، و اى کاش امروز همه آن جزئیات در اختیار ما بود تا بتوانیم به عمق سخنان امام ـ علیه السلام ـ پى ببریم و از زلال کوثر علمش بنوشیم و سیراب شویم (و این گونه کوتاهیها و سهل انگاریها در کار روات حدیث ، و ناقلان تاریخ کم نیست که تنها تاءسفش امروز براى ما باقى مانده است )، ولى خوشبختانه قسمتهایى را مشروح نقل کرده اند که همانها مى تواند مشتى از خروار باشد. مناظرات امام با پیروان ادیان و مکاتب گرچه مناظرات امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ فراوان است ، ولى از همه مهمتر هفت مناظره است که ذیلاً فهرست وار از نظر مى گذرد. این مناظرات را عالم بزرگوار، مرحوم شیخ صدوق ، در کتاب عیون اخبار ـ الرضا آورده و مرحوم علامه ی مجلسى نیز در جلد ۴۹بحار الانوار از کتاب عیون نقل کرده و در کتاب مسند الامام الرضا جلد ۲نیز آمده است . این مناظرات عبارتند از ۱ـ مناظره با جاثلیق (۴۴) ۲ـ مناظره با رأس الجالوت (۴۵) ۳ـ مناظره با هربز اکبر(۴۶) ۴ـ مناظره با عمران صابى (۴۷) این چهار مناظره در یک مجلس و با حضور مأمون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت. ۵ـ مناظره با سلیمان مروزى (۴۸) که مستقلاً در یک مجلس با حضور مأمون و اطرافیانش صورت گرفت ۶ـ مناظره با على بن محمد بن جهم (۴۹) ۷ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره هر یک از این مناظرات داراى محتواى عمیق و جالبى است که امروزه هم با گذشت حدود هزار و دویست سال از آن تاریخ رهگشا و بسیار آموزنده و پر بار است ، هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحثها به عنوان نمونه به سراغ مناظره با جاثلیق که در یکى از جلسات بزرگ مأمون واقع شده ، مى رویم. تلاش مأمون در عیون اخبار الرضا در این باره چنین مى خوانیم : هنگامى که على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ وارد بر مأمون شد او به فضل بن سهل ، وزیر مخصوصش ، دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق (عالم بزرگ مسیحى ) و رأس الجالوت (پیشواى بزرگ یهودیان ) و نسطاس رومى (عالم بزرگ نصرانى ) و همچنین علماى دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را فضل بن سهل آنها را دعوت کرد، هنگامى که جمع شدند نزد مأمون آمد و گفت : همه حاضرند. مأمون گفت : همه ی آنها داخل شوند. پس از ورود، به همه خوش آمد گفت ، سپس افزود: من شما را براى کار خیرى دعوت کرده ام ، و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده ، مناظره کنید. فردا همگى نزد من آیید واحدى از شما غیبت نکند. همه گفتند: چشم ، همه سر بر فرمانیم ! و فردا صبح همگى نزد تو خواهیم آمد. حسن بن سهل نوفلى (۵۰) مى گوید: ما خدمت امام على بن موسى الرضا مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده دار کارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت مأمون به شما سلام مى رساند و مى گوید برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و ارباب ادیان و علماى علم کلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست دارید قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آیید و سخنان آنها را بشنوید و اگر دوست ندارید اصرار نمى کنم ، و نیز اگر مایل باشید ما به خدمت شما مى آییم و این براى ما آسان است. امام ـ علیه السلام ـ در یک گفتار کوتاه و پرمعنا فرمود: (51) نوفلى که از یاران حضرت بود مى گوید: وقتى یاسر خادم از مجلس امام بیرون رفت ، امام ـ علیه السلام ـ نگاهى به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظریف و باهوشند، در این باره چه مى اندیشى ؟ مأمون چه نقشه اى در سر دارد که اهل شرک و علماى مذاهب را گرد آورده است ؟ وفلى مى گوید: عرض کردم او مى خواهد شما را به محک امتحان بزند و بداند پایه ی علمى شما تا چه حد است ؟ ولى کار خود را بر پایه ی سستى بنا نهاده ، به خدا سوگند طرح بدى ریخته و بناى بدى نهاده است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: چه بنایى ساخته و چه نقشه اى طرح کرده ؟ نوفلى (که گویا هنوز نسبت به مقام شامخ على امام معرفت کامل نداشت و از توطئه مأمون گرفتار وحشت شده بود) عرض کرد: علماى علم کلام اهل بدعتند و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا که عالم ، واقعیتها را انکار نمى کند، اما اینها اهل انکار و سفسطه اند، اگر دلیل بیاورى که خدا یکى است مى گویند این دلیل را قبول نداریم ، و اگر بگویى محمد رسول الله است مى گویند رسالتش را اثبات کن ، خلاصه (آنها افرادى خطرناکند و…) در برابر انسان دست به مغالطه مى زنند، و آن قدر سفطه مى کنند تا انسان دست از حرف خود بردارد، فدایت شوم از اینها برحذر باش . امام ـ علیه السلام ـ تبسمى فرمود و گفت : اى نوفلى ، تو مى ترسى دلائل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟ نوفلى (که از گفته ی خود پشیمان شده بود) گفت : نه به خدا سوگند من هرگز برتو نمى ترسم ، امیدوارم که خداوند تو را بر همه ی آنها پیروز کند. امام فرمود: اى نوفلى ، دوست دارى بدانى که مأمون از کار خود پشیمان مى شود؟ عرض کرد: آرى فرمود: هنگامى که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توارتشان بشنود، و در برابر اهل انجیل به انجیلشان ، و در مقابل اهل زبور به زبورشان ، و در مقابل صابئین به زبان عبریشان ، و در برابر موءبدان به زبان فارسیشان ، و در برابر اهل روم به زبان رومى ، و در برابر پیروان مکتبهاى مختلف به زبان خودشان. آرى هنگامى که دلیل هر گروهى را جدا گانه ابطال کردم به طورى که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آنگاه مأمون مى داند مقامى را که او در صدد آن است مستحق نیست ! آن وقت پشیمان خواهد شد، و هیچ حرکت و قوه اى جز به خداوند متعال عظیم نیست : نوفلى مى گوید: هنگامى که صبح شد فضل بن سهل خدمت امام ـ علیه السلام ـ آمد و عرض کرد: فدایت شوم پسیر عمویت (مأمون ) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شده اند، نظرتان در این باره چیست ؟ امام فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد، سپس وضو گرفت و شربت سویقى (۵۲) نوشید و به ما هم داد نوشیدیم ، سپس همراه حضرت بیرون آمدیم تا وارد بر مأمون شدیم. مجلس پر از افراد مشهور و سرشناس بود و محمد بن جعفر(۵۳) با جماعتى از بنى هاشم و آل ابى طالب و جمعى از فرماندهان لشگر نیز حضور داشتند. هنگامى که امام ـ علیه السلام ـ وارد مجلس شد مأمون برخاست ، محمد بن جعفر و تمام بنى هاشم نیز برخاستند. امام ـ علیه السلام ـ همراه مأمون نشست ، اما آنها به احترام امام ـ علیه السلام ـ همچنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگى نشستند. مدتى مأمون بگرمى مشغول سخن گفتن با امام ـ علیه السلام ـ بود، سپس رو به جاثلیق کرد و گفت: اى جاثلیق ! این پسر عموى من على بن موسى بن جعفر ـ علیه السلام ـ است ، من دوست دارم با او سخن بگویى و مناظره کنى ، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن. جاثلیق گفت : اى امیرموءمنان ! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکى ندارم ) او به کتابى استدلال مى کند که من منکر آنم و به پیامبرى عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده ام . مناظره با جاثلیق در اینجا امام ـ علیه السلام ـ شروع به سخن کرد و فرمود: اى نصرانى ! اگر به انجیل خودت براى تو استدلال کنم اقرار خواهى کرد؟ جاثلیق گفت : آیا مى توانم گفتار انجیل را انکار کنم ؟ آرى به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هر چند بر ضرر من باشد. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: هر چه مى خواهى بپرس و جوابش را بشنو. جاثلیق : درباره نبوت عیسى و کتابش چه مى گویى ؟ آیا چیزى از این دو را انکار مى کنى ؟ امام ـ علیه السلام ـ من به نبوت عیسى و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده اند، اعتراف مى کنم ، و به نبوت (آن ) عیسى که اقرار به نبوت محمد(ص ) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم. آیا به قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى کنى ؟ امام ـ علیه السلام ـ آرى جاثلیق : پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانى که نصارى شهادت آنان را مردود نمى شمارند بر نبوت محمد(ص ) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم. امام ـ علیه السلام ـ هم اکنون انصاف را رعایت کردى اى نصرانى ، آیا کسى را که عادل بود و نزد مسیح ، عیسى بن مریم مقدم بود مى پذیرى ؟ جاثلیق : این مرد عادل کیست ، نامش را ببر. امام ـ علیه السلام ـ درباره ی دیلمى چه مى گویى ؟ جاثلیق : به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردى. امام ـ علیه السلام ـ تو را سوگند مى دهم آیا انجیل این سخن را بیان مى کند که یوحنا گفت : حضرت مسیح مرا از دین محمد عربى باخبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبرى خواهد آمد، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند؟ جاثلیق گفت : آرى ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردى و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است ، اما نگفته است این در چه زمانى واقع مى شود و این گروه را براى ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم . امام ـ علیه السلام ـ اگر ما کسى را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتى از آن را که نام محمد(ص ) و اهل بیتش و امتش در آنها است ، تلاوت کند آیا ایمان به او مى آورى ؟ جاثلیق : بسیار خوب است. امام ـ علیه السلام ـ به نسطاس رومى فرمود: آیا سِفْرِ سوم انجیل را از حفظ دارى ؟ نسطاس گفت : بلى ، از حفظ دارم. سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ یهودیان ) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را مى خوانى ؟ گفت آرى به جان خودم سوگند. فرمود سِفْرِ سوم را بر گیر، اگر در آن ذکرى از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده . سپس امام ـ علیه السلام ـ سِفْرِ سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر(ص ) رسید، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود: اى نصرانى ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول دارى که من از انجیل باخبرم ؟ جاثلیق : آرى سپس امام ـ علیه السلام ـ نام پیامبر(ص ) و اهل بیت و امتش را براى او تلاوت کرد، سپس افزود: اى نصرانى ! چه مى گویى ، این سخن عیسى بن مریم است ؟ اگر تکذیب کنى آنچه را که انجیل در این زمینه مى گوید، موسى و عیسى هر دو را تکذیب کرده اى و کافر شده اى. جاثلیق : من آنچه را که وجود آن در انجیل براى من روشن شده است انکار نمى کنم و به آن اعتراف دارم. امام ـ علیه السلام ـ همگى شاهد باشید او اقرار کرد، سپس فرمود: اى جاثلیق : هر سوءال مى خواهى بکن جاثلیق : از حواریان عیسى بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علماى انجیل چند نفر بودند؟ امام ـ علیه السلام ـ : از شخص آگاهى سوءال کردى ، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. اما علماى بزرگ نصارى سه نفر بودند: یوحناى اکبر در سرزمین باخ ، یوحناى دیگرى در قرقیسا و یوحناى دیلمى در رجاز، و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عیسى و بنى اسرائیل بشارت داد. سپس فرمود: اى نصرانى به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسى داریم که ایمان به محمد(ص ) داشت ، ولى تنها ایرادى که به پیامبر شما عیسى داریم این بود که او کم روزه مى گرفت و کم نماز مى خواند. جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل کردى ، و پایه ی کار خویش را ضعیف نمودى ، و من گمان مى کردم تو اعلم مسلمانان هستى. امام ـ علیه السلام ـ : مگر چه شده ؟ جاثلیق : به خاطر اینکه مى گویى عیسى ضعیف و کم روزه و کم نماز بود، در حالى عیسى حتى یک روز را افطار نکرد و هیچ شبى را (به طور کامل ) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود امام ـ علیه السلام ـ : براى چه کسى روزه مى گرفت و نماز مى خواند؟ جاثلیق نتواتنست پاسخ گوید و ساکت شد (زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسى مى کرد با ادعاى الوهیت او سازگار نبود. امام ـ علیه السلام ـ : اى نصرانى ، سوءال دیگرى از تو دارم. جاثلیق ، با تواضع ، گفت : اگر بدانم پاسخ مى گویم. امام ـ علیه السلام ـ : تو انکار مى کنى که عیسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى کرد؟ جاثلیق در بن بست قرار گرفت و بناچار گفت : انکار مى کنم ، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیّت. امام ـ علیه السلام ـ حضرت الیسع نیز همین کار را مى کرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسى او را عبادت نکرد. حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد. سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود: اى رأس الجالوت ، آیا اینها را در تورات مى یابى که بخت النصر اسیران بنى اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد، خداوند حزقیل را به سوى آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ این واقعیت در تورات مضبوط است ، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمى کنند. رأس الجالوت : ما این را شنیده ایم و مى دانیم. امام ـ علیه السلام ـ : راست مى گویى ، سپس افزود: اى یهودى این سِفْر از تورات را بگیر، و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتى از تورات کرد، مرد یهودى تکانى خورد و در شگفت فرو رفت. سپس امام ـ علیه السلام ـ رو به نصرانى کرد و قسمتى از معجزات پیامبر اسلام (ص ) را درباره ی زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بیماران غیر قابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با اینهمه ما هرگز او را پروردگار خود نمى دانیم ، اگر به خاطر این گونه معجزات ، عیسى را خداى خود بدانید باید و را نیز معبود خویش بشمارید، زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانى را گرفت و سر برید و آنها را بر کوههاى اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگى زنده شدند، موسى بن عمران نیز چنین کارى را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمى توانى این حقایق را انکار کنى ، زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند، پس باید همه اینها را خداى خویش بدانیم. جاثلیق پاسخى نداشت بدهد، تسلیم شد و گفت : سخن ، سخن تواست و معبودى جز خداوند یگانه نیست. سپس امام ـ علیه السلام ـ در باب کتاب اشعیا از او و رأس الجالوت سوءال کرد. او گفت : من از آن بخوبى آگاهم . فرمود: این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت : من کسى را دیدم که بر دراز گوشى سوار است و لباسهایى از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسیح ) و کسى را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام (ص ) ) گفتند: آرى اشعیا چنین سخنى را گفته است. امام ـ علیه السلام ـ افزود: اى نصرانى ، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر دارى که فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى روم و مى آید و درباره ی من شهادت به حق مى دهد (آن گونه که من درباره ی او شهادت داده ام ) و همه چیز را براى شما تفسیر مى کند؟(۵۴) جاثلیق : آنچه را از انجیل مى گویى ما به آن معترفیم. سپس امام ـ علیه السلام ـ سوءالات دیگرى درباره ی انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن به وسیله ی چهار نفر: مرقس ، لوقا، یوحنا و متّى که هرکدام نشستند و انجیلى را نوشتند (انجیلهایى که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است )، سخن گفت و تناقضهایى از کلام جاثلیق گرفت. جاثلیق بکلى درمانده شده بود، به گونه اى که هیچ راه فرار نداشت . لذا هنگامى که امام ـ علیه السلام ـ بار دیگر به او فرمود: اى جاثلیق ، هر چه مى خواهى سوءال کن ، او از هر گونه سوءالى خود دارى کرد و گفت : اکنون شخص دیگرى غیر از من سوءال کند، قسم به حق مسیح که گمان نمى کردم در میان مسلمانان کسى مثل تو باشد.(۵۵) توضیحات ۱-طبرسى، اعلام الورى با علام الهدى، ط ۳، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص ۳۱۳- کلینى، الأصول من الکافى، تهران، مکتبةالصدوق، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۱، ص ۴۸۶- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص ۳۰۴/ ۲-طبرسى، همان کتاب، ص ۳۱۳- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۹، ص ۵ و ۷-صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۴/۳-کلینى، همان کتاب، ص ۴۸۶- شیخ مفید، همان کتاب، ص ۳۰۴/۴-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۸، ص ۲۲۷- صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج ۱، ص ۱۰۰/۵-دوق، همان کتاب، ج ۲، ص ۲۲۶- على بن عیسى الأربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۳، ص ۱۰۵/۶-صدوق، همان کتاب، ص ۲۲۶- على بن عیسى، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۰۵- مجلسى، همان کتاب، ج ۴۹، ص ۱۱۵/۷-لینى، الروضةمن الکافى، ط ۴، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۲، ه’.ش، ص ۲۵۷- محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۵۲- ۵۹- مجلسى، همان کتاب، ج ۴۹، ص ۱۱۵/۸-امام بعدها در خراسان از موقعیت و محبوبیت خود در این دوران در مدینه با خرسندى یاد مىکرد، چنانکه روزى به مأمون که به مناسبت ولیعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:«…این امر(ولیعهدى) هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مىشد. در آن موقع استر خود را سوار مىشدم و آرام در کوچههاى مدینه راه مىپیمودم و در مدینه کسى از من عزیزتر و محترمتر نبود…» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۹، ص ۱۵۵ – کلینى، الروضةمن الکافى، ص ۱۵۱- نیز ر.ک به: صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۷/۹-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیهالسلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۵۸-۵۹/۱۰- الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۶، ص ۸۷/۱۱-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۶۰/۱۲-این داستان چنین نقل شده است: زبیده با هارون الرشید شطرنج بازى مىکرد و چون رشید بازى را باخت، زبیده به او حکم کرد که باید با زشتترین کنیز آشپزخانهاش همبستر شود. رشید که از این امر بسى کراهت داشت، حاضر شد مالیاتهاى سراسر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا او را از اجراى این حکم منصرف سازد، ولى زبیده نپذیرفت. رشید بناچار کنیزى بنام «مراجل» را یافت که واجد همه این صفات تنفرآمیز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گردید(دمیرى، حیاةالحیوان، قاهره، مکتبةالتجاریةالکبرى، ۱۳۸۳ ه’.ق). این داستان منافات با آن ندارد که گفتهاند: مأمون در شبى زاده شد که رشید به خلافت رسید، زیرا ولیعهدها نیز پیش از رسیدن به خلافت بزرگترین قلمروها را در اختیار داشتند. مثلا همین رشید سراسر کشور خود را میان سه فرزندش تقسیم کرده بود(مرتضى الحسینى، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه دکتر سید خلیل خلیلیان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۵ ه’.ش، ص ۹۷)/۱۳-مرتضى الحسینى همان کتاب، ص ۹۷-۱۰۰/۱۴- در مدارک اصیل تاریخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت یا ولایتعهد آن حضرت به میان نیامده است و ظاهراً این فکرى بوده که بعداً براى مأمون پیش آمده و یا اگر هم قبلاً این فکر را داشته ابراز نمىکرده است. در این میان، تنها بیهقى جریان را به نحو دیگرى ضبط کرده، و حتى مىنویسد: طاهر در عراق با امام به ولایتعهد بیعت کرد؛ ولى این نقل چندان صحیح به نظر نمىرسد، زیرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسیر حضرت را همه از طریق بصره نوشتهاند و ثانیاً، نقل بیهقى، از ابتدا بحث از ولایتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نیست، در حالى که اغلب مورخان مىنویسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پیشنهاد انتقال خلافت مىکرد. با این حال در بعضى از رسالههایى که به فارسى یا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بکلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى کردهاند (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا – علیهالسلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص ۷۲)/۱۵-على بن عیسى الاربلى،، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج۳، ص ۶۵ – شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص ۳۰۹ – فتّال نیشابورى، روضةالواعظین، ط ۱، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ه’.ق، ص ۲۴۷/۱۶-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۹، ص ۱۱۷، نیز ر.ک به: على بن عیسى الاربلى، همان کتاب، ج ۳، ص ۹۵/۱۷-مجلسى، بحارالأنوار، ج ۴۹، ص ۱۱۷/۱۸-مرحوم سیدعبدالکریم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى ۶۹۳ ه’، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل کرده است که در جاى دیگرى دیده نمىشود. با توجه به اینکه شیخ صدوق علیه الرحمةکه خود قمى بوده و فاصله زیادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چیزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمىکند، بلکه مسیر دیگرى را ذکر مىکند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمىرسد (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا – علیهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۷۴)/۱۹- محقق، همان کتاب ص ۷۰ – ۷۴/۲۰- الاربلى، همان کتاب ج ۳، ص ۶۶ – شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص ۳۱۰ فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط ۱، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ه’.ق، ص ۲۴۸/۲۱-شیخ مفید، همان کتاب، ص ۳۱۰ – على بن عیسى، همان کتاب، ج ۳، ص ۶۵ – طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط ۳، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص ۳۳۳ – فتال نیشابورى، همان کتاب، ص ۲۴۸/۲۲-صدوق، علل الشرایع، قم، منشورات مکتبةالطباطبائى، ج ۱، ص ۲۲۶ – فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط ۱، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ص ۲۴۷/۲۳- طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط ۳، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص ۳۳۴ – شیخ مفید، ارشاد، قم، منشورات مکبتةبصیرتى، ص ۳۱۰/۲۴- على بن عیسى الاربلى مى گوید: من این عهدنامه را به خط امام و مأمون در سال ۶۷۰هجرى مشاهدهکردم . وى متن آن را نسخه بردارى نموده در کتاب خود، کشف الغمّه ، آورده است (ج ۳ ص ۱۲۳ ۱۲۸۲۵- محقق ، سید على ، زندگانى پیشواى هشتم ، امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ، قم ، انتشارات نسل جوان ، ص ۸۲ـ ۸۷۲۶- على بن عیسى ، همان کتاب ، ج ۳ ص ۶۷ـ شیخ مفید، همان کتاب ، ص ۳۱۲ فتال نیشابورى ، همان کتاب ، ص ۲۴۹۲۷- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام ، ترجمه ی دکتر سید خلیل خلیلیان ، چاپ چهارم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، ۱۳۶۵ه.ش ، ص ۹۷ـ ۱۲۳با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت . )۲۸- محقق ، همان کتاب ، ص ۱۳۸ـ ۱۴۱۲۹- ابن شهر اشوب ، مناقب آل ابى طالب ، قم ، موءسسه ی انتشارات علامه ، ج ۴ ص ۳۶۴ـ صدوق ، عیون اخبار الرضا، تهران ، دارالکتب الاسلامیة، ج ۲ ص ۱۴۱ـ مجلسى ، بحارالاءنوار، تهران ، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ه.ق ، ج ۴۹ ص ۱۴۰۳۰- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، همان کتاب ، ص ۱۶۲ـ ۱۶۵با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .۳۱- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، همان کتاب ، ص ۱۶۸ـ ۱۸۳ با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .۳۲- ابن ندیم ، الفهرست ، قاهره ، المکتبةالتجاریةالکبرى ، ص ۳۵۳۳۳- جرجى زیدان ، تاریخ تمدن اسلام ، ترجمه ی على جواهر کلام ، تهران ، موءسسه ی امیر کبیر، ۱۳۳۶ه.ش ، ج ۳ ص ۲۱۶۳۴- مجموعه ی آثار دومین کنگره ی جهانى حضرت رضا ـ علیه السلام ، ۱۳۶۶ه.ش ، مقاله ی آیت الله ناصر مکارم شیرازى ، ج ۱ ص ۴۲۸ـ ۴۳۲با اندکى تلخیص و تغییر در عبارات .۳۵- درباره ی فتنه ی خلق قرآن در سیره ی امام هادى ـ علیه السلام ـ بتفصیل بحث کرده ایم .۳۶- جرجى زیدان ، همان کتاب ، ج ۳ ص ۲۱۲ـ ۲۱۵۳۷- دکتر ابراهیم حسن ، حسن ، تاریخ سیاسى اسلام ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، چاپ چهارم ، تهران ، انتشارات جاویدان ، ۱۳۶۰ه. ش ، ج ۲ ص ۲۹۶ـ ۲۹۹۳۸- دکتر طه حسین ، اندیشمند معاصر مصرى ، درباره تاءثیر ناروایى که آشنایى مسلمانان با فرهنگهاى بیگانه بخصوص فرهنگ یونانى گذاشت ، مى نویسد: سپس چیزى نگذشت که مسلمانان با فرهنگهاى بیگانه بخصوص با فرهنگ یونانى و از همه بیشتر با فلسفه یونان آشنا شدند. اینها همه روى مسلمانان اثر گذاشت و آن را وسیله ء دفاع از دین خود قرار دادند. آنگاه قدمى فراتر نهادند و عقل قاصر بشرى را بر هر چیزى حاکم شمردند و گمان کردند تنها عقل سرچشمه ی معرفت است و تدریجاً خود را بى نیاز از سر چشمه ی وحى دانستند. این ایمان افراطى به عقل ، آنان را فریفته ساخت و به افراط و دورى از حق گرفتار آمدند. همین اشتباه بود که درهاى اختلاف را به روى آنان گشود و هر جمعیتى به استدلالات واهى تمس جستند و شماره ی فرقه هاى آنان را از هفتاد گذراند (آئینه ء اسلام ، ترجمه ی دکتر محمد ابراهیم آیتى ، تهران ، شرکت انتشار، ۱۳۳۹ه.ش ، ص ۲۶۶۳۹- گوستاولوبون فرانسوى مى گوید: حقیقت مطلب این است که سلطنت سیاسى اعراب در زمان هارون و پسرش مأمون به اوج قدرت رسید، زیرا حد شرقى سلطنت آنها در آسیا، مرز چین بود، و در آفریقا، اعراب ، قبائل وحشى را تا مرزهاى حبشه ، و رومیان را تا تنگه ی بسفور به عقب راندند و همچنان تا کرانه هاى اقیانوس اطلس پیش رفتند(تاریخ تمدن اسلام و عرب ، ترجمه ی سید هاشم حسینى ، تهران ، کتابفروشى اسلامیه ، ص ۲۱۱٫۴۰- عیون اخبار الرضا ـ علیه السلام ، تهران ، دارالکتب الاسلامیة، ج ۱ ص ۱۷۹ـ مجلسى ، بحار الانوار، تهران ، ، ۱۳۸۵ه ق ، ج ۴۹ ص ۱۷۷۴۱- صدوق ، همان کتاب ، ج ۲ ص ۱۸۵ـ مجلسى ، همان کتاب ، ص ۱۸۹۴۲- صدوق ، همان کتاب ، ص ۲۳۹ مجلسى ، همان کتاب ، ص ۲۹۰۴۳- مجلسى ، همان کتاب ، ص ۱۷۵ـ الشیخ عزیز الله العطاردى الخبوشانى ، مسند الامام الرضا، الموءتمر العالمى للامام الرضا ـ علیه بالسلام ، ۱۴۰۶ق ، ج ۲ ص ۷۵۴۴- جاثلیق (به کسر و لفظى یونانى است به معناى رئیس اسقفها و پیشواى عیسوى ، لقبى است که به علماى بزرگ نصارى داده مى شد و نام شخص خاصى نیست (المنجد) و شاید معرَّب کاتولیک بوده باشد۴۵- رأس الجالوت لقب دانشمندان و بزرگان ملت یهود است (این نیز اسم خاص نیست۴۶- هربز اکبر، یا هیربد اکبر لقبى است که مخصوص بزرگ زردشتیان بوده ، به معناى پیشواى بزرگ مذهبى و قاضى زردشتى و خادم آتشکده۴۷- عمران صابى چنانکه از نامش پیداست ، از مذهب صابئین دفاع مى کرد. صابئین گروهى هستند که خود را پیرو حضرت یحیى مى دانندولى به دو گروه موحد و مشرک تقسیم شده اند:گروهى از آنان رو به ستاره پرستى آورده اند، لذا آنها را گاه به عنوان ستاره پرستان مى نامند. مرکز آنها سابقا شهر حران در عراق بود، سپس به مناطق دیگرى از عراق و خوزستان روى آوردند. آنها طبق عقاید خود بیشتر در کنار نهرهاى بزرگ زندگى مى کنند و هم اکنون گروهى از آنان در اهواز و بعضى مناطق دیگر به سر مى برند۴۸- سلیمان مروزى مشهورترین عالم علم کلام در خطه ی خراسان در عصر مأمون بود براى او احترام زیادى قائل مى شد۴۹- على بن محمد بن جهم ، ناصبى و دشمن اهل بیت بوده است . مرحوم صدوق روایتى از على بن محمد بن جهم نقل کرده که از آن استفاده مى شود که وى نسبت به حضرت رضا ـ علیه السلام ـ محبت داشته است ، آنگاه در ذیل همین حدیث آورده است که : هذا الحدیث غریب من طریق على بن محمد بن الجهم مع نصبه و بغضه و عداوته لاءهل البیت ـ علیهم السلام ) عیون اخبار الرضا، تهران ، دار الکتب الاسلامیة، ۱۳۷۷(هـ. ق ج ۱ ص ۲۰۴٫ صاحب جامع الرواةنیز همین مطلب را در شرح حال او آورده است (جامع الرواة، منشورات مکتبةآیت الله العظمى المرعشى النجفى ، قم ۱۴۰۳هـ. ق ، ج ۱ ص ۵۹۶ـ ۵۹۷۵۰- با اینکه علماى رجال ، حسن بن سهل نوفلى را توثیق نکرده اند، اما گفته اند: او را کتابى است خوب و کثیر الفائده (اردبیلى ، جامع الرواة، قم ، مکتبةآیت الله العظمى المرعشى النجفى ، ۱۴۰۳هق ، ج ۱ ص ۲۲۶۵۱- صدوق ، همان کتاب ، ج ۱ ص ۱۵۵۵۲- سویق شربت مخصوصى بوده که با آرد درست مى کردند۵۳- فرزند امام صادق ـ علیه السلام ـ و عموى امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ۵۴- مقصود از یا ، که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است ، حضرت محمد(ص ) مى باشد و این پیشگویى در انجیل در ابواب ۱۴و ۱۵و ۱۶ وارد شده است ، و قرآن مجید نیز در آیه ی ۶از سوره صَف ّ، این معنا را از قول حضرت عیسى ـ علیه السلام ـ نقل کرده است (براى اطلاع بیشتر در این زمینه رجوع شود به کتاب ، تاءلیف استاد جعفر سبحانى ، انتشارات توحید، قم ، ۱۳۶۱هـ. ش ، ص ۹۷ـ ۱۳۳۵۵- مجموعه ی آثار دومین کنگره ی جهانى حضرت رضا ـ علیه السلام ، ۱۳۶۶هـ.ش ، ج ۱ ص ۴۳۲ـ ۴۵۲ مقاله ء آیت الله ناصر مکارم شیرازى ، با تلخیص [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
حضرت على بن موسى الرضا علیهالسلام – در روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجرى دیده به جهان گشود(۱). مادر او بانویى با فضیلت بنام «تُکْتَمْ» بود که پس از تولد حضرت، از طرف امام کاظم علیهالسلام -«طاهره» نام گرفت(۲) کنیه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال ۱۸۳ هجرى) در سن ۳۵ سالگى عهدهدار مقام امامت و رهبرى امّت گردید خلفاى معاصر حضرت مدت امامت آن حضرت بیست سال بود که ده سال آن معاصر با خلافت «هارون الرشید»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امین»، و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود. امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدینه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسیدن به حکومت، حضرت را به خراسان دعوت کرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال ۲۰۳ هجرى قمرى (در سن ۵۵ سالگى) به شهادت رسید و در همان سرزمین به خاک سپرده شد(۳) امام در عصر هارون از سال ۱۸۳ هجرى که پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام – در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنیا رفت، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حکومت وى سپرى گردید. این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودکامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیهالسلام – به شمار مىرود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمىشد و حضرت آزادانه فعالیت مىنمود، ازینرو شاگردانى که امام تربیت کرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن که حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت. شاید علت مهم این کاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیهالسلام – بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون کوشش مىکرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، که جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است»!(۴) مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» در مورد على بن موسى علیهالسلام – است، یحیى (که قبلاً نیز درباره امام کاظم علیهالسلام – بدگویى و سعایت کرده بود) به هارون گفت: پس از موسى بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى کند (گویا نظر وى این بود که بگوید بهتر است از هم اکنون على بن موسى علیهالسلام – تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!) هارون (که هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مىخواهى یکباره شمشیر بر دارم و همه علویّین را بکشم؟!(۵) خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر کسى جرأت نکرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد. على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مىکرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت، تا آنجا که بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مىداشتند و امام علیهالسلام – به آنان اطمینان مىداد که از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید! صفوان بن یحیى مىگوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیهالسلام – در گذشت و على بن موسى الرضا علیهالسلام – امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مىدارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مىترسیم. فرمود: او هرچه مىخواهد کوشش کند، او را بر من راهى نیست(۶) نیز از محمد بن سنان نقل شده(۷)که: به ابى الحسن على بن موسى الرضا – علیهالسلام – در ایام خلافت هارون عرض کردم: شما امر خلافت و امامت خود را آشکار ساخته به جاى پدر نشستهاید، در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مىچکد!! فرمود: مرا گفتار پیامبر اکرم ۶ نیرو و جرأت مىبخشد که فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من کم کند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مىگویم: اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام نیستم!!(۸) امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادها هارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (که مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (که از مادرى ایرانى تولد یافته بود) ولیعهد دوم قرار داد در سال ۱۹۳ هجرى به هارون گزارش رسید که انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بىرحمى و درندگى که نشان مىدهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز ماندهاند. هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش، صلاح دید که شخصاً به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام کند و به اصطلاح – فتنهها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مرکز خلافت – برگردد. او در سوم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(۹) شکست امین شبى که هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع کند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار کند. او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این کار را مصلحت ندیدند، مگر یک نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» که اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام کرد. مأمون نیز در واکنش نسبت به این عمل، امین را از خلافت خلع کرد و پس از یک سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال ۱۹۸ هجرى کشته شد(۱۰) بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات کامل کشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت. آزادى نسبى امام در زمان امین در دوران حکومت امین، و سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمىخورد و پیداست که دستگاه خلافت بنى عباس در این سالهاى کوتاه که گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیهالسلام – خصوصاً نیافت و ما مىتوانیم این سالها (۱۹۳-۱۹۸) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم(۱۱) مأمون کیست؟ مادر مأمون کنیزى خراسانى بنام «مراجل» بود که در روزهاى پس از تولد مأمون از دنیا رفت و مأمون به صورت نوزادى یتیم و بىمادر پرورش یافت. مورخان نوشتهاند که: مادر وى زشتترین و کثیفترین کنیز در آشپزخانه هارون بود، و این خود مؤیّد داستانى است که علت حامله شدن وى را بازگو مىکند(۱۲) ولادت مأمون در سال ۱۷۰ هجرى، یعنى در همان شبى که پدرش به خلافت رسید، رخ داد و در گذشتش در سال ۲۱۸ هجرى رخ داد. مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند. مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذو الریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید. فرمانده کل قوایش نیز «طاهر بن حسین ذو الیمینین» بود. خصوصیات مأمون زندگى مأمون سراسر کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش آنچنانى بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده پرورش یافته بود. هرکس زبیده را بشناسد درمىیابد که تا چه حد باید زندگى امین غرق در خوشگذرانى و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمىکرد و نه تنها به آینده خود مطمئن نبود، بلکه برعکس، این نکته را مسلم مىپنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد، ازینرو خود را فاقد هرگونه پایگاهى که بدان تکیه کند مىدید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و براى آینده به برنامهریزى پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظهاى تعیین کرد که به موقعیت خود پى برد و دانست که برادرش امین از مزایایى برخودار است که دست وى از آنها کوتاه است. او از اشتباههاى امین نیز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مىگفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده. مأمون نیز همین گونه مىکرد، هربار که امین کارى را با سستى آغاز مىکرد، مأمون همان را با جدیت در پیش مىگرفت. در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان، برترى یافت. برخى مىگفتند: در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون نبود. «ابن ندیم» دربارهاش چنین گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود». از حضرت على علیلهالسلام – نیز نقل شده که روزى درباره بنى عباس سخن مىگفت، تا بدینجا رسید که فرمود: «هفتمین آنها، از همهشان دانشمندتر خواهد بود» سیوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاکر کتبى نیز مأمون را چنین ستودهاند: به لحاظ دوراندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت، سیادت و فتوت، «بهترین مرد بنى عباس بود، هرچند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکهدار کرده بود» پدر مأمون نیز خود به برترى وى بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود:«…تصمیم گرفتهام ولایتعهد را تصحیح کنم و به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مىپسندم، خط مشیش را مىستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف وسستیش آسوده خاطرم، و او کسى جز «عبداللّه» نمىباشد. اما بنىعباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را مىطلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و کنیزکان در رأى او شریک و مؤثر واقع مىشوند، درحالى که عبداللّه شیوهاى پسندیده و رأیى اصیل دارد و براى تصدى چنین امرى بزرگ شخصى قابل اطمینان است…»(۱۳) امام هشتم در عصر مأمون با استقرار مأمون بر سریر خلافت، کتاب زندگانى امام علیهالسلام – ورق خورد و صفحه تازهاى در آن گشوده شد؛ صفحهاى که در آن امام على بن موسى الرضا – علیهالسلام – سالهایى را با اندوه و ناملایمات بسیار به سر برد. غاصبین خلافت – چه آنها که از بنى امیه بودند و چه بنى عباس – بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیهالسلام – داشتند؛ کسانى که مردم – و لا اقل توده انبوهى از آنها – خلافت را حق مسلّم آنان مىدانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مىیافتند. این بود که فرزندان بزرگوار على علیهالسلام – همواره مورد شکنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مىرسیدند. اما مأمون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى کرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند که نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفکند و مورد شکنجه و آزار قرار دهد ، ازینرو روش تازه اى اندیشید که گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و کم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت . مأمون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو ، مقر حکومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. چرا مأمون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟ دعوت مأمون از امام علیه السلام به خراسان مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت کرد که همراه با بزرگان آل على به مرکز خلافت بیاید.(۱۴) امام – علیهالسلام – از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزید، ولى از سوى مأمون اصرار و تأکیدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامههاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام – علیهالسلام – همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حرکت فرمود.(۱۵) مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاک» که مأمور آوردن امام و همراهى کاروان حضرت شده بود، دستور داده بود که به هیچ وجه از اداى احترام به کاروانیان و بخصوص امام – علیهالسلام – خوددارى نکند، اما امام – علیهالسلام – براى آگاهى مردم آشکارا از این سفر اظهار ناخشنودى مىنمود. روزى که مىخواست از مدینه حرکت کند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گریه کنند و فرمود: من دیگر به میان خانوادهام بر نخواهم گشت.(۱۶) آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پیامبر وداع کند. حضرت چندین بار وداع کرد و باز به سوى قبر پیامبر بازگشت و با صداى بلند گریست. «مخول سیستانى» مىگوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام کردم و سفر بخیر گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از کنار جدم دور مىشوم و در غربت جان مىسپارم و در کنار هارون دفن مىشوم!(۱۷) طریق حرکت کاروان امام – علیهالسلام – از مدینه به مرو – طبق دستور مأمون – از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت که از جبل (قسمتهاى کوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و کوفه و کرمانشاه و قم(۱۸)، که مرکز اجتماع شیعیان بود، عبور نکنند.(۱۹) ورود به پایتخت موکب امام – علیهالسلام – روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه کثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شایانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت پس از چند روز که به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاکراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد کرد که خلافت را یکسره به آن حضرت واگذار نماید. امام – علیهالسلام – از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع کرد. فضل به سهل با شگفتى مىگفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بىارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى – علیهالسلام – واگذار مىنمود و او از قبول آن خوددارى مىکرد.(۲۰) مأمون که شاید خوددارى امام را از پیش حدس مىزد گفت: حالا که این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر! امام فرمود: از این هم مرا معذور بدار. مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جملهاى را با خشونت و تندى گفت که خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مىرفت شورا را در میان ۶ نفر قرار داد که یکى از آنها امیرالمؤمنین على – علیهالسلام – بود و چنین توصیه کرد که هر کس مخالفت کند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى، زیرا من چارهاى جز این نمىبینم»!(۲۱) او از این هم صریحتر امام – علیهالسلام – را تهدید و اکراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مىآیى و خود را از قدرت من در امان مىبینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خوددارى کنى تو را به جبر وادار به این کار مىکنم، و چنانچه باز هم تمکین نکردى به قتل مىرسانم!!(۲۲) امام – علیهالسلام – ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود: «من به این شرط ولایتعهد تو را مىپذیرم که هرگز در امور ملک و مملکت مصدر امرى نباشم و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حکام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(۲۳) مقام ولایتعهد که هرگز به انجام نرسید مردم خود را براى روزه دارى ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱هجرى آماده کرده بودند که خبر ولایتعهد امام ـ علیه السلام ـ منتشر شد و همه این بشارت را با سرورى آمیخته به شگفت تلقى کردند. روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولایتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ نیز با ذکر مقدمه اى پر از اشاره و ایماء قبولى خود را اعلام فرمود، ولى یاد آورى کرد که این امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در کنار همان مکتوب ، بزرگان و فرماندهان کشورى و لشگرى همچون : یحیى بن اکثم ، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل ، این عهدنامه را گواهى نمودند.(۲۴) آنگاه تشریفات بیعت طى مراسمى شکوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولایتعهد جلوس فرمود. اولین کسى که به دستور خلیفه دست بیعت به امام ـ علیه السلام ـ داد، فرزند مأمون بود و پس از او وزیر اعظم ، مفتى دربار، فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس که حاضر بودند، با آن حضرت بیعت کردند.(۲۵) موضوع ولایتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شیعیان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از این امر اندوهگین و متاءثر بود و وقتى که مردى را دید که زیاد اظهار خوشحالى مى کند، او را نزد خود فراخواند و فرمود. ( دل به این کار مبند و به آن خشنود مباش که دوامى ندارد>!(26) مشکلات سیاسى مأمون بررسى اوضاع و شرائط سیاسى زمان مأمون نشان مى دهد که وى با یک سلسله دشواریها و مشکلات سیاسى روبرو شده بود و براى رهایى از این بن بستها تلاش مى کرد. او سرانجام به منظور حل این مشکلات ، یک سیاست در پیش گرفت که همان طرح ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ بود. ذیلاً مشکلات سیاسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهیم ۱- ناخشنودى عباسیان از مأمون با آنکه به گواهى مورخان ، مأمون در افکار عمومى بمراتب از امین شایسته تر و سزاوارتر به خلافت بود، اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانکه نقل کردیم هارون به تفاوت آشکار بین شخصیت این دو برادر کاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شکوه مى کرد. شاید راز رو گردانى عباسیان از مأمون آن بود که مى دیدند برادرش امین عباسى اصیل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبیده بود. زبیده خود یک هاشمى و هم نوه ی منصور دوانیقى بود، او بزرگترین زن عباسى به شمار مى رفت . امین در دامان فضل بن یحیى برمکى ، برادر رضاعى رشید و متنفذترین مرد دربار وى ، پرورش یافته ، و فضل بن ربیع نیز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى که جدش آزاد شده ی عثمان بود و در مهر ورزیش نسبت به عباسیان ، کسى تردید نداشت . اما مأمون : وى ، اولاً، در دامان جعفر بن یحیى پرورش یافت که نفوذش بمراتب کمتر از برادرش فضل بود. ثانیاً مربّى و کسى که امورش را تصدى مى کرد، مردى بود که عباسیان به هیچ وجه دل خوشى از او نداشتند، چه ، متهم بود به اینکه مایل به علویان است ، ضمناً میان وى و مربى امین ، فضل بن ربیع ، هم کینه ی بسیار سختى وجود داشت . این شخص همان کسى بود که بعداً وزیر و همه کاره ی مأمون گردید، یعنى فضل بن سهل ایرانى . عباسیان از ایرانیان مى ترسیدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، ازینرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به ترکان و دیگران واگذار کردند. ۲- موقعیت برتر امین امین داراى دار و دسته اى بسیار نیرومند و یاران بسیار قابل اعتمادى بود که در راه تثبیت قدرتش کار مى کردند. اینها عبارت بودند از: داییهایش ، فضل بن یحیى برمکى ، بیشتر برمکیان (اگر نگویم همه شان ) مادرش زبیده ، و بلکه عربها با توجه به این نکته که اینان همان شخصیتهاى با نفوذى بودند که رشید را تحت تاءثیر خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعیین سیاست دولت داشتند، دیگر طبیعى مى نماید که رشید در برابر نیروى آنان اظهار ضعف کند و در نتیجه ء اطاعت از آنان مجبور شد که مقام ولایتعهد را به فرزند کوچکتر خود، یعنى امین ، بسپارد و فرزند بزرگتر خود، مأمون را به مقام جانشینى بعد از امین گمارد. شاید حس گروه گرایى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنین بزرگى مقام عیسى بن جعفر (دایى امین ) بود که در پیش انداختن ولایتعهد امین نقش مهمى بازى کرد. در این ماجرا نقش اصلى در دست زبیده بود که این موضوع را به سود فرزند خود تمام کرد. گذشته از این ، با توجه به نقشى که مسئله ی نسب در اندیشه ی عربها دارد، رشید به احتمال قوى در ترجیح امین بر مأمون این جهت را نیز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان این مطلب را به این عبارت بیان کرده اند: در سال ۱۷۶رشید پیمان ولایتعهد را براى مأمون پس از برادرش امین بست . مأمون از لحاظ سنى ی ماه بزرگتر از امین بود، اما امین ، زاده ی زبیده دختر جعفر از زنان هاشمى بود، در حالى که مأمون از کنیزى بنام زاده شده و او نیز در ایان نقاهت پس از زایمان در گذشته بود. تکیه گاه مأمون چه بود؟ گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امین براى وى تضمین کرده بود، ولى این امر البته براى خود مأمون هیچ گونه اطمینانى نسبت به آینده اش در مسئله ی حکومت ایجاد نمى کرد، چه ، او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد که روزى پیمان شکنى نکنند، بنابراین آیا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعیتش ، بر دیگران تکیه کند؟ مأمون چگونه مى توانست به حکومت و قدرت دست یابد؟ و در صورت دستیابى چگونه مى بایستى پایه هاى آن را مستحکم سازد؟! اینها سوءالهایى بود که پیوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت ، و او مى بایست با نهایت دقت و هشیارى و توجه ، پاسخ آنها را بجوید و آنگاه حرکت خود را هماهنگ با این پاسخها شروع کند. اکنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانیم ، تا ببینیم او در میان کدامی از آنها ممکن بود تکیه گاهى براى خویشتن پیدا کند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبیهایى که انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حکومتش ـ به مقابله برخیزد. ۱-موضع علویان در برابر مأمون علویان طبیعى بود که نه تنها به خلافت مأمون که به خلافت هیچ ی از عباسیان تن در نمى دادند، زیرا خود کسانى را داشتند که بمراتب سزاوارتر از عباسیان براى تصدى حکومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت که قلوب خاندان على از دست رجال آن چرکین بود، چه ، از دست آنان بیش از آنچه از بنى امیه دیده بودند، زجر و آزار کشیده بودند. همه مى دانیم که بنى عباس چگونه خونهاى علویان را ریخته ، اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهایشان آواره کرده و خلاصه انواع آزارها و شکنجه ها را در حقشان پیوسته روا داشته بودند. براى مأمون همین لکه ی ننگ کافى بود که فرزند رشید بود; کسى که درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ریشه برافکند. ۲- موضع اعراب در برابر مأمون و سیستم حکومتش اعراب نیز به خلافت و حکمرانى مأمون تن در نمى دادند و این به این علت بود که چنانکه گفتیم مادرش ، مربیّش و متصدى امورش همه غیر عرب بودند، و این امر با تعصّب خش عربى ، که همه ی اقوام و ملل را (بر خلاف تعالیم قرآن و پیامبر (ص > زیر دست و اسیر نژادى خاص مى خواست ، سازگار نبود; خاصّه آنکه ایرانیان ، با نشان دادن استعداد شگرف خویش در تصدّى مقامات علمى و سیاسى ، میدان را شدیداً بر عناصر مغرور و بیمایه ی عرب تنگ کرده بودند و با این حساب طبیعى بود که اعراب نسبت به ایرانیان و هر کس که به نحوى با آنان در ارتباط باشد، کینه بورزند، ازینرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود. ۳-کشتن امین و شکست آرزو کشتن امین بظاهر ی پیروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت ، ولى خالى از عکس العملها و نتایج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود، بویژه شیوه هایى که مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ کرده بود، به این عکس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امین را به صادر کرد، و به کسى که سر امین را به حضورش آورد ـ پس از سجده ی شکر ـ ی میلیون درهم بخشید، سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب کنند تا هر کس که براى گرفتن مواجب مى آید، نخست بر آن سر نفرین بفرستد و سپس پولش را بگیرد. مأمون حتى به این امور بسنده نکرد، بلکه دستور داد سر امین را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهیم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش کرد که چرا بر قتل امین سوگوارى مى کند. پس از این نمایشها دیگر از عباسیان و عربها و حتى سایر مردم چه انتظارى مى رفت ، و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ کنند! کمترین چیزى که مى توان گفت این است که مأمون با کشتن برادرش و ارتکاب چنان کردارهاى زننده اى ، اثر بدى بر روى شهرت خویش نهاد، اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل کرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه دیگران ـ را برانگیخت . موقعیت دشوار علاوه بر این ، خراسانیان نیز که خود، مأمون را به عرش قدرت و حکومت رسانده بودند، اکنون از او بر گشته ، خطرى براى او به شمار مى رفتند. در این میان ، علویان نیز از فرصت برخورد میان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى کرده ، به صف آرایى و افزودن فعالیتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانید وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم کنید، بویژه آنکه فهرستى از شورشهاى علویان را نیز که در گوشه و کنار کشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهید: شورشهاى علویان ابوالسرایا که روزى در میان حزب مأمون جاى داشت ، در کوفه سر به شورش برداشت . لشگریانش با هر سپاهى که روبرو مى شدند آن را تار و مار مى کردند و به هر شهرى که مى رسیدند، آنجا را تسخیر مى کردند. مى گویند: در نبرد ابوالسرایا دویست هزار تن از یاران خلیفه کشته شدند، در حالى که از روز قیام تا روز گردن زدن وى بیش از ده ماه طول نکشید. حتى در بصره ، که تجمعگاه عثمانیان بود، علویان مورد حمایت قرار گرفتند، به طورى که زید النار قیام کرد. در مکه و نواحى حجاز محمد بن جعفر، ملقب به ، قیام کرد که خوانده مى شد. در یمن ، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید. در مدینه ، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن قیام کرد. در واسط که بخش عمده ی مردم آن مایل به عثمانیان بودند، قیام جعفر بن زید بن على ، و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على ، رخ داد. در مدائن ، محمد بن اسماعیل بن محمد قیام کرد. خلاصه سرزمینى نبود که در آن یکى از علویان ، به ابتکار خود یا به تقاضاى مردم ، اقدایم به شورش بر ضد عباسیان نکرده باشد; حتى کار به جایى کشیده شده بود که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم با امویان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدم ابوالسرایا، گرویده ضمن نامه اى به وى نوشتند که در انتظار پیکش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ کند (۲۷) راه حل چند بُعدى مأمون در یافته بود که براى رهایى از این ورطه ، باید چند کار را انجام دهد: ۱ـ فرو نشاندن شورشهاى علویان . ۲ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است . ۳ـ از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند. ۴ـ کسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خویش . ۵ـ دوام تایید و مشروع شمرده شدن حکومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ایرانیان . ۶ـ راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانشان . ۷ـ تقویت حس اطمینان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه ، او بر اثر کشتن برادر، شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست کرده بود. ۸ـ و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر خطرى که او را از سوى شخصیتى گرانقدر تهدید مى کرد; آرى مأمون از شخصیت با نفوذ امام رضا ـ علیه السّلام ـ بسیار بیم داشت و مى خواست خود را از این خطر در امان نگاه دارد. بدین ترتیب با ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ و شرکت او در حکومت ، این هدفها تاءمین مى شد، زیرا با شرکت آن حضرت ـ که در رأس علویان قرار داشت ـ در حکومت ، علویان خلع سلاح مى شدند و شعارهایشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبیتى که در اثر قیام در بین مردم داشتند، از بین مى رفت . از سوى دیگر، مأمون از طرف خراسانیان و عموم ایرانیان که طرفدار اهل بیت بودند، مورد تاءیید واقع مى شد و نیز چنین وانمود مى کرد که اگر برادر خویش را کشته ، هدفش تفویض حکومت به اهل آن بوده است . از همه ی اینها گذشته ، با آوردن امام رضا ـ علیه السّلام ـ به مرو و کنترل فعالیتهاى او، از خطر او ایمن مى شد. تنها اعراب و عباسیان مى ماندند که مأمون مى توانست که آن هم به کم ایرانیان و علویان در برابر آنان مقاومت کند. نقد و بررسى قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است که صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولایتعهدی امام رضا ـ علیه السّلام ـ کاملا مشکوک مى سازد، راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقیده و ایمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ علیه السّلام ـ منتقل کند: ۱ـ چرا همان طور که امام ـ علیه السّلام ـ در مدینه بود، این کار را نکرد و آن حضرت را با اکراه تحت نظر مأمورین به مرو آورد، درحالى که مى توانست در مرو به نام امام ـ علیه السلام ـ خطبه بخواند و خطّه ی ایران را به نمایندگى از طرف حضرت نگهدارى کند و امام ـ علیه السلام ـ هم در مدینه ، در پایگاه ، خلافت پیامبر را به عهده بگیرد؟ ۲ـ چرا دستور داد امام ـ علیه السلام ـ را از طریق بصره و اهواز و فارس که اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت کننده دارد، و احتمالاً از میان کویر لوت به خراسان و مرو مى رسد، عبور دهند و از کوفه و قم عبور نکنند؟ در حالى که در کوفه و قم از امام ـ علیه السلام ـ استقبال بیشترى مى شد و موقعیت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟ ۳ـ چرا در نخستین دور مذاکرات که پیشنهاد خلافت را به امام مى داد، خود را ولیعهد قرار داد، در صورتى که مى بایست ولایتعهد بعد از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را به امام جواد ـ علیه السلام ـ واگذارد و یا لااقل به اختیار امام بگذارد؟ ۴ـ ولیعهد بودن امام ـ علیه السلام ـ آنهم با آن شرط که امام در هیچ کار حکومتى دخالت نکند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقیقت نزدی مى کرد؟ با توجه به این که عمر امام ـ علیه السلام ـ در حدود ۲۰سال بیشتر از مأمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پیش بینى مى شد که امام ـ علیه السلام ـ زودتر از مأمون از دنیا رحلت کند و در نتیجه هرگز خلافت به آل على نمى رسید. ۵ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ایمان اقدام مى کرد، چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ علیه السلام ـ شد، دست به تهدید زد و حضرت را با جبر و اکراه به قبول ولایتعهد وادار کرد؟ ۶ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسید، مأمون که همان ارادت را به امام جواد ـ علیه السلام ـ اظهار مى کرد، مقام ولایتعهد را به آن حضرت تفویض نکرد؟ ۷ـ چرا مأمون در جریان مشهور نماز عید حضرت را از راه باز گردانید و نخواست توجه توده ی مردم به آن حضرت جلب شود؟ ۸ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حرکت کرد نگذارد که حضرت در مرو بماند؟ اگر حقیقتاً حضرت ولیعهد بود چه مانعى داشت که در مرو باشد و این قسمت از کشور را تحت نظر داشته باشد؟ اینها سوءالاتى است که شاید ابتداءاً سهل و ساده به نظر برسد، ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد که مأمون در این اقدام مخلص و راستگو نبود، بلکه موجبات دیگرى در میان بود که او را بدین کار وامى داشت (۲۸) دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهدی هنگامى امام رضا ـ علیه السلام ـ ولیعهدى مأمون را پذیرفت که دید اگر امتناع ورزد، نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهد، بلکه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند. بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند. آرى ، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند، چه ، در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى ، ارمغان کفر و الحاد مى آورد؟ ازینرو بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم که امام نیز ـ با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این کار زار شد. حال اگر او با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى ، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى سپرد، این فداکارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان گرهى از کار بسته ی امت مى گشود. علاوه بر این ، نیل به مقام ولیعهدى ی اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى دارند. دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم خاندان پیامبر را در صحنه ی سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند، و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى که به سوءال داد، نظر به همین مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسید: ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى ؟ امام پاسخ داد: به همان انگیزه اى که جدم على ـ علیه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (۲۹). گذشته از همه ی اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره ی واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد، هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم زدود. آیا امام خود رغبتى به این کار داشت ؟ اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میلى باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد، بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد، او مى دانست که هرگز از دسیسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام ، جانش نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى کرد که مأمون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى وى ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد. تازه اگر هم فرض مى شد که مأمون هیچ نیت شومى در دل ندارد، چنانکه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همه ی اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را نیز مى داشت ، ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که از شیوه ی حکمرانى وى خشنود نبودند، حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همه ی نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که برنامه اش اجراى احکام خدا به شیوه ی جدش پیامبر (ص ) و على ـ علیه السلام ـ بود، امام را با مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت . فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى یابیم که براى امام ـ علیه السلام ـ طبیعى بود که اندیشه ی رسیدن به حکومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر به درکند، چه ، نه تنها هیچ ی از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند، بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید. بنابراین ، اقدام مثبت در این جهت ی عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد. مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون حال با توجه به اینکه امام رضا ـ علیه السلام ـ در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى نداشت و نمى توانست این مقام را وسیله ی رسیدن به اهداف مقدّس خویش قرار دهد، و از سویى هم امام نمى توانست ساکت بنشیند و در برابر اقدامات دولتمردان چهره ی موافق نشان بدهد، پس بایستى برنامه اى بریزد که در جهت خنثى کردن توطئه هاى مأمون پیش برود (۳۰). امام رضا ـ علیه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى کردن توطئه هاى مأمون موضع گرفت که مأمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود. این این موضعگیریها: نخستین موضعگیرى امام تا وقتى که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خود دارى کرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد که مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود. اتخاذ چنین موضع سرسختانه اى براى آن بود که دیگران بدانند که امام دستخوش نیرنگ مأمون قرار نمى گیرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانیش آگاهى دارد. با این شیوه امام توانسته بود ش مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد. موضعگیرى دوم بر رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده اش هرکه را که مى خواهد همراه خویش به مرو بیاورد، ولى امام با خود هیچ کس حتى فرزندش جواد ـ علیه السلام ـ را هم نیاورد، در حالى که آن ی سفر کوتاه نبود، بلکه سفر و مأمونریتى بس بزرگ و طولانى بود که مى بایست امام طبق گفته ی مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد. موضعگیرى سوم در ایستگاه نیشابور، امام با نمایاندن چهره ی محبوبش براى دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده ، روایت زیر را خواند: خداوند متعال مى فرماید: کلمه ی توحید (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست ، و هر کس به دِژِ من داخل شود از کیفرم مصون مى ماند. در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنکه مى بینیم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکرد، از نماز و روزه و این قبیل مطالب چیزى را گفتنى ندید و نیز مردم را به زهد در دنیا و امثال آن تشویق نکرد. و با آنکه داشت به ی سفر سیاسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد. به جاى همه ی اینها، امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف کرد که مهمترین مسائل در زندگى حال و آینده شان به شمار مى رفت . آرى ، امام در آن شرائط حساس فقط بحث را پیش کشید، چه ، توحید پایه ی هر زندگى با فضیلتى است که ملتها به کم آن از هر نگونبختى و رنجى ، رهایى مى یابند و اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم کند همه چیز را از کف باخته است . ضمناً، با توجه به کلامى که چند لحظه بعد فرمود، مى خواست بفهماند که جامعه ی وسیع و پرتکاپوى اسلامى آن روز، از حقیقت توحید عارى و خالى است . رابطه ی مسئله ی ولایت با توحید پس از فرو خواندن حدیث توحید، ناقه ی امام به راه افتاد، ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوى او بود. همچنانکه مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى اندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سراز عمارى بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : . در اینجا امام ی مسئله ی بنیادى دیگرى را عنوان کرد: مسئله ی را که چون تنه اى برآمده از ریشه ی درخت توحید است . آرى ، اگر ملت خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آنکه مسئله ی رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حل شود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند جهان صحنه ی تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهایى خواهد بود که براى خویشتن حق قانونگذارى که مختص خداست ، قائل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا جهان را به وادى بدبختى ، نکبت ، شقاوت ، سرگردانى و بطالت خواهند کشانید… اگر براستى رابطه ی ولایت با توحید را در کنیم ، خواهیم دریافت که گفته ی امام : با ی مسئله ی شخصى به نفع خود او سر و کار نداشت ، بلکه با این بیان مى خواست ی موضوع اساسى و کلى را خاطر نشان کند. لذا پیش از خواندن حدیث مزبور، سلسله ی سند آن را هم ذکر کرد و به ما فهماند که این حدیث ، کلام خداست که از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است . چنین شیوه اى در نقل حدیث از امامان ما بسیار کم سابقه دارد، مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مى خواست مسئله ی را به مبداء على و خدا پیوسته سازد و ضمناً شجره نامه ی تاریخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى کند. امام در شهر نیشابور براى بیان این حقیقت از فرصت حساسى که به دست آمده بود حکیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا، پاسدار دژ توحید معرفى کرد. بنابراین ، بزگترین هدف مأمون را با این آگاهى بخشیدن به توده ها درهم کوبید، چه ، او مى خواست که با کشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد که بلى حکومت او و بنى عباس ی حکومت مشروع و اسلامى است . موضعگیرى چهارم:امام ـ علیه السلام ـ چون به مرو رسید ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى گفت . نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدى ـ هیچ کدام ـ را نمى پذیرفت تا آنکه مأمون با تهدیدهاى مکرر به قصد جانش برخاست . امام با این گونه موضعگیرى زمینه را طورى چید که مأمون را رویاروى حقیقت قرار داد. امام گفت : مى خواهم کارى کنم که مردم نگویند على بن موسى به دنیا چسبیده ، بلکه این دنیاست که از پى او روان شده است . با این رویّه به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیت آمیز نیست و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزى بر دارد. در نتیجه از مأمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملى که مى خواست انجام دهد به تزلزل در انداخت . علاوه بر این ، در دل مردم نیز بر ضد مأمون و کارهایش ش و تردید افکند. موضعگیرى پنجم امام رضا ـ علیه السلام ، به اینها نیز بسنده نکرد، بلکه در هر فرصتى تاءکید مى کرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل ، به ولیعهدى رسانده است . افزون بر این ، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاه مى ساخت که مأمون بزودى دست به نیرنگ زده ، پیمان خود را خواهد شکست . امام بصراحت مى گفت که به دست کسى جز مأمون کشته نخواهد شد و کسى جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتى در پیش روى مأمون هم گفته بود. امام تنها به گفتار بسنده نمى کرد، بلکه رفتارش نیز در طول مدت ولیعهدى همه از عدم رضایت وى و مجبور بودنش حکایت مى کرد. بدیهى است که اینها همه عکس نتیجه اى را که مأمون از ولیعهدى وى انتظار مى داشت ، به بار مى آورد. موضعگیرى ششم امام ـ علیه السلام ـ از کوچکترین فرصتى که به دست مى آورد سود جسته ، این معنا را به دیگران یاد آورى مى کرد که مأمون در اعطاى سمت ولیعهدى به وى کار مهمى نکرده جز آنکه در راه بر گرداندن حق مسلم خود او که قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام بر داشته است ، بنابراین امام پیوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم خاطر نشان مى ساخت . موضعگیرى هفتم امام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قائل شد که طى آنها از مأمون چنین خواسته بود: امام هرگز نه کسى را بر مقامى گمارد، نه کسى را عزل کند، نه رسم و سنتى را براندازد و نه چیزى از وضع موجود را دگرگون سازد، بلکه از دور مشاور در امر حکومت باشد. مأمون نیز تمام این شروط را پذیرفت . بنابراین مى بینیم که امام بر پاره اى از هدفهاى مأمون خط بطلان کشید، زیرا اتخاذ چنین موضعى دلیل گویایى بود بر امور زیر: الف ـ اعتراف نکردن به مشروع بودن سیستم حکومتى وى . ب ـ سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان ی نظام حکومتى تاءمین نمى کرد. ج ـ مأمون بر خلاف نقشه هایى که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمى توانست کارهایى را بنام امام و به دست او انجام دهد. د ـ امام هرگز حاضر نبود تصمیمهاى قدرت حاکم را اجرا سازد (۳۱). شرائط خاص فرهنگى جامعه ی اسلامى در عصر عباسیان با اینکه اسلام در عصر پیامبر (ص ) از محیط حجاز بیرون نرفت ، ولى چون زیر بنایى محکم و استوار داشت بعد از رحلت آن حضرت بسرعت رو به گسترش نهاد، آنچنانکه در مدت کوتاهى سراسر دنیاى متمدن آن عصر را فرا گرفت و باقیمانده ی تمدنهاى پنجگانه ی عظیم روم ، ایران ، مصر، یمن ، کلده و آشور را که در شمال ، شرق ، غرب و جنوب حجاز بودند، در کوره ی داغ خود فرو برد تا آنچه خرافه و ظلم و انحراف و فساد و استبداد بود، بسوزد و آنچه مثبت و مفید بود زیر چتر تمدن شکوهمند اسلامى با صبغه ی الهى و توحیدى باقى بماند، بلکه رشد و نمو یابد. طبیعت علم دوستى اسلام سبب شد که به موازات پیشرفتهاى سیاسى و عقیدتى در کشورهاى مختلف جهان ، علوم و دانشهاى آن کشورها به محیط جامعه ی اسلامى راه یابد و کتب علمى دیگران از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم به زبان تازى ، که زبان قرآن بود، ترجمه شود. علماى اسلام که فروغ اندیشه ی خود را از مشعل قرآن گرفته بودند، دانشهاى دیگران را مورد نقد و بررسى قرار دادند و ابتکارات و ابداعات جدید و فراوانى بر آن افزودند و بر فرهنگ و تمدن گذشته ، نو و صبغه ی اسلامى زدند. ترجمه ی آثار علمى دیگران از زمان حکومت امویان (که خود با علم و اسلام بیگانه بودند) شروع شد و در عصر عباسیان ، مخصوصاً زمان هارون و مأمون ، به اوج خود رسید (همان گونه که در این زمان وسعت کشور اسلامى به بالاترین حد خود در طول تاریخ رسید). البته این حرکت علمى چیزى نبود که به وسیله ی عباسیان یا امویان پایه گذارى شده باشد، این ، نتیجه ی مستقیم تعلیمات اسلام در زمینه ی علم بود که براى علم و دانش وطنى قائل نبود و به حکم : ، مسلمانان را به دنبال آن مى فرستاد، هر چند در دور افتاده ترین نقاط جهان یعنى چین ، و با پرداختن هرگونه بها در این راه حتى خون قلب بود. در تواریخ آمده است که مأمون شبى ارسطاطالیس ، فیلسوف مشهور یونانى را در خواب دید، از او مسائلى پرسید و چون از خواب برخاست به فکر ترجمه ی کتابهاى آن فیلسوف افتاد، نامه اى به پادشاه روم نوشت و از وى خواست مجموعه اى از علوم قدیم که در بلاد روم بود، براى او بفرستد. پادشاه روم پس از گفتگوى بسیار، این درخواست را پذیرفت . مأمون جمعى از دانشمندان را مانند و و ، سرپرست (کتابخانه ء بسیار بزرگ و مشهور بغداد) را مأمونر انجام این مهم نمود. آنان آنچه را از بلاد روم یافتند و پسندیدند جمع آورى کرده نزد مأمون فرستادند و مأمون دستور ترجمه ی آنها را داد(۳۲). بدون شک خوابهاى سیاست بازان کهنه کارى همچون مأمون ، ساده نیست و قاعدتاً جنبه سیاسى دارد! آنها در این خوابها امورى را مى بینند که پایه هاى کاخ بیدادگریشان را محکم مى سازد و به هر حال این عمل مأمون از نظر تحلیل سیاسى احتمالاتى دارد: ۱ـ مأمون براى اینکه خود را مسلمانى طرفدار علم و دانش قلمداد کند، دست به این کار زد تا از این طریق امتیاز و وجهه اى کسب کند. ۲ـ او مى خواست به این وسیله ی نوع سرگرمى براى مردم در برابر مشکلات اجتماعى و خفقان سیاسى درست کند. ۳ـ هدف او جلب افکار اندیشمندان و متفکران جامعه ی اسلامى به سوى خود و در نتیجه تقویت پایه هاى حکومت بود. ۴ـ او مى خواست از این طریق دکانى در برابر مکتب علمى اهل بیت پیامبر (ص ) که در میدان علم و دانش در اوج شهرت بودند، باز کند و بدین وسیله مشتریان آن مکتب را کم کند و از فروغ آن بکاهد. ۵ـ او مى خواست ثابت کند که دستگاه خلافت بنى عباس شایستگى حکومت بر کشورهایى همچون ایران ، روم و مصر را دارد. البته منافاتى در میان این احتمالات پنجگانه نیست و ممکن است همه ی آنها مورد توجه مأمون بوده ، ولى علت هرچه باشد در این مسئله ش نیست که او در ترجمه ی کتابهاى یونانى کوشش بسیار نمود، و پول زیادى در این راه صرف کرد، به طورى که مى گویند گاه در مقابل وزن کتابها طلا مى داد، و به قدرى به ترجمه ی کتابها توجه داشت که روى هر کتابى که به نام او ترجمه مى شد علامتى مى گذارد، و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق مى کرد، با حکما خلوت مى نمود و از معاشرت آنها اظهار خشنودى مى کرد(۳۳) و به این ترتیب نشر علوم و دانشهاى دیگران ، در کنار دانشهاى اسلامى ، مسئله ی مطلوب روز شد، حتى اشراف و اعیان دولت که معمولاً شامه ء تیز و حساسى در این گونه امور دارند خط مأمون را تعقیب کردند، ارباب علم و فلسفه ، منطق را گرامى داشتند و در نتیجه ، مترجمین بسیارى از عراق ، شام ، ایران به بغداد آمدند (۳۴). مورخ مشهور مسیحى در این زمینه مى نویسد: هارون الرشید (حک ۱۷۰ـ ۱۹۳ موقعى به خلافت رسید که به واسطه ی آمد و شد دانشمندان و پزشکان هندى و ایرانى و سریانى به بغداد افکار مردم تا حدى پخته شده بود و توجه اذهان عمومى به علوم و کتب پیشینیان توسعه یافته بود. دانشمندان غیر مسلمان که زبان عربى آموخته بودند و با مسلمانان معاشرت داشتند آنان را به فراگرفتن علوم گذشته تشویق مى کردند، ولى باز هم مسلمانان از توجه به علوم بیگانه جز علم پزشکى بیم داشتند، چه ، فکر مى کردند که جز طبّ علوم بیگانه ی دیگر مخالف اسلام است . با اینهمه ، چون پزشکان نزد خلفا مقرب شدند و غالب آنان دوستدار منطق و فلسفه بودند و از آن علم بهره اى داشتند، خواه ناخواه خلفا را به شنیدن مطالب منطقى و فلسفى مشغول مى داشتند. رفته رفته خلفا با فلسفه و منطق آشنا شدند و با آن خو گرفتند، تا آنجا که اگر کشورى یا شهرى را فتح مى کردند کتابهاى آنجا را آتش نمى زدند و نابود نمى ساختند بلکه دستور مى دادند کتابها را به بغداد بیاورند و به زبان عربى ترجمه کنند، چنانکه هارون پس از فتح و و سایر شهرهاى روم کتابهاى بسیارى در آن بلاد به دست آورده ، آن ها را به بغداد حمل کرد و طبیب خود، را دستور داد آن کتابها را به عربى ترجمه کند. اما کتابها مزبور، راجع به طب یونانى بود و چیزى از فلسفه در آن یافت نمى شد. در زمان هارون کتاب براى مرتبه ی اول توسط به عربى ترجمه شد و این ترجمه را مى گویند و بار دیگر در زمان مأمون آن کتاب به عربى ترجمه شد و این دومى را مى خوانند. در زمان هارون کتاب را به عربى ترجمه کرد و عده اى آن کتاب را تفسیر کردند و چون بخوبى از عهده برنیامدند هارون و ، مدیر بیت الحکمة، را به آن کار گماشت و آنان مجسطى را با دقت تصحیح و تفسیر نمودند. مأمون و فلسفه و منطق کتابهاى فلسفى در زمان مأمون ترجمه شد و آن هم به خاطر علاقه مندى خود مأمون به آن کار بود. از آغاز اسلام مسلمانان به آزادى گفتار و فکر و مساوات معتاد بودند و اگر هر ی از آنان درباره ی امور سیاسى و غیره فکرى به خاطرش مى رسید بى پروا آن را به خلیفه و یا امیر ابراز مى کرد و ابهت مقام فرمانروایى او را از این کار باز نمى داشت ، همین قسم در امور دینى نیز آزادى عقیده داشتند و اگر کسى چیزى از معناى آیه و یا حدیث در مى کرد و آن را مخالف نظر دیگران مى دید نظر خود را آشکارا مى گفت و با مخالفان مناظره و مجادله مى کرد و همین آزادى فکر و عقیده ، سبب پیدایش مذاهب مختلف گشت ، به قسمى که پس از انقضاى دروه ی صحابه و آغاز قرن دوم هجرى فرقه هاى متعددى در جهان اسلام پدید آمد که از جمله ی آنها فرقه ء بود. معتزله گروه بسیارى بودند که اساس مذهب آنان تطبیق دین و عقل مى باشد و اگر با دقت در افکار و عقاید آنان مطالعه شود معلوم مى گردد که بعضى از افکار و آراى آنان با جدیدترین آراى انتقادى مذهبى امروز موافق در مى آید. مأمون و اعتزال مذهب اعتزال در اواخر قرن اول هجرى پدید آمد و چون اصول این مذهب پیروى از احکام عدل و منطق بود، لذا در مدت کوتاهى پیروان زیادى پیدا کرد. و در زمینه فقه ، منصور عباسى با پیراوان طریقه ی راءى و قیاس موافق بود و از همینرو ابوحنیفه را پیش انداخته و با نظر او همراه شد. این فکر و نظر منصور پس از وى نیز در میان عباسیان باقى ماند. اتفاقاً مذهب معتزله با این طریقه (پیروى از راءى و قیاس ) بسیار نزدی است ، چون طایفه ی مزبور کوشش داشتند عقاید خود را با ادله عقلى ثابت کنند و بدین جهت هر کس را که مطلع از منطق و گفته هاى ارسطو مى دیدند دنبال او را مى گرفتند و از او براى تاءیید نظر خود و جدال با مخالفان استمداد مى کردند. در زمان خلافت مهدى به علّت کثرت زنادقه ، این فکر (پیروى از منطق ) بیشتر شایع شد. طایفه ی برامکه نیز از پیروان راءى و قیاس بودند و طبعاً به علم توجه و اشتیاق داشتند، و بدان جهت پیش از مأمون به ترجمه ی کتابهاى علمى مشغول شدند و در خانه هاى خویش انجمن مباحثه و مناظره تشکیل دادند. ظاهراً هارون با این کار آنان موافق نبود و برامکه از بیم وى تظاهر به آن عمل نمى کردند. همین که مأمون خلیفه شد (حک ۱۹۸ـ ۲۱۸) اوضاع تغییر یافت ، چه ، مأمون مرد باهوش و مطلعى بود و به طریقه ء قیاس میل وافر داشت و بسیارى از کتب قدیم را که قبل از وى ترجمه شده بود، مطالعه و بررسى کرده بود و در نتیجه بیش از پیش به طریقه ی قیاس متمایل گشت و سرانجام مذهب معتزله را پذیرفته و بزرگان آن طایفه (ابى الهذیل علاف ، ابراهیم بن سیار و غیره ) را به خود نزدی ساخت و مجالس مناظره با علماى علم کلام تشکیل داد و در مذهب اعتزال پا برجا ماند و پیروان آن طریقه را همراهى کرد. در اثر این توجه مأمون حرفهایى که اظهار آن (به علّت بیم از فقهاى عامّه ) ممکن نبود، بى پرده در میان مردم شایع شد و از آن جمله صحبت از مخلوق بودن قرآن بود که یکى از دعاوى معتزله مى باشد. اتفاقاً مأمون پیش از رسیدن به مقام خلافت ، به آن موضوع (خلق قرآن ) معتقد بود و مسلمانان مى ترسیدند که مبادا مأمون خلیفه شود و آن عقیده را ترویج کند، تا حدى که علناً مى گفت : من از خدا براى هارون طول عمر مى خواهم تا از شر خلافت مأمون در امان باشم . اما بالاخره مأمون خلیفه شد و به پیروى از معتزله تظاهر کرد. فقهاى عامه که این را دیدند، جار و جنجال بر پا کردند و چون اکثریت مسلمانان نیز بر خلاف معتزله بودند، این هیاهو براى مأمون تولید زحمت کرد. مأمون که نمى توانست از نظر خود بر گردد، از راه مناظره و مباحثه ی علمى وارد شد و مجالس بحث و گفتگو تشکیل داد تا گفته هاى طرفین با عقل و منطق سنجیده شود و براى تاءیید مباحث منطقى دستور ترجمه ی کتب فلسفى و منطقى را صادر کرد تا هرچه زودتر از یونانى به عربى ترجمه شود و خود نیز آن ترجمه ها را مطالعه مى کرد و عقیده اش درباره ی معتزله در اثر مطالعه ی کتب مزبور محکمتر مى گشت ، ولى این تمهیدات در جلب عامه ی مردم به عقاید مأمون تاءثیر جندانى نداشت و زمانى که مأمون این را دانست و از مماشات نومید شد به قواى قهریه دست زد و در اواخر خلافت خویش یا مخالفان اعتزال بخشونت رفتار کرد و هنگامى که خارج از بغداد بود به ، والى بغداد، دستور داد قضات و شهود و اهل علم را امتحان کند و هر کدام آنان که به مخلوق بودن قرآن اقرار دارد آزاد گردد و کسانى که آن عقیده را ندارند به آنان تعلیم داده شود (۳۵). با توجه بدانچه گفتیم ، چنان به نظر مى رسد که مأمون به علّت کثرت اطلاعات و آزادى عقیده و تمایل به قیاس عقلى ، از ترجمه ی علوم یونانى به عربى با نداشت و ابتداءاً براى تاءیید مذهب معتزله به ترجمه ی کتب منطق و فلسفه دست زد، سپس به ترجمه ی کلیه ی تاءلیفات ارسطو از فلسفه و غیره ـ پرداخت و بدین گونه در اوائل قرن سوم هجرى ترجمه ی آن کتابها آغاز گشت . معتزله مانند تشنه اى که به آب برسد، مطالب فلسفى ارسطو را دریافتند و آن را کاملاً بررسى و مطالعه کردند و در نتیجه براى مبارزه با مخالفان ، حربه ی تازه اى به دست آوردند (۳۶) ترجمه ی کتب علمى خارجى دکتر نیز در این باره چنین مى نویسد: ترجمه ی کتابهاى بیگانه به زبان عربى در دوران امویان رواجى نداشت نخستین کسى بود که طب و شیمى را به زبان عربى درآورد، وى گروهى از یونانیان مقیم مصررا فرا خواند و خواست تا بسیارى از کتابهاى یونانى و مصرى را که از شیمى عملى سخن داشت براى او به عربى برگردانند. وى کوشش مى کرد تا از راه شیمى طلاى مصنوعى به دست آورد. در دوران دفترهاى دولت را که تا آن روز به فارسى و یونانى بود، به زبان عربى برگرداندند و دیوان مصر را نیز که به زبان مصرى و یونانى بود، به عربى ترجمه کردند. زمانى که دولت عباسى روى کار آمد، از آنجا که این دولت رو به پارسیان داشت ، عربان و پارسیان در پایتخت ایشان با هم اختلاط و آمیزش یافتند و خلفا به دانستن علوم یونان و ایران رغبت نشان دادند. فرمان داده بود تا چیزى از کتابهاى بیگانه را ترجمه کنند. بعضى از کتابهاى و را براى وى به عربى برگرداند. ابن مُقَفَّع ، را به عربى در آورد و نیز کتاب را ترجمه کرد و جز بسیارى دیگر از دانشمندان نیز در کار ترجمه ی متون به زبان فارسى شهرتى یافتند، مانند خاندان نوبختیان و حسن بن سهل (وزیر مأمون ) و احمد بن یحیى بلاذرى (موءلف فتوح البلدان ) و عمرو بن فرخان . در دوران هارون ترجمه رواجى دیگر یافت : از بعضى از شهرهاى بزرگ روم کتابهایى به تصرف وى افتاد و او گفت : از کتابهاى یونان هرچه به دست آمد ترجمه کنند. تشویقى نیز که برمکیان از مترجمان مى کردند و ایشان را عطاهاى خوب مى دادند، در رواج ترجمه موءثر بود. خود مأمون هم ترجمه مى کرد او مخصوصاً به ترجمه ء کتابهاى یونانى و ایرانى علاقه داشت و کسانى را به قُسطنطنیه فرستاد تا کتابهاى کمیاب فلسفه و هندسه و موسیقى و طب را بیاورند. مىگوید: میان مأمون و پادشاه روم نامه هایى رد و بدل شد و از او خواست تا از علوم قدیم که در خزانه ی روم بود، کتابهایى بفرستد و او از پس امتناع پذیرفت و مأمون گروهى را که و و ، سرپرست ، از آن جمله بودند، فرستاد تا از آن کتابها هرچه خواستند بر گرفتند و چون نزد مأمون بردند دستور داد تا آنها را به عربى برگردانند. و آنان نیز این کار را کردند. در کار ترجمه از یونانى و سریانى و کلدانى نظارت داشت و یحیى بن هارون مراقب ترجمه هاى فارسى بود. تشویق و تاءیید مترجمان ، خاص مأمون نبود که مردم به دین ملو مى رفتند و بسیارى از کتابها به همت توانگران به عربى ترجمه گردید. از آن جمله محمد و احمد و حسن پیروان منجم بودند که مال بسیارى براى فراهم کردن کتابهاى ریاضیات دادند و در هندسه و موسیقى و نجوم آثار گرانبها داشتند، هم آنها را به دیار روم فرستادند تا کتابهاى کمیاب بیاورد. در دوران مأمون ریاضیدانهاى بزرگ پدید آمدند که محمد بن موسى خوارزمى از آن جمله بود. وى نخستین کسى بود که درباره ی جبر مطالعات منظم کرد و آن را از علم حساب جدا کرد. رواج ترجمه ی نتیجه ی طبیعى داشت که بسیارى از مسلمانان درباره ی ترجمه ها بحث و تحقیق کردند و بر آن حاشیه زدند و خطاها را به اصلاح آوردند که از آن جمله را باید نام برد. وى در طب و فلسفه و حساب و منطق و هندسه و نجوم تبحر داشت و در تاءلیفات خود از روش ارسطو پیروى مى کرد و بسیارى از کتابهاى فلسفه را ترجمه کرد و مشکلات آن را توضیح داد. بجز او سه تن دیگر در این مرحله شهرت داشتند: حنین بن اسحاق و ثابت بن قره ی حرانى و عمرو بن فرخان طبرى . عباسیان همه ی علوم یونانى و پارسى را از فلسفه و طب و نجوم و ریاضیات و موسیقى و منطق و هیئت و جغرافیا و تاریخ و حِکَم و سِیَر ترجمه کردند. مى گوید: فرزندان شاکر منجم هر ماهه به گروه مترجمان که حنین بن اسحاق و جیش بن حسن و ثابت بن قره از آن جمله بودند، قریب پانصد دینار مقررى مى دادند. در دوران اموى کتابخانه اهمیتى نداشت و چون به دوران عباسى کار ترجمه بالا گرفت و کاغذ سازى پیش رفت ، ورّاقان پدید شدند که کارشان نویسانیدن و خرید و فروش کتاب بود و مکانهاى وسیع داشتند که دانشوران و ادیبان در آنجا فراهم مى شدند. به دنبال این نهضت ، کتابخانه هاى بزرگ پدید آمد که کتابهاى دینى و علمى در آن نگهدارى مى شد و بعدها همین کتابخانه ها معروفترین مراکز فرهنگى دنیاى اسلام شد. که به احتمال قوى هارون بنیانگذار آن بود و مأمون پس از پدر، آن را تاءیید کرد و کتابهاى بسیار بدان داد، بزرگترین کتابخانه هاى دوران عباسى بود و همچنان باقى بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. این کتابخانه از همه ی علوم متداول کتابها داشت و عالمان و ادیبان که به قصد مطالعه به آنجا مى رفتند در نهضت علمى دوران خویش نفوذ بسیار داشتند و فرهنگ اسلام و فرهنگ قدیم را میان مسلمانان و همه ی مردم دیگر رواج مى دادند. ترویج علم ، خاص خلفا نبود، بلکه وزیران و بزرگان دولت نیز تقلید از ایشان مى کردند. مى گوید: یحیى بن خالد برمکى به بحث و مناظره راغب بود و مجلسى داشت که متکلمان اسلام و ملل دیگر در آن فراهم مى شدند (۳۷). نقش امام رضا(ع) دربرابر امواج فکرى بیگانه اما با وجود این همه تلاشهاى علمى ، آنچه مایه ی نگرانى بود، این بود که در بین این گروه مترجمان ، افرادى از پیروان متعصب و سرسخت مذاهب دیگر مانند زردشتیان ، صابئیان ، نسطوریان ، رومیان و برهمنهاى هند بودند که آثار علمى بیگانه را از زبانهاى یونانى ، فارسى ، سریانى ، هندى ، لاتین و غیره به عربى ترجمه مى کردند. یقیناً همه ی آنها در کار خود حسن نیّت نداشتند و گرهى از آنان سعى مى کردند که آب را گل آلود کرده و ماهى بگیرند و از این بازار داغ انتقال علوم بیگانه به محیط اسلام ، فرصتى براى نشر عقاید فاسد و مسموم خود، به دست آورند و درست به همین علت عقاید خرافى و افکار انحرافى و غیر اسلامى در لابلاى این کتب بظاهر علمى ، به محیط اسلام راه یافت ، و بسرعت در افکار گروهى از جوانان و افراد ساده دل و بى آلایش نفوذ کرد (۳۸). مسلماً در آن زمان ی هیاءت نیرومند علمى که از تقوا و دلسوزى برخوردار باشد در در بار عباسیان وجود نداشت که آثار علمى بیگانگان را مورد نقد و بررسى دقیق قرار دهد، و آن را از صافى جهان بینى اصیل اسلامى بگذراند، دردها و ناخالصیها را بگیرد و تنها آنچه را که صافى و بى غل و غش است در اختیار جامعه ی اسلامى بگذارد. مهم این جاست که این شرائط خاص فکرى و فرهنگى وظیفه ی سنگینى بر دوش امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ گذارد و آن امام بزرگوار که در آن عصر مى زیست و بخوبى از این وضع خطرنا آگاه بود، دامن همت بر کمر زد و انقلاب فکرى عمیقى ایجاد فرمود، و در برابر این امواج سهمگین و تند باد خطرنا، اصالت عقیده و فرهنگ جامعه ی اسلامى را حفظ کرد و سرانجام این کشتى را با رهبرى حکیمانه ی خویش از سقوط در گرداب خطرنا انحراف و التقاط رهایى بخشید. اهمیت این مسئله آنگاه روشنتر مى شود که بدانیم وسعت کشور اسلامى در عصر هارون و مأمون به آخرین حد خود رسیده بود، به طورى که بعضى از مورخان معروف تصریح کرده اند در هیچ عصر و زمان چنان حکومت گسترده اى در جهان وجود نداشت (تنها وسعت کشور اسکندر کبیر را با آن قابل مقایسه مى دانند). در آن زمان کشورهاى زیر همه در قلمرو اسلام قرار داشت : ایران ، افغانستان ، سند، ترکستان ، فقفاز، ترکیه ، عراق ، سوریه ، فلسطین ، عربستان ، سودان ، الجزایر، تونس ، مراکش ، اسپانیا (اندلس ) و به این ترتیب مساحت کشورهاى اسلامى در عصر عباسیان بدون محاسبه ی اسپانیا برابر با مساحت تمام قاره ی اروپا بود یا بیشتر! (۳۹) طبیعى است که فرهنگ پیشین این کشورها به مرکز اسلام نفوذ مى کرد و این نفوذ، مایه ی اختلاط و آمیختگى آنها با اندیشه و فرهنگ اصیل اسلامى بود، در حالى که غثّ و سمین و سره و ناسره در آن فرهنگها با هم مخلوط بود. انگیزه ی اصلى مأمون براى تشکیل جلسات مناظره مأمون پس از تحمیل مقام ولایتعهد بر امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ در خراسان جلسات گسترده ی بحث و مناظره تشکیل داد، و از اکابر علماى زمان ، اعم از مسلمان و غیر مسلمان ، به این جلسات دعوت کرد. بى شک پوشش ظاهرى این دعوت اثبات و تبیین مقام والاى امام ـ علیه السلام ـ در رشته هاى مختلف علوم و مکتب اسلام بود، اما در این زیر این پوشش ظاهرى چه صورتى پنهان بود، در میان محققان گفتگو است. ۱ـ گروهى که با بدبینى این مسائل را مى نگرند ـ و حق دارند که بدبین باشند، چرا که اصل در تفسیر نگرشهاى سیاسى جباران بر بدبینى است ـ مى گویند: مأمون هدفى جز این نداشت که به پندار خویش مقام امام ـ علیه السلام ـ را در انظار مردم ، مخصوصاً ایرانیان که سخت به اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ علاقه داشتند و عشق مى ورزیدند، پایین بیاورد، به گمان این که امام ـ علیه السلام ـ تنها به مسائل ساده اى از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بى بهره است گروهى فوق ، براى اثبات این مدعا به گفتار خود مأمون که در متون اسلامى آمده است ، استدلال مى کنند. چنانکه در روایتى از نوفلى ، یار نزدیک امام ـ علیه السلام ، مى خوانیم . سلیمان مروزى ، عالم مشهور علم کلام ، در خطه ی خراسان نزد مأمون آمد. مأمون او را گرامى داشت و انعام فراوان داد. سپس به او گفت: پسر عمویم على بن موسى ـ علیه السلام ـ از حجاز نزد من آمده و او علم کلام (عقاید) و دانشمندان این علیرا دوست دارد، اگر مایلى روز ترویه (روز هشتم ماه ذى الحجه)، (انتخاب این روز شاید براى اجتماع گروه بیشترى از علما بوده است ) نزد ما بیا و با او به بحث و مناظره بنشین. سلیمان که به علم و دانش خود مغرور بود، گفت : اى امیرموءمنان ! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتى از بنى هاشم سوءال کنم ، مبادا از عهده برنیاید و مقامش پایین آید، من نمى توانم سخن را با امثال او زیاد تعقیب کنم مأمون گفت : هدف من نیز چیزى جز این نیست که راه را بر او ببندى ، چرا که من مى دانم تو در علم و مناظره توانا هستى. سلیمان گفت : اکنون که چنین است مانعى ندارد، در مجلسى از من و او دعوت کن و در این صورت مذمتى بر من نخواهد بود.(۴۰) (این مناظره با قرار قبلى ترتیب یافت و امام ـ علیه السلام ـ در آن مجلس سلیمان را سخت در تنگنا قرار داد و تمام راههاى جواب را بر او بست و ضعف و ناتوانى او را آشکار ساخت. شاهد دیگر حدیثى است که از خود امام على بن موسى الرضا نقل شده است . هنگامى که مأمون مجالس بحث و مناظره تشکیل مى داد، و شخصاً در مقابل مخالفان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به بحث مى نشست و امامت امیر موءمنان على ـ علیه السلام ـ و برترى او را بر تمام صحابه روشن مى ساخت تا به امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ تقرب جوید، امام ـ علیه السلام ـ به افرادى از یارانش که مورد وثوق بودند، چنین فرمود: !(41) البته مأمون حق داشت که این گونه با کمال صراحت از مکتب امیرموءمنان على دفاع کند، زیرا از یک سو شعار نخستین حکومت عباسیان شعار بود و به برکت آن توانسته بودند روى کار آیند، و از سوى دیگر ستون فقرات لشکر و رجال حکومتش را ایرانیان تشکیل مى دادند که عاشق مکتب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بودند و براى حفظ آنها راهى جز این نداشت. به هر حال تعبیرات امام ـ علیه السلام ـ در حدیث فوق بخوبى نشان مى دهد که مأمون در برنامه هایش در مورد جلسات مناظره صداقتى نداشت ، چنانکه ابوالصلت ، پیشکار امام ، در این باره مى گوید: (42) جالب توجه آن که دربار مأمون پیوسته محل برگزارى این گونه مباحثات بود، ولى پس از شهادت امام ـ علیه السلام ـ دیگر اثرى از آن مجالس علمى و بحثهاى کلامى دیده نشد و این مسئله قابل دقت است. خود امام ـ علیه السلام ـ هم که از قصد مأمون آگاهى داشت ، مى فرمود: هنگامى که من با اهل تورات به تواتشان ، با اهل انجیل به انجیلشان ، با اهل زبور به زبورشان ، با ستاره پرستان به شیوه ی عبرانیشان ، با موءبدان به شیوه ی پارسیشان ، با رومیان به سبک خودشان ، و با اهل بحث و گفتگو به زبانهاى خودشان استدلال کرده ، همه را به تصدیق خود وادار کنم ، مأمون خود خواهد فهمید که راه خطا را برگزیده ، و یقیناً پشیمان خواهد شد…(۴۳) و به این ترتیب نظر بدبینان در این زمینه کاملاً تقویت مى شود. ۲ـ اگر از این انگیزه صرفنظر کنیم انگیزه ی دیگرى که در اینجا جلب توجه مى کند این است که مأمون مى خواست مقام والاى امام هشتم ـ علیه السلام ـ را تنها در بعد علمى منحصر کند، و تدریجاً او را از مسائل سیاسى کنار بزند، و چنین نشان دهد که امام مرد عالمى است و پناهگاه امت اسلامى در مسائل علمى است ، و او کارى با مسائل سیاسى ندارد و به این ترتیب شعار تفکیک دین از سیاست را عملى کند. ۳ـ انگیزه ی دیگرى که در اینجا به نظر مى رسد این است که همیشه سیاستمداران شیاد و کهنه کار اصرار دارند در مقطعهاى مختلف ، سرگرمیهایى براى توده ی مردم درست کنند تا افکار عمومى را به این وسیله از مسائل اصلى جامعه و ضعفهاى حکومت خود منحرف سازند. او مایل بود که مسئله ی مناظره ی امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ با علماى بزرگ عصر و زمان خود نقل محافل و مجالس باشد، و همه ی علاقه مندان و عاشقان مکتب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ در جلسات خود به این مسائل بپردازند و از پیروزیهاى امام در این مباحث سخن بگویند، و مأمون کارهاى سیاسى خود را با خیال راحت دنبال کند، و پوششى بر نقاط ضعف حکومتش باشد. ۴ـ چهارمین انگیزه اى که در اینجا به نظر مى رسد، این است که مأمون خود، آدم بى فضلى نبود، تمایل داشت به عنوان یک زمامدار عالم در جامعه ی اسلامى معرفى گردد، و عشق او را به علم و دانش آن هم در محیط ایران خصوصاً، و در محیط اسلام آن روز عموماً همگان باور کنند، و این یک امتیاز براى حکومت او باشد و از این طریق گروهى را به خود متوجه سازد. از آنجا که این جلسات بحث و مناظره به هر حال قطعاً جنبه ی سیاسى داشت و مسائل سیاسى معمولاً تک علتى نیستند، هیچ مانعى ندارد که بگوییم احتمالاً همه ی این انگیزه هاى چهار گانه براى مأمون مطرح بوده است. در هر صورت با این انگیزه ها جلسات بحث و مناظره ی گسترده اى از سوى مأمون تشکیل شد، ولى چنانکه خواهیم دید مأمون از این جلسات ناکام بیرون آمد، و نه تنها به هدفش نرسید، بلکه نتیجه ی معکوس گرفت. اکنون با در نظر گرفتن این مقدمات به سراغ قسمتى از این جلسات بحث و مناظره مى رویم ، هر چند با کمال تاءسف در متون تاریخ و حدیث گاهى جزئیات بحثهایى که رد و بدل شده اصلاً ذکر نگردیده ، بلکه بسیار خلاصه شده است ، و اى کاش امروز همه آن جزئیات در اختیار ما بود تا بتوانیم به عمق سخنان امام ـ علیه السلام ـ پى ببریم و از زلال کوثر علمش بنوشیم و سیراب شویم (و این گونه کوتاهیها و سهل انگاریها در کار روات حدیث ، و ناقلان تاریخ کم نیست که تنها تاءسفش امروز براى ما باقى مانده است )، ولى خوشبختانه قسمتهایى را مشروح نقل کرده اند که همانها مى تواند مشتى از خروار باشد. مناظرات امام با پیروان ادیان و مکاتب گرچه مناظرات امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ فراوان است ، ولى از همه مهمتر هفت مناظره است که ذیلاً فهرست وار از نظر مى گذرد. این مناظرات را عالم بزرگوار، مرحوم شیخ صدوق ، در کتاب عیون اخبار ـ الرضا آورده و مرحوم علامه ی مجلسى نیز در جلد ۴۹بحار الانوار از کتاب عیون نقل کرده و در کتاب مسند الامام الرضا جلد ۲نیز آمده است . این مناظرات عبارتند از ۱ـ مناظره با جاثلیق (۴۴) ۲ـ مناظره با رأس الجالوت (۴۵) ۳ـ مناظره با هربز اکبر(۴۶) ۴ـ مناظره با عمران صابى (۴۷) این چهار مناظره در یک مجلس و با حضور مأمون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت. ۵ـ مناظره با سلیمان مروزى (۴۸) که مستقلاً در یک مجلس با حضور مأمون و اطرافیانش صورت گرفت ۶ـ مناظره با على بن محمد بن جهم (۴۹) ۷ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره هر یک از این مناظرات داراى محتواى عمیق و جالبى است که امروزه هم با گذشت حدود هزار و دویست سال از آن تاریخ رهگشا و بسیار آموزنده و پر بار است ، هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحثها به عنوان نمونه به سراغ مناظره با جاثلیق که در یکى از جلسات بزرگ مأمون واقع شده ، مى رویم. تلاش مأمون در عیون اخبار الرضا در این باره چنین مى خوانیم : هنگامى که على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ وارد بر مأمون شد او به فضل بن سهل ، وزیر مخصوصش ، دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق (عالم بزرگ مسیحى ) و رأس الجالوت (پیشواى بزرگ یهودیان ) و نسطاس رومى (عالم بزرگ نصرانى ) و همچنین علماى دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را فضل بن سهل آنها را دعوت کرد، هنگامى که جمع شدند نزد مأمون آمد و گفت : همه حاضرند. مأمون گفت : همه ی آنها داخل شوند. پس از ورود، به همه خوش آمد گفت ، سپس افزود: من شما را براى کار خیرى دعوت کرده ام ، و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده ، مناظره کنید. فردا همگى نزد من آیید واحدى از شما غیبت نکند. همه گفتند: چشم ، همه سر بر فرمانیم ! و فردا صبح همگى نزد تو خواهیم آمد. حسن بن سهل نوفلى (۵۰) مى گوید: ما خدمت امام على بن موسى الرضا مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده دار کارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت مأمون به شما سلام مى رساند و مى گوید برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و ارباب ادیان و علماى علم کلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست دارید قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آیید و سخنان آنها را بشنوید و اگر دوست ندارید اصرار نمى کنم ، و نیز اگر مایل باشید ما به خدمت شما مى آییم و این براى ما آسان است. امام ـ علیه السلام ـ در یک گفتار کوتاه و پرمعنا فرمود: (51) نوفلى که از یاران حضرت بود مى گوید: وقتى یاسر خادم از مجلس امام بیرون رفت ، امام ـ علیه السلام ـ نگاهى به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظریف و باهوشند، در این باره چه مى اندیشى ؟ مأمون چه نقشه اى در سر دارد که اهل شرک و علماى مذاهب را گرد آورده است ؟ وفلى مى گوید: عرض کردم او مى خواهد شما را به محک امتحان بزند و بداند پایه ی علمى شما تا چه حد است ؟ ولى کار خود را بر پایه ی سستى بنا نهاده ، به خدا سوگند طرح بدى ریخته و بناى بدى نهاده است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: چه بنایى ساخته و چه نقشه اى طرح کرده ؟ نوفلى (که گویا هنوز نسبت به مقام شامخ على امام معرفت کامل نداشت و از توطئه مأمون گرفتار وحشت شده بود) عرض کرد: علماى علم کلام اهل بدعتند و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا که عالم ، واقعیتها را انکار نمى کند، اما اینها اهل انکار و سفسطه اند، اگر دلیل بیاورى که خدا یکى است مى گویند این دلیل را قبول نداریم ، و اگر بگویى محمد رسول الله است مى گویند رسالتش را اثبات کن ، خلاصه (آنها افرادى خطرناکند و…) در برابر انسان دست به مغالطه مى زنند، و آن قدر سفطه مى کنند تا انسان دست از حرف خود بردارد، فدایت شوم از اینها برحذر باش . امام ـ علیه السلام ـ تبسمى فرمود و گفت : اى نوفلى ، تو مى ترسى دلائل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟ نوفلى (که از گفته ی خود پشیمان شده بود) گفت : نه به خدا سوگند من هرگز برتو نمى ترسم ، امیدوارم که خداوند تو را بر همه ی آنها پیروز کند. امام فرمود: اى نوفلى ، دوست دارى بدانى که مأمون از کار خود پشیمان مى شود؟ عرض کرد: آرى فرمود: هنگامى که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توارتشان بشنود، و در برابر اهل انجیل به انجیلشان ، و در مقابل اهل زبور به زبورشان ، و در مقابل صابئین به زبان عبریشان ، و در برابر موءبدان به زبان فارسیشان ، و در برابر اهل روم به زبان رومى ، و در برابر پیروان مکتبهاى مختلف به زبان خودشان. آرى هنگامى که دلیل هر گروهى را جدا گانه ابطال کردم به طورى که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آنگاه مأمون مى داند مقامى را که او در صدد آن است مستحق نیست ! آن وقت پشیمان خواهد شد، و هیچ حرکت و قوه اى جز به خداوند متعال عظیم نیست : نوفلى مى گوید: هنگامى که صبح شد فضل بن سهل خدمت امام ـ علیه السلام ـ آمد و عرض کرد: فدایت شوم پسیر عمویت (مأمون ) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شده اند، نظرتان در این باره چیست ؟ امام فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد، سپس وضو گرفت و شربت سویقى (۵۲) نوشید و به ما هم داد نوشیدیم ، سپس همراه حضرت بیرون آمدیم تا وارد بر مأمون شدیم. مجلس پر از افراد مشهور و سرشناس بود و محمد بن جعفر(۵۳) با جماعتى از بنى هاشم و آل ابى طالب و جمعى از فرماندهان لشگر نیز حضور داشتند. هنگامى که امام ـ علیه السلام ـ وارد مجلس شد مأمون برخاست ، محمد بن جعفر و تمام بنى هاشم نیز برخاستند. امام ـ علیه السلام ـ همراه مأمون نشست ، اما آنها به احترام امام ـ علیه السلام ـ همچنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگى نشستند. مدتى مأمون بگرمى مشغول سخن گفتن با امام ـ علیه السلام ـ بود، سپس رو به جاثلیق کرد و گفت: اى جاثلیق ! این پسر عموى من على بن موسى بن جعفر ـ علیه السلام ـ است ، من دوست دارم با او سخن بگویى و مناظره کنى ، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن. جاثلیق گفت : اى امیرموءمنان ! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکى ندارم ) او به کتابى استدلال مى کند که من منکر آنم و به پیامبرى عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده ام . مناظره با جاثلیق در اینجا امام ـ علیه السلام ـ شروع به سخن کرد و فرمود: اى نصرانى ! اگر به انجیل خودت براى تو استدلال کنم اقرار خواهى کرد؟ جاثلیق گفت : آیا مى توانم گفتار انجیل را انکار کنم ؟ آرى به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هر چند بر ضرر من باشد. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: هر چه مى خواهى بپرس و جوابش را بشنو. جاثلیق : درباره نبوت عیسى و کتابش چه مى گویى ؟ آیا چیزى از این دو را انکار مى کنى ؟ امام ـ علیه السلام ـ من به نبوت عیسى و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده اند، اعتراف مى کنم ، و به نبوت (آن ) عیسى که اقرار به نبوت محمد(ص ) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم. آیا به قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى کنى ؟ امام ـ علیه السلام ـ آرى جاثلیق : پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانى که نصارى شهادت آنان را مردود نمى شمارند بر نبوت محمد(ص ) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم. امام ـ علیه السلام ـ هم اکنون انصاف را رعایت کردى اى نصرانى ، آیا کسى را که عادل بود و نزد مسیح ، عیسى بن مریم مقدم بود مى پذیرى ؟ جاثلیق : این مرد عادل کیست ، نامش را ببر. امام ـ علیه السلام ـ درباره ی دیلمى چه مى گویى ؟ جاثلیق : به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردى. امام ـ علیه السلام ـ تو را سوگند مى دهم آیا انجیل این سخن را بیان مى کند که یوحنا گفت : حضرت مسیح مرا از دین محمد عربى باخبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبرى خواهد آمد، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند؟ جاثلیق گفت : آرى ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردى و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است ، اما نگفته است این در چه زمانى واقع مى شود و این گروه را براى ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم . امام ـ علیه السلام ـ اگر ما کسى را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتى از آن را که نام محمد(ص ) و اهل بیتش و امتش در آنها است ، تلاوت کند آیا ایمان به او مى آورى ؟ جاثلیق : بسیار خوب است. امام ـ علیه السلام ـ به نسطاس رومى فرمود: آیا سِفْرِ سوم انجیل را از حفظ دارى ؟ نسطاس گفت : بلى ، از حفظ دارم. سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ یهودیان ) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را مى خوانى ؟ گفت آرى به جان خودم سوگند. فرمود سِفْرِ سوم را بر گیر، اگر در آن ذکرى از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده . سپس امام ـ علیه السلام ـ سِفْرِ سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر(ص ) رسید، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود: اى نصرانى ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول دارى که من از انجیل باخبرم ؟ جاثلیق : آرى سپس امام ـ علیه السلام ـ نام پیامبر(ص ) و اهل بیت و امتش را براى او تلاوت کرد، سپس افزود: اى نصرانى ! چه مى گویى ، این سخن عیسى بن مریم است ؟ اگر تکذیب کنى آنچه را که انجیل در این زمینه مى گوید، موسى و عیسى هر دو را تکذیب کرده اى و کافر شده اى. جاثلیق : من آنچه را که وجود آن در انجیل براى من روشن شده است انکار نمى کنم و به آن اعتراف دارم. امام ـ علیه السلام ـ همگى شاهد باشید او اقرار کرد، سپس فرمود: اى جاثلیق : هر سوءال مى خواهى بکن جاثلیق : از حواریان عیسى بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علماى انجیل چند نفر بودند؟ امام ـ علیه السلام ـ : از شخص آگاهى سوءال کردى ، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. اما علماى بزرگ نصارى سه نفر بودند: یوحناى اکبر در سرزمین باخ ، یوحناى دیگرى در قرقیسا و یوحناى دیلمى در رجاز، و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عیسى و بنى اسرائیل بشارت داد. سپس فرمود: اى نصرانى به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسى داریم که ایمان به محمد(ص ) داشت ، ولى تنها ایرادى که به پیامبر شما عیسى داریم این بود که او کم روزه مى گرفت و کم نماز مى خواند. جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل کردى ، و پایه ی کار خویش را ضعیف نمودى ، و من گمان مى کردم تو اعلم مسلمانان هستى. امام ـ علیه السلام ـ : مگر چه شده ؟ جاثلیق : به خاطر اینکه مى گویى عیسى ضعیف و کم روزه و کم نماز بود، در حالى عیسى حتى یک روز را افطار نکرد و هیچ شبى را (به طور کامل ) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود امام ـ علیه السلام ـ : براى چه کسى روزه مى گرفت و نماز مى خواند؟ جاثلیق نتواتنست پاسخ گوید و ساکت شد (زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسى مى کرد با ادعاى الوهیت او سازگار نبود. امام ـ علیه السلام ـ : اى نصرانى ، سوءال دیگرى از تو دارم. جاثلیق ، با تواضع ، گفت : اگر بدانم پاسخ مى گویم. امام ـ علیه السلام ـ : تو انکار مى کنى که عیسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى کرد؟ جاثلیق در بن بست قرار گرفت و بناچار گفت : انکار مى کنم ، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیّت. امام ـ علیه السلام ـ حضرت الیسع نیز همین کار را مى کرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسى او را عبادت نکرد. حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد. سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود: اى رأس الجالوت ، آیا اینها را در تورات مى یابى که بخت النصر اسیران بنى اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد، خداوند حزقیل را به سوى آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ این واقعیت در تورات مضبوط است ، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمى کنند. رأس الجالوت : ما این را شنیده ایم و مى دانیم. امام ـ علیه السلام ـ : راست مى گویى ، سپس افزود: اى یهودى این سِفْر از تورات را بگیر، و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتى از تورات کرد، مرد یهودى تکانى خورد و در شگفت فرو رفت. سپس امام ـ علیه السلام ـ رو به نصرانى کرد و قسمتى از معجزات پیامبر اسلام (ص ) را درباره ی زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بیماران غیر قابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با اینهمه ما هرگز او را پروردگار خود نمى دانیم ، اگر به خاطر این گونه معجزات ، عیسى را خداى خود بدانید باید و را نیز معبود خویش بشمارید، زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانى را گرفت و سر برید و آنها را بر کوههاى اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگى زنده شدند، موسى بن عمران نیز چنین کارى را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمى توانى این حقایق را انکار کنى ، زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند، پس باید همه اینها را خداى خویش بدانیم. جاثلیق پاسخى نداشت بدهد، تسلیم شد و گفت : سخن ، سخن تواست و معبودى جز خداوند یگانه نیست. سپس امام ـ علیه السلام ـ در باب کتاب اشعیا از او و رأس الجالوت سوءال کرد. او گفت : من از آن بخوبى آگاهم . فرمود: این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت : من کسى را دیدم که بر دراز گوشى سوار است و لباسهایى از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسیح ) و کسى را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام (ص ) ) گفتند: آرى اشعیا چنین سخنى را گفته است. امام ـ علیه السلام ـ افزود: اى نصرانى ، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر دارى که فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى روم و مى آید و درباره ی من شهادت به حق مى دهد (آن گونه که من درباره ی او شهادت داده ام ) و همه چیز را براى شما تفسیر مى کند؟(۵۴) جاثلیق : آنچه را از انجیل مى گویى ما به آن معترفیم. سپس امام ـ علیه السلام ـ سوءالات دیگرى درباره ی انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن به وسیله ی چهار نفر: مرقس ، لوقا، یوحنا و متّى که هرکدام نشستند و انجیلى را نوشتند (انجیلهایى که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است )، سخن گفت و تناقضهایى از کلام جاثلیق گرفت. جاثلیق بکلى درمانده شده بود، به گونه اى که هیچ راه فرار نداشت . لذا هنگامى که امام ـ علیه السلام ـ بار دیگر به او فرمود: اى جاثلیق ، هر چه مى خواهى سوءال کن ، او از هر گونه سوءالى خود دارى کرد و گفت : اکنون شخص دیگرى غیر از من سوءال کند، قسم به حق مسیح که گمان نمى کردم در میان مسلمانان کسى مثل تو باشد.(۵۵) توضیحات ۱-طبرسى، اعلام الورى با علام الهدى، ط ۳، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص ۳۱۳- کلینى، الأصول من الکافى، تهران، مکتبةالصدوق، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۱، ص ۴۸۶- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص ۳۰۴/ ۲-طبرسى، همان کتاب، ص ۳۱۳- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۹، ص ۵ و ۷-صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۴/۳-کلینى، همان کتاب، ص ۴۸۶- شیخ مفید، همان کتاب، ص ۳۰۴/۴-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۸، ص ۲۲۷- صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج ۱، ص ۱۰۰/۵-دوق، همان کتاب، ج ۲، ص ۲۲۶- على بن عیسى الأربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۳، ص ۱۰۵/۶-صدوق، همان کتاب، ص ۲۲۶- على بن عیسى، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۰۵- مجلسى، همان کتاب، ج ۴۹، ص ۱۱۵/۷-لینى، الروضةمن الکافى، ط ۴، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۲، ه’.ش، ص ۲۵۷- محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۵۲- ۵۹- مجلسى، همان کتاب، ج ۴۹، ص ۱۱۵/۸-امام بعدها در خراسان از موقعیت و محبوبیت خود در این دوران در مدینه با خرسندى یاد مىکرد، چنانکه روزى به مأمون که به مناسبت ولیعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:«…این امر(ولیعهدى) هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مىشد. در آن موقع استر خود را سوار مىشدم و آرام در کوچههاى مدینه راه مىپیمودم و در مدینه کسى از من عزیزتر و محترمتر نبود…» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۹، ص ۱۵۵ – کلینى، الروضةمن الکافى، ص ۱۵۱- نیز ر.ک به: صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۷/۹-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیهالسلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۵۸-۵۹/۱۰- الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۶، ص ۸۷/۱۱-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۶۰/۱۲-این داستان چنین نقل شده است: زبیده با هارون الرشید شطرنج بازى مىکرد و چون رشید بازى را باخت، زبیده به او حکم کرد که باید با زشتترین کنیز آشپزخانهاش همبستر شود. رشید که از این امر بسى کراهت داشت، حاضر شد مالیاتهاى سراسر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا او را از اجراى این حکم منصرف سازد، ولى زبیده نپذیرفت. رشید بناچار کنیزى بنام «مراجل» را یافت که واجد همه این صفات تنفرآمیز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گردید(دمیرى، حیاةالحیوان، قاهره، مکتبةالتجاریةالکبرى، ۱۳۸۳ ه’.ق). این داستان منافات با آن ندارد که گفتهاند: مأمون در شبى زاده شد که رشید به خلافت رسید، زیرا ولیعهدها نیز پیش از رسیدن به خلافت بزرگترین قلمروها را در اختیار داشتند. مثلا همین رشید سراسر کشور خود را میان سه فرزندش تقسیم کرده بود(مرتضى الحسینى، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه دکتر سید خلیل خلیلیان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۵ ه’.ش، ص ۹۷)/۱۳-مرتضى الحسینى همان کتاب، ص ۹۷-۱۰۰/۱۴- در مدارک اصیل تاریخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت یا ولایتعهد آن حضرت به میان نیامده است و ظاهراً این فکرى بوده که بعداً براى مأمون پیش آمده و یا اگر هم قبلاً این فکر را داشته ابراز نمىکرده است. در این میان، تنها بیهقى جریان را به نحو دیگرى ضبط کرده، و حتى مىنویسد: طاهر در عراق با امام به ولایتعهد بیعت کرد؛ ولى این نقل چندان صحیح به نظر نمىرسد، زیرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسیر حضرت را همه از طریق بصره نوشتهاند و ثانیاً، نقل بیهقى، از ابتدا بحث از ولایتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نیست، در حالى که اغلب مورخان مىنویسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پیشنهاد انتقال خلافت مىکرد. با این حال در بعضى از رسالههایى که به فارسى یا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بکلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى کردهاند (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا – علیهالسلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص ۷۲)/۱۵-على بن عیسى الاربلى،، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج۳، ص ۶۵ – شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص ۳۰۹ – فتّال نیشابورى، روضةالواعظین، ط ۱، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ه’.ق، ص ۲۴۷/۱۶-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ ه’.ق، ج ۴۹، ص ۱۱۷، نیز ر.ک به: على بن عیسى الاربلى، همان کتاب، ج ۳، ص ۹۵/۱۷-مجلسى، بحارالأنوار، ج ۴۹، ص ۱۱۷/۱۸-مرحوم سیدعبدالکریم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى ۶۹۳ ه’، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل کرده است که در جاى دیگرى دیده نمىشود. با توجه به اینکه شیخ صدوق علیه الرحمةکه خود قمى بوده و فاصله زیادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چیزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمىکند، بلکه مسیر دیگرى را ذکر مىکند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمىرسد (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا – علیهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص ۷۴)/۱۹- محقق، همان کتاب ص ۷۰ – ۷۴/۲۰- الاربلى، همان کتاب ج ۳، ص ۶۶ – شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص ۳۱۰ فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط ۱، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ه’.ق، ص ۲۴۸/۲۱-شیخ مفید، همان کتاب، ص ۳۱۰ – على بن عیسى، همان کتاب، ج ۳، ص ۶۵ – طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط ۳، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص ۳۳۳ – فتال نیشابورى، همان کتاب، ص ۲۴۸/۲۲-صدوق، علل الشرایع، قم، منشورات مکتبةالطباطبائى، ج ۱، ص ۲۲۶ – فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط ۱، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ص ۲۴۷/۲۳- طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط ۳، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص ۳۳۴ – شیخ مفید، ارشاد، قم، منشورات مکبتةبصیرتى، ص ۳۱۰/۲۴- على بن عیسى الاربلى مى گوید: من این عهدنامه را به خط امام و مأمون در سال ۶۷۰هجرى مشاهدهکردم . وى متن آن را نسخه بردارى نموده در کتاب خود، کشف الغمّه ، آورده است (ج ۳ ص ۱۲۳ ۱۲۸۲۵- محقق ، سید على ، زندگانى پیشواى هشتم ، امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ، قم ، انتشارات نسل جوان ، ص ۸۲ـ ۸۷۲۶- على بن عیسى ، همان کتاب ، ج ۳ ص ۶۷ـ شیخ مفید، همان کتاب ، ص ۳۱۲ فتال نیشابورى ، همان کتاب ، ص ۲۴۹۲۷- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام ، ترجمه ی دکتر سید خلیل خلیلیان ، چاپ چهارم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، ۱۳۶۵ه.ش ، ص ۹۷ـ ۱۲۳با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت . )۲۸- محقق ، همان کتاب ، ص ۱۳۸ـ ۱۴۱۲۹- ابن شهر اشوب ، مناقب آل ابى طالب ، قم ، موءسسه ی انتشارات علامه ، ج ۴ ص ۳۶۴ـ صدوق ، عیون اخبار الرضا، تهران ، دارالکتب الاسلامیة، ج ۲ ص ۱۴۱ـ مجلسى ، بحارالاءنوار، تهران ، المکتبةالاسلامیة، ۱۳۸۵ه.ق ، ج ۴۹ ص ۱۴۰۳۰- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، همان کتاب ، ص ۱۶۲ـ ۱۶۵با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .۳۱- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، همان کتاب ، ص ۱۶۸ـ ۱۸۳ با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .۳۲- ابن ندیم ، الفهرست ، قاهره ، المکتبةالتجاریةالکبرى ، ص ۳۵۳۳۳- جرجى زیدان ، تاریخ تمدن اسلام ، ترجمه ی على جواهر کلام ، تهران ، موءسسه ی امیر کبیر، ۱۳۳۶ه.ش ، ج ۳ ص ۲۱۶۳۴- مجموعه ی آثار دومین کنگره ی جهانى حضرت رضا ـ علیه السلام ، ۱۳۶۶ه.ش ، مقاله ی آیت الله ناصر مکارم شیرازى ، ج ۱ ص ۴۲۸ـ ۴۳۲با اندکى تلخیص و تغییر در عبارات .۳۵- درباره ی فتنه ی خلق قرآن در سیره ی امام هادى ـ علیه السلام ـ بتفصیل بحث کرده ایم .۳۶- جرجى زیدان ، همان کتاب ، ج ۳ ص ۲۱۲ـ ۲۱۵۳۷- دکتر ابراهیم حسن ، حسن ، تاریخ سیاسى اسلام ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، چاپ چهارم ، تهران ، انتشارات جاویدان ، ۱۳۶۰ه. ش ، ج ۲ ص ۲۹۶ـ ۲۹۹۳۸- دکتر طه حسین ، اندیشمند معاصر مصرى ، درباره تاءثیر ناروایى که آشنایى مسلمانان با فرهنگهاى بیگانه بخصوص فرهنگ یونانى گذاشت ، مى نویسد: سپس چیزى نگذشت که مسلمانان با فرهنگهاى بیگانه بخصوص با فرهنگ یونانى و از همه بیشتر با فلسفه یونان آشنا شدند. اینها همه روى مسلمانان اثر گذاشت و آن را وسیله ء دفاع از دین خود قرار دادند. آنگاه قدمى فراتر نهادند و عقل قاصر بشرى را بر هر چیزى حاکم شمردند و گمان کردند تنها عقل سرچشمه ی معرفت است و تدریجاً خود را بى نیاز از سر چشمه ی وحى دانستند. این ایمان افراطى به عقل ، آنان را فریفته ساخت و به افراط و دورى از حق گرفتار آمدند. همین اشتباه بود که درهاى اختلاف را به روى آنان گشود و هر جمعیتى به استدلالات واهى تمس جستند و شماره ی فرقه هاى آنان را از هفتاد گذراند (آئینه ء اسلام ، ترجمه ی دکتر محمد ابراهیم آیتى ، تهران ، شرکت انتشار، ۱۳۳۹ه.ش ، ص ۲۶۶۳۹- گوستاولوبون فرانسوى مى گوید: حقیقت مطلب این است که سلطنت سیاسى اعراب در زمان هارون و پسرش مأمون به اوج قدرت رسید، زیرا حد شرقى سلطنت آنها در آسیا، مرز چین بود، و در آفریقا، اعراب ، قبائل وحشى را تا مرزهاى حبشه ، و رومیان را تا تنگه ی بسفور به عقب راندند و همچنان تا کرانه هاى اقیانوس اطلس پیش رفتند(تاریخ تمدن اسلام و عرب ، ترجمه ی سید هاشم حسینى ، تهران ، کتابفروشى اسلامیه ، ص ۲۱۱٫۴۰- عیون اخبار الرضا ـ علیه السلام ، تهران ، دارالکتب الاسلامیة، ج ۱ ص ۱۷۹ـ مجلسى ، بحار الانوار، تهران ، ، ۱۳۸۵ه ق ، ج ۴۹ ص ۱۷۷۴۱- صدوق ، همان کتاب ، ج ۲ ص ۱۸۵ـ مجلسى ، همان کتاب ، ص ۱۸۹۴۲- صدوق ، همان کتاب ، ص ۲۳۹ مجلسى ، همان کتاب ، ص ۲۹۰۴۳- مجلسى ، همان کتاب ، ص ۱۷۵ـ الشیخ عزیز الله العطاردى الخبوشانى ، مسند الامام الرضا، الموءتمر العالمى للامام الرضا ـ علیه بالسلام ، ۱۴۰۶ق ، ج ۲ ص ۷۵۴۴- جاثلیق (به کسر و لفظى یونانى است به معناى رئیس اسقفها و پیشواى عیسوى ، لقبى است که به علماى بزرگ نصارى داده مى شد و نام شخص خاصى نیست (المنجد) و شاید معرَّب کاتولیک بوده باشد۴۵- رأس الجالوت لقب دانشمندان و بزرگان ملت یهود است (این نیز اسم خاص نیست۴۶- هربز اکبر، یا هیربد اکبر لقبى است که مخصوص بزرگ زردشتیان بوده ، به معناى پیشواى بزرگ مذهبى و قاضى زردشتى و خادم آتشکده۴۷- عمران صابى چنانکه از نامش پیداست ، از مذهب صابئین دفاع مى کرد. صابئین گروهى هستند که خود را پیرو حضرت یحیى مى دانندولى به دو گروه موحد و مشرک تقسیم شده اند:گروهى از آنان رو به ستاره پرستى آورده اند، لذا آنها را گاه به عنوان ستاره پرستان مى نامند. مرکز آنها سابقا شهر حران در عراق بود، سپس به مناطق دیگرى از عراق و خوزستان روى آوردند. آنها طبق عقاید خود بیشتر در کنار نهرهاى بزرگ زندگى مى کنند و هم اکنون گروهى از آنان در اهواز و بعضى مناطق دیگر به سر مى برند۴۸- سلیمان مروزى مشهورترین عالم علم کلام در خطه ی خراسان در عصر مأمون بود براى او احترام زیادى قائل مى شد۴۹- على بن محمد بن جهم ، ناصبى و دشمن اهل بیت بوده است . مرحوم صدوق روایتى از على بن محمد بن جهم نقل کرده که از آن استفاده مى شود که وى نسبت به حضرت رضا ـ علیه السلام ـ محبت داشته است ، آنگاه در ذیل همین حدیث آورده است که : هذا الحدیث غریب من طریق على بن محمد بن الجهم مع نصبه و بغضه و عداوته لاءهل البیت ـ علیهم السلام ) عیون اخبار الرضا، تهران ، دار الکتب الاسلامیة، ۱۳۷۷(هـ. ق ج ۱ ص ۲۰۴٫ صاحب جامع الرواةنیز همین مطلب را در شرح حال او آورده است (جامع الرواة، منشورات مکتبةآیت الله العظمى المرعشى النجفى ، قم ۱۴۰۳هـ. ق ، ج ۱ ص ۵۹۶ـ ۵۹۷۵۰- با اینکه علماى رجال ، حسن بن سهل نوفلى را توثیق نکرده اند، اما گفته اند: او را کتابى است خوب و کثیر الفائده (اردبیلى ، جامع الرواة، قم ، مکتبةآیت الله العظمى المرعشى النجفى ، ۱۴۰۳هق ، ج ۱ ص ۲۲۶۵۱- صدوق ، همان کتاب ، ج ۱ ص ۱۵۵۵۲- سویق شربت مخصوصى بوده که با آرد درست مى کردند۵۳- فرزند امام صادق ـ علیه السلام ـ و عموى امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ۵۴- مقصود از یا ، که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است ، حضرت محمد(ص ) مى باشد و این پیشگویى در انجیل در ابواب ۱۴و ۱۵و ۱۶ وارد شده است ، و قرآن مجید نیز در آیه ی ۶از سوره صَف ّ، این معنا را از قول حضرت عیسى ـ علیه السلام ـ نقل کرده است (براى اطلاع بیشتر در این زمینه رجوع شود به کتاب ، تاءلیف استاد جعفر سبحانى ، انتشارات توحید، قم ، ۱۳۶۱هـ. ش ، ص ۹۷ـ ۱۳۳۵۵- مجموعه ی آثار دومین کنگره ی جهانى حضرت رضا ـ علیه السلام ، ۱۳۶۶هـ.ش ، ج ۱ ص ۴۳۲ـ ۴۵۲ مقاله ء آیت الله ناصر مکارم شیرازى ، با تلخیص [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
مختار بن ابی عبیدة بن مسعود بن عمرو بن عمیر بن عوف بن قسی بن هنبة بن بکر بن هوازن؛(۱) از قبیله ثقیف؛ کـه قبیله مشهـور و گستردهای از هـوازن، از اعراب منطقه طائف اسـت، میباشد.(۲) کنیهاش ابواسحاق(۳)؛ و لقـبش کـیـسـان بود که فـرقـه کـیـسـانیه منسوب به او است. کیسان به معنای زیرک و تیزهوش است.(۴) طبق روایتی، اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از یـاران امـیـرالمـؤمـنین میگوید: “لقب کیس را امیرالمؤمنین به مختار دادنـد.”(۵) پـدر مـخـتـار ابـوعـبـیـده ثـقـفـی است که در اوایـل خـلافـت عـمـر از طـائف بـه مـدیـنـه آمـد و در آنجـا سـاکن شد.(۶) وی یکی از سـرداران بـزرگ جـنـگ بـا ارتـش کـسـری(ایـران) در زمـان عمر بود. (۷) ماجرای رشـادت این دلیرمرد در واقعه یوم الجسر در جنگ با ارتش ایران در منطقه بصره معروف است.(۸) علامه مجلسی(ره) میفرماید: خاندان مختـار از شیعیان مخلص و علاقهمنـدان بـه اهل بیت رسالت(علیهم السلام) بودند. یاری رسانی به مسلم بن عقیل (ع) بلاذری مینویسد: خانـه مختـار محل ورود مسلم بود.(۱۴) اما با ورود مزوّرانه و غـیـرمـنتظره ابن زیاد به کوفه، ناگهان اوضاع به هم ریخت و مسلم صلاح دید از خانه مختار بـه خـانـه هـانـی بـن عـروه، کـه مرد مقتدر و با نفوذ شیـعـه در کوفه بـود، نقل مکان کند. مختار پس از ورود مسلم، آرام ننشست و پس از بیعت با مسلم، به منطقه خطرنیّه و اطراف کوفه برای جمع آوری افراد و گرفتن بیعت برای مسلم حرکت کرد. اما با دگرگونی اوضاع کوفه و تسلیم مردم در مقابل ابن زیاد، دوباره به کوفه بازگشت. دستگیری مختار توسط ابن زیاد آزادی مختار از زندان بازگشت مختار به کوفه بلاذری نوشته است: مختار با قافلهاش وارد کوفه شد و پیش از ورود به شهر، کنار رودخانه حیره رفت و غسل کرد، موهای خود را روغن زد و خود را معطر کرد، لباسی مناسب پوشید و عـمامهای بر سر نهاد، شمشیر را حمایل کرد و سوار بر اسب وارد شهر شد. در ابتدای ورود، بـه مـسـجـد سـکـون – مـرکـز تجمع مردم در محله کنده – رسید. مردم از او استقبال گرمی کردند. مختار مرتب به مردم بشارت فتح و پیروزی میداد.(۲۱) مختار با رهبران شیعیان و یاران امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و کسانی که در حادثه عاشورا دخالت نداشتند – که آنان را (حسینیّون) میگفتند – ملاقات نمود و آنان را به بیعت و قیام دعوت کرد.(۲۲) مردم کوفه همگی به صورت نیمه مخفیانه با مختار بیعت کردند. اساس این بیعت و هدف از آن قیام، خونخواهی شهدای کربلا بود.(۲۳) خبر ورود مختار به کوفه و گرایش عمومی مردم به او بـه گوش ابن مطیع رسید و قاتلان امام حسین(علیه السلام) همچون شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی و زید بن حارث، که از معاونان استاندار ابن زبیر بودند، خطر مختار را به او گوشزد نمودند و پیشنهاد دستگیری و حتی قتل مختار را به او دادند. سرانجام عمال ابن زبیر، مختار را دستگیر کردند و به زندان انداختند.(۲۴) مختار بـرای دومـیـن بـار بـه زندان افتاد. گوینـد زندانی شدن مختار همزمان با قیام توّابین بود.(۲۵) مجددا مختار از زندان برای شوهر خواهر خود، عبدالله بن عمر نامهای نوشت و همانند گذشته، از زندان آزاد شد، اما با قید ضمانت. مختار پس از چند ماه زندانی شدن توسط عمال ابن زبیر، خلاصی یافت، و با یک حرکت حساب شـده مشغول برنامهریزی برای قیام شد و جمعی از سران شیعه و بقایای توابین از طرف او مامور شدند تا از مردم بیعت بگیرند. فلسفه قیام مختار ۱- مختار در ملاقات با سران شیعه در کوفه، هدف دعوت و قیام خود را چنین بیان میکرد: ۲- در مـوضـعـی دیـگـر چـنـیـن گـفـت: “مـن بـرای اقـامـه شـعـار اهـل بـیـت و زنـده کـردن مـرام آنـان و گـرفـتـن انـتـقـام خـون شـهـیـدان بـه سـوی شـمـا آمـدهام.”(۲۷) ۳- هـنـگـامـی کـه در زنـدان بـود، مـیگـفـت: “بـه خـدا سـوگـند، هر ستمگری را خواهم کشت و دلهای مؤمنان را شاد خواهم کرد و انتقام خون(فرزندان)پیامبر(صلی الله علیه و آله) را خواهم گرفت و مرگ و زوال دنیا هم نمیتواند مانع من شود.”(۲۸) ۴- وی نـامـهای مـحـرمـانـه از زنـدان بـرای تـوّابـیـن فـرسـتـاد و ضـمـن تـجـلیـل از حـرکـت انقلابی آنان، بشارت داد که “من به زودی به اذن خدا، از زندان آزاد خواهم شد و دشمنان شما را از دم تیغ خواهم گذراند و نابودشان خواهم کرد.”(۲۹) ۵- در ملاقات نمایندگان شیعیان عراق با محمد حنفیّه و امام سجاد(علیه السلام) در حجاز، آنان اظهار داشتند که مختار ما را به خونخواهی شما دعوت کرده است. امام و محمد حنفیّه در پاسخ آنان، اظهار داشتند که ما خواهان این کاریم و بر مردم واجب است او را یاری دهند.(۳۰) ۶- در بـازگـشت سران شیعه از مدینه به کوفه، مختار در جمع آنان اعلام داشت: “مرا در جنگ با قاتلان اهل بیت و خونخواهی حسین(علیه السلام) یاری دهید.”(۳۱) ۷- مـخـتار به ابن غرق گفت: “به مردم بگو: هدف مختار و گروهی از مسلمانان، که قیام کردهانـد، خـونخواهی شهید مظلوم و کشته شده کربلا، حسین سرور مسلمین و فرزند دختر پیامبر سیّد مرسلین میباشد.(۳۲) ۸- در دیـدار مـحـرمـانه سران شیعه با ابراهیم اشتر و دعوت از او برای یاری مختار، یزید بن انس اظهار داشت: “ما تو را به کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و خونخواهی اهل بیت او و دفاع از ضعفا و مظلومان دعوت میکنیم.”(۳۳) ۹- در نـامـه ابـن حـنـفـیـّه بـه ابراهیم اشتر آمده است: مختار، امین و وزیر و منتخب من است و به او دسـتـور دادهام با دشمنانم وارد نبرد شود و به خونخواهی ما برخیزد، خود و طایفه و پیروانت او را یاری کنید.(۳۴) ۱۰- مختار در مراسم بیعت مردم کوفه با او گفت: “بیعت میکنید با من بر اساس کتاب خدا و سنّت پیامبرش و خونخواهی اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله).” (۳۵) ۱۱- شعار قیام مختار “یا لثارات الحسین” بود.(۳۶) تصمیم سران کوفه عـبدالرحمن بن شریح میگوید: جمعی از سران شیعه در خانه سعد بن ابی سعر حنفی، که از چهرههای برجسته شیعه بود، جلسهای تشکیل دادند. مـحـمد عـلت آمـدن آنـان را جویا شد. عبدالرحمن گفت: مـخـتـار ثقفی به کوفه آمده و مدّعی است که از طرف شما ماموریت دارد و ما را به کتاب خدا و سـنـّت پـیـامبر و خونخواهی اهل بیت پیامبر و دفاع از مظلومان دعوت کرده است. میخواستیم نظر شما را بدانیم. اگر چنین باشد، با همه وجود، از او حمایت خواهیم کرد و اگر چنین نباشد، او را ترک خواهیم نمود. محمد، فرزند امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از حمد و ثنای الهی گفت: گفتید کسی شما را برای خونخواهی ما دعوت کرده است. به خدا سوگند، دوست دارم خـدا بـه وسیله هر یک از بندگان خود که بخواهد انتقام خون ما را از دشمنانمان بگیرد. این نظر من است. (۳۷)
پـاسـخ صـریـح و قـاطـع امـام، تـکـلیـف را روشن کرد و سران شیعه شاد شدند و با خود گفتند: امام و محمد حنفیّه به ما اجازه قیام دادند.(۳۸) آنان به کوفه بازگشتند و به مـخـتـار بـشـارت دادنـد و او را از مـاجـرا آگـاه سـاخـتـند و مختار با شادی گفت: ” الله اکبر، مرا ابـواسـحـاق گـویـنـد. بـرخـیـزیـد و دسـت بـه کـار شـویـد و شـیـعـیـان را آمـاده قـیـام کنید.”(۳۹) شـعار یاران مختار، شهر کوفه را گرفت: “یا منصورُ اَمِت؛ ای پیروز، بمیران” و با شعار “یا لثارات الحسین” چهره کوفه منقلب گردید.(۴۰) شعار “یا منصـور امت” شعار یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جنگ بدر بود.(۴۱) و در قیام زید بن علی بن الحسین(علیهماالسلام) نیز همین شعار داده شد.(۴۲) شهر کوفه چهره یک شهر جنگی به خود گرفت و این بار در تب خونخواهی امام حسین(علیه السلام) میسوخت و فریاد “یا لثارات الحسین” در شهر جوش و خروش افکند. بـیـشتـر سـاکـنان عراق را ایرانیان تشکیل میدادند و جمعیّتی عظیم بودند که به آنان “جند الحمراء” یا “لشکر سرخ” میگفتند؛ زیرا نسبت به اعراب سیه چهره، گونههایی سرخ و سـفـیـد داشـتـنـد و یـا لبـاس سـرخ مـیپـوشـیـدند. عمده لشکر مختار را نیز ایرانیان یا “جند الحـمـراء” تـشـکـیـل مـیدادنـد. ایـنـان بـه دلیـل عـدالت گـستری حکومت حضرت علی(علیه السلام) از طرفداران سرسخت خاندان پیامبر و فرزندان حضرت علی(علیه السلام) به شمار میآمدند. نـیـروهایی که با مختار بیعت کرده بودند، فوج فوج وارد کوفه میشدند: ابوعثمان شهدی، از سـران قـبـایـل اطراف کوفه، با شعار گیا لثارات الحسین” وارد شهر شد، نیروهای مثنّی بـن مـخـربه نیز پس از درگیری با نیروهای ابن زبیر در بصره و شکستن محاصره شهر، به کوفه آمدند. بـیـشتـر سـاکـنان عراق را ایرانیان تشکیل میدادند و جمعیّتی عظیم بودند که به آنان “جند الحمراء” یا “لشکر سرخ” میگفتند؛ زیرا نسبت به اعراب سیه چهره، گونههایی سرخ و سـفـیـد داشـتـنـد و یـا لبـاس سـرخ مـیپـوشـیـدند. عمده لشکر مختار را نیز ایرانیان یا “جند الحـمـراء” تـشـکـیـل مـیدادنـد. (۴۳) ایـنـان بـه دلیـل عـدالت گـستری حکومت حضرت علی(علیه السلام) از طرفداران سرسخت خاندان پیامبر و فرزندان حضرت علی(علیه السلام) به شمار میآمدند. قصر ابن زیاد به تصرف مختار در آمد، آنها شب را آنجا ماندند و صبح روز بعد بزرگان و سران قـبایل و مردم در مسجد و مقابل قصر تجمع کردند. مختار خود را برای ادای نماز و سخنرانی در مـسجد و اعلام رسمی پیروزی انقلاب، مهیّا کرد.(۴۴) ظاهرا آن روز، جمعه بوده است. مـخـتـار شـخـصـا نـمـاز را اقـامـه نـمـود و در یک خطبه پرمحتوا و انقلابی، اهداف اصلی قیام را تشریح کرد. فرازی از کلام مختار: مـخـتـار سپس در خطبه دوم نماز، با تاکید و قسم یاد کردن، تصمیم خود را در ریشهکن نمودن عمّال ظلم و ستم و قاتلان امام حسین(علیه السلام) اعلام داشت . در نهایت مختار حکومت خود را تاسیس نمود و قاتلان شهدای کربلا را به سزای عمل خود رساند. که در مقالهای خاص به نحوه کشته شدن قاتلان امام حسین (علیه السلام) میپردازیم. مزار و زیارت نامه مختار مزار مختار در کوفه، از قدیم الایام جزو مشاهد مشرّفه محسوب میشود. قبر مختار در صحن مسلم بـن عـقـیـل، مـتصل به مسجد اعظم کوفه است.(۴۶) گرچه بنای آن مندرس و قدیمی شـده، اما بـزرگـان شـیـعـه و مـردم قـدرشـنـاس از زیـارت او غافل نیستند. علامه شیخ عبدالحسین طهرانی(ره) از شاگردان برجسته صاحب جواهر و وصی مرحوم امیرکبیر، وقـتـی بـرای تـشـرف بـه عتبات عالیات وارد عراق شده بود، نسبت به تعمیر و تجدید بنای مزار شریف مختار همت گماشت . عـلامـه امـیـنـی بـه نـقـل از کـتـاب مـزار شـهـیـد، زیـارتنـامـهای جـالب بـرای مـخـتـار نـقـل مـیکـنـد و از ایـن زیـارتنـامـه، کـه شـهـیـد آن را نـقـل کـرده اسـت، معلوم میشود که قبر مختار از دیرزمان، مورد علاقه شیعیان و آزادمردان بوده و ابن بطوطه نیز در سفرنامه خود به آن اشاره کرده است.(۴۷) سخنی در باب انتقام مختار از دشمنان البـتـه نـمـیتـوان گـفت تمام آنچه مختار و نیروهایش انجام دادند دقیقاً منطبق با موازین شرع و اعـتـقادات شیعه بوده است، اما آنچه مختار نسبت به عاملان فاجعه کربلا انجام داد، واکنش قهری دسـتـگـاه آفـریـنـش بـا سـتمگران، اجابت نفرین دلهای سوخته خاندان ستمدیده پیامبر(صلی الله علیه و آله) و جوشش طبیعی احساسات در جامعه مسلمانان بود. استاد سیدجعفر شهیدی(ره) نیز در این باره میگوید: شمر، عبیدالله بن زیاد، عمر سعد، حفص ـ پسر او ـ خولی، سنان و دهها تن از سران لشکر کـوفـه کیفرها دیدند، اما تاریخ به همین جا بسنده نکرد و این آخرین انقلاب و آخرین انتقام نبود.»(۵۰) ایـن، تـازه عذاب دنیوی آن نابکاران از خدا بی خبر بود و عذاب اخروی، که جلوهای کامل از قهر الهی را به نمایش میگذارد، بسیار افزونتر و کوبندهتر از اینها است . «فَسیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»(۵۱) و به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام): پینوشتها: منبع :شیعه نیوز [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
در حدیث مبارکی که ابن عباس از زبان پیامبر اسلام نقل کرده است به نشانه هایی در رابطه با قیام جهانی حضرت صاحب الزمان تصریح شده که به ان اشاره می کنیم : ( عن ابن عباس عن رسول الله صلی الله علیه و اله: فی حدیث ان الله اوحی الیه لیلة اسری به ان یوصی علیّ و اخبره بالائمة و ولده الی ان قال و اخر رجل منهم یصلّی عیسی بن مریم خلفه یملأ الارض عدلا کما ……..)(۱) ابن عباس میگوید در شب معراج به رسول اکرم وحی شد که بایدبه وجود مقدس حضرت امیر المومنین خبر داده شود و نیز به ائمه بعد از انحضرت . بعد فرمودند که خداوند برای اخرین انها نشانه هایی بیان فرموده : ۱- عیسی بن مریم پشت سر ان حضرت نماز می خواند. ۲- زمین را پر از عدل و داد میکند چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد. ۳-بندگانم را به وسیله او{حضرت مهدی} از هلاکت نجات میدهم. ۴- گمراهان را به وسیله او هدایت میکنم. ۵- نابینایان و بیماران را به وسیله او شفا میدهم. عرض کردم خداوندا ان کی خواهد شد؟خطاب رسید: ۶-هرگاه علم از میان برداشته شود و جهل و نادانی به جای ان نشیند. ۷-قتل و کشتار زیاد شود. ۸-فقها و هدایت کنندگان واقعی کم شوند. ۹-علمای فاسق و خیانتکار زیاد شوند. ۱۰-شعرا زیاد شوند. ۱۱-امت شما قبرستانها را مساجد قرار دهند. ۱۲- قرانها را زینت کنند. ۱۳- مساجد را مجلل بسازند. ۱۴-جور و فساد و منکرات زیاد شود. ۱۵- امت شما امر به منکر و نهی از معروف کنند. ۱۶-مردها به مردها{لواط} و زنها به زنها{مساحقه} اکتفا کنند. ۱۷-زمامداران کافر شوند. ۱۸- دوستان ویاوران حکمرانان گنهکار و ستمگر باشند. ۱۹- سه فرو رفتگی در زمین ایجاد گردد در مغرب و در مشرق ودر جزیرةالعرب ۲۰-خراب شدن بصره ۲۱- قیام مردی از اولاد امام حسین علیه السلام ۲۲-ظهور دجال و قیامش از سجستان ۲۳- خروج سفیانی (۱) اثباة الهدی ج ۷ ص ۳۹۰ و ۳۹۱ منبع : کتاب نشانه های ظهور [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
این درخت حدیبیه همان درختى بود که پیغمبر اکرم – صلّى اللّه علیه وآله – از اصحاب خود در زیر آن بیعت رضوان گرفت . از نتایج آن بیعت این بود که خداوند فتح آشکارى را نصیب بنده و رسولش نمود و او را پیروز گردانید. پس از این ماجرا، بعضى از مسلمانان که از آنجا مى گذشتند، از باب تبرّک در زیر آن درخت ، نماز مى گزاردند و خدا را شکر مى کردند که به واسطه آن بیعت پر برکت ، ایشان را به آرزویشان نایل گردانید (مکه فتح شد و مسلمین توانستند مراسم حجّ را بپاى دارند) وقتى به عمر خبر رسید که مسلمانان در زیر آن درخت نماز مى گزارند، دستور داد درخت را قطع کنند! و گفت : از این به بعد هر کس را آوردند که در زیر آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشیر به قتل مى رسانم !!! البته در همان روزی که بیعت رضوان انجام شد, با توجه به اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله به انجام آن اصرار داشتند, عمر بسیار با دستور ایشان مخالفت کرد. و با گستاخی فراوان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله توهین کرد تا حدی که گفت: هرگز به اندازه شکی که در روز حدیبیه در نبوت پیامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم ! و این بغض و کینه او نسبت به بیعت رضوان و این درخت از همان روز نشأت می گیرد. (الغدیر للامینی ج ۶ / ۱۴۶، شرح النهج الحدیدی ج ۳ / ۱۲۲، سیرة عمر لابن الجوزى ص ۱۰۷، الطبقات الکبرى لابن سعد، السیرة الحلبیة ج ۳ / ۲۹، فتح الباری ج ۷ / ۳۶۱ وقد صححه، ارشاد السارى ج ۶ / ۳۳۷، شرح المواهب للزرقانی ج ۲ / ۲۰۷، الدر المنثور ج ۶ / ۷۳، عمدة القارى ج ۸ / ۲۸۴ وقال: اسناد صحیح.) [ ] [ ] [ ADMIN---لعن الله قاتلیک یا فاطمه ]
|
||||||||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||||||||